سلام
ممنونم كه موضوع خوبي رو طرح كردي
ما بچه هاي دهه شصت مشكلات زياد داشتيم، گرفتاري زياد داشتيم، الان هم داريم در اينده هم خواهيم داشت، ولي من موضوع رو از نگاه ديگه اي ميخوام بررسي كنيم، خوب همه ادم ها تلاش مي كنن درس ميخونن دانشگاه ميرن مدرك ميگيرن سر كار ميرن ازدواج ميكنن كه چي... تقريبا هيچي... بحران پوچي بچه هاي دهه شصت، چون نميخوان زندگي كنن فقط نق ميزنن، خوب اگه بخوايم خودمون رو با نسل قبل از خودمون مقايسه كنيم روي كاغذ موفق تريم ولي در عمل چي، هيچي يه شكست خورده مطلق. امار بالاي طلاق، خودكشي، خيانت، جنايت، اعتياد، فرار و .... نشون دهنده عدم كاربرد اون چيزايي كه ما اسم شون رو گذاشتيم موفقيت.
به نظر من بچه هاي دهه شصت زندگي كردن رو ياد نگرفتن، فداكاري گذشت انصاف مهرباني همكاري همياري وفاداري و هزاران حسن ديگه نسل هاي قبل و به جاش خودخواهي، حسرت، حسادت، بد اخلاقي و ... را ياد گرفتن. شايد بپرسيد كه چي دست خودشون نبوده، درسته عوامل بيروني خيلي مهمه ولي اين خوده ادمه كه سرنوشتش رو درست ميكنه وقتي داره ميبينه كه جواب نميده پس چرا نميخوايم تغييرات ايجاد كنيم پس چرا نميخوايم درست فكر كنيم و زندگي كنيم و در يك كلمه داريم به كجا ميريم.
واقعيت ها ببينيم و به حال زندگي وانفسامون فكري بكنيم كه عمر دارد ميگذرد و حال ما خرابه، بد جور هم خرابه
ما تا نخواهيم نه خودمون و نه محيطمون رو نميتونيم درست كنيم، حالا جالبه قراره نسل بعدي رو هم پرورش بديم، واي به حال بچه هامون
پس بهتر دست از مسابقه كار كردن پول دراوردن مدرك گرفتن زرق و برق زندگي دست برداريم و كمي با همديگه مهربانتر باشيم. زندگي ميگذرد و حسرت ارامش و اسايشش بر دل و جونمون موند.