به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

Threaded View

  1. #6
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 04 [ 00:04]
    تاریخ عضویت
    1395-1-10
    نوشته ها
    101
    امتیاز
    8,703
    سطح
    62
    Points: 8,703, Level: 62
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 47
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    69

    تشکرشده 50 در 35 پست

    Rep Power
    23
    Array
    مرسي از اسما جان ميسيس گل گندم وبالهاي صداقت
    آره من ميدونم بعضي جاها رفتارم بده وزبونم تنده هرچي دلخوري دارم جاوهمسرم بروز ميدم شوهرم گوش ميده وهيچ حرفي نميزنه واين بيشتر باعث ميشه كه من احساس راحتي كنم وهمه ناراحتيامو بهش ميگم بدون اينكه قضاوتي بكنه
    گل گندم بهم گفتي چرا زود رفتي حرف مادرشوهرت انتقال دادي...شوهرم همون روازي اول به گفت يادت باشه هري حرفي هر حركتي ازجانب خانواده من ديدي فقط فقط مياي به من ميگي حتي اگه سرم غر بزني...ولي نرو پيش اين واون تعريف كني ودردودل كني...يا باخانوادم بدبشي من نميخوام اينطور بشه...پس هرموقع كسي چيزي بهت گفت و ناراحتت كرد بيا بهم بگو وپيش من ناراحتيت بروز بده...ولي اينم بهم تاكيد كرد كه احترام پدرومادرش داشته باشم وگفت نميخام يه روزي برسه مادرم ازدستت ناراحت بشه واسم خيلي عزيزه...منم دارم همين كاروميكنم خيلي به خانوادش احترام ميزارم ون واقعا هم خوب هستن و آزاري ازشون نديدم
    ديروز كه اومدم همدردي واين پست گذاشتم خيلي ناراحت بودم به شوهرم پيام دادم بهش گفتم دلم شورميزنه گفت ديگه خودت ناراحت نكن ارزش نداره بخداپيداميشه چيزي توي خونه گم نميشه...بهش گفتم نه ميدوني چيه انگشتر ديگه برام مهم نيست ولي دلم شورمييزنه احساس ميكنم اعتماد به نفسم اومده پايين من قبلا خيلي مراقب خودم بودم هيچ وقت اتفاقي نميفتاد برام ازموقعي كه متاهل شدم يامدام يا مريض ميشم يا اتفاقي واسم ميفته ميترسم...ميترسم توي دراينده اتفاقات بدتري واسم بيفته بهم گفت نه نگران نباس اتفاقي نميفته توحواست به خودت باشه خيلي توچشمي مواظب كارات باش بعد ديگه همون لحظه ازم خداحافظي كرد
    نميدونم چي شد يه لحظه روحيم عوض شد ديگه نسبت به همچي بيخيال شدم دلم براي شوهرم تنگ شد رفتم ازمديرم مرخصي گرفتم رفتم خونه استراحت كردم بعدش كه بيدارشدم به شوهرم زنگ زدم كه ميخوام بيام پيشت خيلي خوشحال شد گفت باشه بعدازافطاربيام ياقبل ازافطار؟بهش گفتم بعدااز افطار ....افطار كردم حموم كردم به خودم كلي رسيدم ارايش كردم تيپ زدم ومنتظرش شدم اومد دنبالم رفتيم خونشون...وقتي وارد خونشون شدم اصلا قيافه ناراحت كننده به خودم نگرفتم باكلي خوشرويي باخانوادش احوالپرسي كردم درصورتي كه خانوادش انتظار داشتن من ناراحت ببينن بعد بههم كفتن خيلي گشتيم پيداش نكرديم ولي نگران نشو پيدا ميشه خلاصه طوري رفتاركردم كه ديگه اون موضوع برام مهم نيست (وهمين طورهم بود ديگه دوست نداشتم غصش بخورم وخودم ناراحت كنم همون گريه كه كردم حس كردم تخليه شد) يه لحظه شوهرم صدام زد بهم گفت واسم برام چاي بيارم رفتم براش چاي ريختم بردم تو اتاقش اي كه خورد همونطور عاشقونه نگام كردم نوازشم كرد من بغل كرد من بوسيد موهامو بازكرد گفت واي چقدر دلم باز شد چقدر دلم گرفته بود تورو ديدم موهاتو بوكردم انگار همه دنيا برام قشنگ شد منم كلي قربونشرفتم دستاش بوسيدم موهاش نوازش كردم شانه هايش بوسيدم بهش گفتم كه خيلي دوستش دارم به تمام دنيا نميدمش پيشش خيلي احساس راحتي وارامش ميكنم وبهش افتخارميكنم و مهربونترني قلب دنيا داره...باهم سه ساعت معاشقه كرديم قبل ازاينكه برم خونمون سرش گذاشت روي پاهام بهم گفت من بدون هيچم حاضرم تمام داروندارم بدم ولي توروداشته باشم برات همه كارميكنم خيلي پيشت احساس ارامش ميكنم تمام اين لحظات كه پيش هم هستيم باعث ميشه تمام سختيارو تحمل كنم وبه اميد اين چيزا من همه چيز تحمل ميكنم وازشون عبور ميكنم
    يعني نميدونيد چقدر احساس خوشبختي كردم وديگه نسبت به خيلي چيزها بي اهميت شدم وبه شوهرم هم تمام اين حرفارو زدم وگفتم كه من بدون اون ميميرم و پيشش خيلي ارامش دارم
    فقط ازخداميخوام كه اين ارامش وخوشبختي رو تداوم داشته باش وماروتوسختياي زندگي رهانكنه ونزاره دلمون بشكنه

  2. کاربر روبرو از پست مفید tanin_eshgh تشکرکرده است .

    ستاره زیبا (دوشنبه 14 تیر 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. احساس میکنم همسرم خیلی درگیری فکری داره وتحت فشار کاریه.میخوام کمکش کنم
    توسط آناهیتا۲۷ در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: چهارشنبه 08 آذر 96, 13:08
  2. قد کوتاه اخه چرا خدا
    توسط mahmoud777 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: یکشنبه 08 دی 92, 11:14
  3. کبوتر با کبوتر، باز با باز
    توسط lord.hamed در انجمن سایر مقالات ازدواج
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 18 فروردین 92, 16:06
  4. می خوام برگردم خونه پدرم ..ی مدت کوتاه
    توسط نازنین آریایی در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 60
    آخرين نوشته: یکشنبه 19 آذر 91, 17:02
  5. می خوام برگردم خونه پدرم ..ی مدت کوتاه
    توسط نازنین آریایی در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 60
    آخرين نوشته: یکشنبه 19 آذر 91, 17:02

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:49 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.