از همه دوستان به خاطر پاسخ هاشون متشکرم
مهستی عزیز من توی پستم گفتم که اون آقا را ملاقات نکردم ولی با هم تماس تلفنی داشتیم و متاسفانه همسرم صحبت های ما را شنیدند و تعدادی ازپی ام ها را هم خوندند .یاد این مساله که می افتم عرق شرم روی بدنم می نشیند .درست گفتین من دایم به این مساله فکر میکنم حتی تو راه رفت و برگشت به سرکار پشت فرمان همینطور برای خودم یادآوری میکنم و اشک میریزم .همش میگم چقدر من خنگم .دلم میخواد به اون اتفاق فکر نکنم ولی اینقدر شوهرم نوسان خلق و خو پیدا کرده که منو هم بهم میریزه .یه روز خوب و شاد و مهربونه یه روز تو خودشه و داغون. عدم تمرکز حواس هم داره . با همدیگه همه تلاشمون را میکنیم که ضعف هایی که رابطه مون تو گذشته داشت را برطرف کنیم تا حدودی هم موفق شدیم. الان یه جوری شده که حتی ذهن منو میخونه و بهم میگه .روزایی که از صبح به اون مساله و اتفاق تلخ و آبروریزی فکر میکنم و پالس منفی میدم شب هم دوباره شوهرمو به هم ریخته و پریشون میبینم.کاش درک و باور میکرد که تا آخر عمرم دیگه همچنین غلط و اشتباهی نمیکنم ولی متاسفانه دیوار اعتمادش فرو ریخته شده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)