مرسي از اسما جان ميسيس گل گندم وبالهاي صداقت
آره من ميدونم بعضي جاها رفتارم بده وزبونم تنده هرچي دلخوري دارم جاوهمسرم بروز ميدم شوهرم گوش ميده وهيچ حرفي نميزنه واين بيشتر باعث ميشه كه من احساس راحتي كنم وهمه ناراحتيامو بهش ميگم بدون اينكه قضاوتي بكنه
گل گندم بهم گفتي چرا زود رفتي حرف مادرشوهرت انتقال دادي...شوهرم همون روازي اول به گفت يادت باشه هري حرفي هر حركتي ازجانب خانواده من ديدي فقط فقط مياي به من ميگي حتي اگه سرم غر بزني...ولي نرو پيش اين واون تعريف كني ودردودل كني...يا باخانوادم بدبشي من نميخوام اينطور بشه...پس هرموقع كسي چيزي بهت گفت و ناراحتت كرد بيا بهم بگو وپيش من ناراحتيت بروز بده...ولي اينم بهم تاكيد كرد كه احترام پدرومادرش داشته باشم وگفت نميخام يه روزي برسه مادرم ازدستت ناراحت بشه واسم خيلي عزيزه...منم دارم همين كاروميكنم خيلي به خانوادش احترام ميزارم ون واقعا هم خوب هستن و آزاري ازشون نديدم
ديروز كه اومدم همدردي واين پست گذاشتم خيلي ناراحت بودم به شوهرم پيام دادم بهش گفتم دلم شورميزنه گفت ديگه خودت ناراحت نكن ارزش نداره بخداپيداميشه چيزي توي خونه گم نميشه...بهش گفتم نه ميدوني چيه انگشتر ديگه برام مهم نيست ولي دلم شورمييزنه احساس ميكنم اعتماد به نفسم اومده پايين من قبلا خيلي مراقب خودم بودم هيچ وقت اتفاقي نميفتاد برام ازموقعي كه متاهل شدم يامدام يا مريض ميشم يا اتفاقي واسم ميفته ميترسم...ميترسم توي دراينده اتفاقات بدتري واسم بيفته بهم گفت نه نگران نباس اتفاقي نميفته توحواست به خودت باشه خيلي توچشمي مواظب كارات باش بعد ديگه همون لحظه ازم خداحافظي كرد
نميدونم چي شد يه لحظه روحيم عوض شد ديگه نسبت به همچي بيخيال شدم دلم براي شوهرم تنگ شد رفتم ازمديرم مرخصي گرفتم رفتم خونه استراحت كردم بعدش كه بيدارشدم به شوهرم زنگ زدم كه ميخوام بيام پيشت خيلي خوشحال شد گفت باشه بعدازافطاربيام ياقبل ازافطار؟بهش گفتم بعدااز افطار ....افطار كردم حموم كردم به خودم كلي رسيدم ارايش كردم تيپ زدم ومنتظرش شدم اومد دنبالم رفتيم خونشون...وقتي وارد خونشون شدم اصلا قيافه ناراحت كننده به خودم نگرفتم باكلي خوشرويي باخانوادش احوالپرسي كردم درصورتي كه خانوادش انتظار داشتن من ناراحت ببينن بعد بههم كفتن خيلي گشتيم پيداش نكرديم ولي نگران نشو پيدا ميشه خلاصه طوري رفتاركردم كه ديگه اون موضوع برام مهم نيست (وهمين طورهم بود ديگه دوست نداشتم غصش بخورم وخودم ناراحت كنم همون گريه كه كردم حس كردم تخليه شد) يه لحظه شوهرم صدام زد بهم گفت واسم برام چاي بيارم رفتم براش چاي ريختم بردم تو اتاقش اي كه خورد همونطور عاشقونه نگام كردم نوازشم كرد من بغل كرد من بوسيد موهامو بازكرد گفت واي چقدر دلم باز شد چقدر دلم گرفته بود تورو ديدم موهاتو بوكردم انگار همه دنيا برام قشنگ شد منم كلي قربونشرفتم دستاش بوسيدم موهاش نوازش كردم شانه هايش بوسيدم بهش گفتم كه خيلي دوستش دارم به تمام دنيا نميدمش پيشش خيلي احساس راحتي وارامش ميكنم وبهش افتخارميكنم و مهربونترني قلب دنيا داره...باهم سه ساعت معاشقه كرديم قبل ازاينكه برم خونمون سرش گذاشت روي پاهام بهم گفت من بدون هيچم حاضرم تمام داروندارم بدم ولي توروداشته باشم برات همه كارميكنم خيلي پيشت احساس ارامش ميكنم تمام اين لحظات كه پيش هم هستيم باعث ميشه تمام سختيارو تحمل كنم وبه اميد اين چيزا من همه چيز تحمل ميكنم وازشون عبور ميكنم
يعني نميدونيد چقدر احساس خوشبختي كردم وديگه نسبت به خيلي چيزها بي اهميت شدم وبه شوهرم هم تمام اين حرفارو زدم وگفتم كه من بدون اون ميميرم و پيشش خيلي ارامش دارم
فقط ازخداميخوام كه اين ارامش وخوشبختي رو تداوم داشته باش وماروتوسختياي زندگي رهانكنه ونزاره دلمون بشكنه![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)