سلام به همه دوستان
تو این مدت که به تاپیکم سرنزدم اتفاقات زیادی افتاد و خیلی تلاش کردم روحیمو بهتر کنم خدا رو شکر از نظر افکار منفی تاحد زیادی تونستم کنترلشون کنم و ریکاوری بشم. خیلی وقتا داغون میشدم و جلو مادرم کم میاوردم اما بازم به کمک خدا تا حدودی موفق بودم. اما واقعا نمیتونم از حس نفرتم نسبت به مادرم کم کنم.
من دو خواستگار داشتم که با یکیشون که به معیارام نزدیک بود نامزد کردم و متاسفانه به محض ورود خواستگارا به خونومون رفتارای وحشتناک مادرم شروع شد.خدا رو شکر این بار کمتر درمقابلش اذیت میشم اما واقعا گاهی کم میارم. من از خودم راضیم که تونستم افکار و احساسات بدمو کنار بذارم و الان درست واسه زندگیم تصمیم بگیرم اما مادرم...
دوستان من تو زمانی کوتاهی که با خواستگار اولم صحبت کردم یه سری تفاوتای خیلی اساسی دیدم (هردو خواستگاری از طریق معرف بود) از نظر فرهنگی و خط فکری خیلی با هم متفاوت بودیم من یه دختریم که درحد معمول آرایش میکنم از نظر لباس پوشیدن خیلی ساده نیستم اما خونواده ایشون این رفتارا واسشون عادی نبود.من عاشق ادامه تحصیلم خواستگار بنده موافق نبود و مدام تو حرفاش جوری نشون میداد که من اگه وارد خونوادشون بشم باید به طور کل طبق فرهنگ اونا رفتار کنم و یه آدم دیگه بشم و خیلی تفاوتای دیگه که من با منطق تصمیم گرفتم جواب نه بدم.
حدود یک هفته بعد از جواب من مورد دوم معرفی شد بعد مراسما دو هفته آشنایی اولیه به این نتیجه رسیدم از نظر فرهنگی،مذهبی،اقتصادی،سطح تحصیلات،برخوردای خونوادگی تا حد خیلی زیادی هم کفویم و آشنایی ادامه پیدا کرد تا نامزد شدیم و الانم داریم بیشتر همو میشناسیم. اما مشکل ازونجا شروع شد که مادرم ظاهر خواستگار قبلی رو بیشتر میپسندید و همین شد مشکل.
البته من راستشو بگم با وجود اینکه خواستگار اول ظاهر خوبی داشت اما واقعا به دلم ننشست و حس دافعه بهش داشتم اما نامزدم از همون اول کاملا به دلم نشست جوری که حرفای اطرافیانم هیچ تاثیری روی احساسم نذاشته.
اما مشکل اصلی مادرمه که حتی بعد از تحقیقات و مطمئن شدن از خوب بودن خونواده نامزدم و خودش مدام ازشون بد میگه،همش میگه پسره زشته قبلی بهتر بود (درحالی که واقعا اینجوری نیس و من واقعا هیییییییییچچ مشکلی با ظاهرش ندارم و اخلاقشم تاحالا مورد پسندم بوده)،خونوادش میخان از ما سواستفاده کنن، ما سخت نگیریم اونا پررو میشن و...
بدتر از همه اینکه ما به سختی حتی میتونیم تلفنی با هم حرف بزنیم چون مامانم دعوا راه میندازه که تو آبرومونو میبری اینا بگن نمیخوایمت دیگه کسی نمیگیردت،حتی عقدم بکنی حق نداری باهاش بری بیرون و سخت گیری ها و افکار غیرمنطقی وحشتناک دیگه. اینم بگم مامانم به حرف هیچ کس گوش نمیده و میگه همه بیخیالن من آینده نگرم و حواسم جمعه.
حالا واقعا موندم با حرفایی که از صبح تاشب پشت سر نامزدم و خونوادش میزنه چیکار کنم چون دارم اذیت میشم. حتی شب مهر برون و نامزدی مامانم یه لبخند نزد و فقط گفت مبارکه اونم با اخم.
معذرت میخوام که طولانی شد خواهش میکنم راهنماییم کنید که چیکار کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)