سلام.
منم شاید بشه به نحوی گفت که تجربه مشابه دختر شما رو در کودکی داشتم.
با حرفهای میشل عزیز هم خیــلی زیاد موافقم جز بند ششم که گفتن میشه آسیبهای دوران کودکی رو در بزرگسالی درمان کرد. چنین چیزی امکان نداره. حداقل تا اونجایی که من توی آثار یونگ و فروید و بقیه روانشناسها خوندم یا خودم با کمک مشاور تلاش کردم. میشه ضعفهای درونی رو پنهان کرد یا باهاش کنار اومد؛ اما همیشه یه جایی که شاید ربطش هم مشخص نباشه خودش رو نشون میده.
منم بچه شادی بودم و به خاطر ویژگیهای خاص معمولا همه جا بیش از حد مورد توجه قرار میگرفتم. اما رفتار پدرم دقیقا اون غرور و اعتماد به نفس رو به بدترین شکل نابود میکرد. منم گریه نمیکردم چون شخصیتم اجازه نمیداد. برعکس الان تا کسی سرم داد میکشه مثل بچهها میزنم زیر گریه. گرچه الانم به ظاهر محکم و قوی هستم و توی مشکلات خیلی حادتر؛ حتی اخمم نمیکنم.
دوستان در مورد اقتدار پدر گفتن. اما اقتداری که با احترام و عشق همراه باشه دقیقا نقطه مقابل اقتداریه که با ترس و اجتناب همراهه. پدر من ذاتا آدم خشنی نیست. خیلی کارها هم توی زندگی برام کرده که هر پدری برای دخترش انجام نمیده. حتی حس میکنم کمی نسبت به من عذاب وجدان داره. اما هیچکدوم باعث نشده همین لحظه که دارم اینها رو مینویسم خاطرات تلخی که ازش دارم کمرنگ شده باشن.
من مادرم رو هم مقصر میدونم و شاید حتی بیشتر از پدرم. چون خودش رو مینداخت وسط و سعی میکرد گناهی رو که الزاما مرتکب نشده بودم! توجیه کنه. بعدش هم منو میکشید و میبرد و یا سرزنش میکرد یا دلداریهای عجیب و غریب میداد یا از رفتار پدرم دفاع میکرد(این از همه بدتره). به قول میشل بهترین رفتار این بود که اون لحظه اونجا نباشه یا پدرم رو ببره پی یه کار دیگه.
ولی حقیقت اینه که راهکار اصلی اینها نیست. کسی که با یه بچه کوچیک با خشونت رفتار میکنه؛ طبیعی نیست. تو خیلی از کشورها حق حضانت رو از چنین آدمی میگیرن. شما باید به فکر درمان همسرتون باشید نه اینکه به این فکر کنید که بعد از به بار آوردن ویرانی، چطور باید بسازید تا آماده خراب شدن کنید.









علاقه مندی ها (Bookmarks)