منظورم اینه دلم به شدت برایش میسوزد.خودم بی اراده و منفعلم.درصورتی که میدونم با توجع به شرایطم زندگی مجردی راحتتری خاهم داشت اما نمیتونم به طلاق فکر کنم.دلیل ذیدیگ مادرم هست میدونم با این موضوع نابوذ میشه.گاهی به طلاق فکر میکنم گاهی پشیمان میشم.بیشترین دلیل که فک میکنم رفتار سرذ و بی اساسش با خانوادمه.من نمیخام تعریف الکی بکنم اما خانواده من به خوبی و مهربانی معروفن حتی خانواده خودش خیلیی از بابت وصلت با ما خوشحال هستند.من حتی جرات شکستن دل پدر مادر اونم ندارم.چندباری قهر کردم اما به شدت به من وابستس و سریع دنبال من میاد و وعده وعید میده اونقدر پیلس که حد داره.اما حاضر نیس به خاسته های من توجه کنه.بارها باهاش صحبت کردم من ادمآدم آرام و صلح جویی هستم رو من نمیگم تمام کسایی که من.رو میشناسن میگنما ایشون دوس داره فقط حرفای خودش توزندگی اجرا بشه.من با کسی زندگی میکنم که به شدت بیماره








علاقه مندی ها (Bookmarks)