سلام
متاسفم لطفا بیشتر توضیح دهید
سن شما و نامزدتون ؟
26 , 32
مخالفت خانوادش بر اثر چه موضوعی هست ؟
اینکه پدرش از اول میگفت خانواده من پرتوقع هستند و ازدواج ما فایده ای نداره. فکر میکرد من دختر لوس و پرتوقعی هستم اما خیلی باهاشون کنار اومدیم و همین باعث شد پدرش نظرش برگرده اما الان دوباره قضیه مهرویه رو بهونه کردند.
چرا شما نامزد هستین ولی دوست داری همدردی ایشان لمسی باشد ؟
ما رابطه در حد اینکه دستمو بگیره یا این چیزا رو داشتیم و به همین خاطر این به فکرم رسید ضمن اینکه من خودم لمسی هستم. البته صرفا نمیخوام حتما لمسی باشه حتی زبونی هم بود کافی بود اما دیروز بعد از این مشکل اون حتی حرفی به جز "خب حالا چیکار کنیم" و "بذار مادرم زنگ بزنه نزد"
به نظر خودت زیادی خودت را عاشق پیشه نشون ندادید ؟
چرا دادم خیلی زیاد. متاسفانه من زیادی اینجور بودم که امروز به من میگم مثل بچه ها رفتار میکنی و هرطور میشه سریع گریه میکنی. من دختر لوسی بودم و الان همیشه دوست دارم عشق بینمون باشه و محبت. اگه یک روز بهم درست نگاه نکنه اینقدر تو خودم به هم میریزم و به قول شما با کارهای مختلف خودمو عاشق پیشه نشون میدم که مثلا بهم توجه کنه. میدونم اشتباهه و گاهی سعی میکنم فاصله بگیرم که اتفاقا نتیجه هم میده اما از طرفیمن هیچ تجربه ای ندارم حتی تو خانواده و دور و بر تجربه رابطه بین زن و مرد رو ندارم. گاهی میگن شاید همه مردها همین طورن. یک روز عاشقانه یک روز هم جدی تر. وظایفشو انجام میده اما سرد برخورد میکنه اما گاهی هم میگم شاید اخلاقش سرده و نمیتونه هیچ وقت منو شاد کنه. با مشاور هم حرف زدم بهم گفت کمتر برون گرا باش تا به اون نزدیکتر بشی. میدونم ممکنه گاهی زیادی خودمو عاشق و پریشون نشون دادم و یا عین یک بچه خواستم که بهم محبت کنه.
زندگی که قبلش دعوا باشد زمانی که شروع شود اختلافات دو چندان میشود
درسته. منم ترسم از همین هست.
زندگی که بحث یک روز دوروز نیستش بلکه به اندازه تمام عمر انسان هست پس پایه های زندگیت را از همین لحظه محکم کن
نامزدت خوب تشخیص داده شما زود رنج وحساس هستین
موضوع را با پدرت در میان بگزار تا ایشان با خانوادش صحبت کنند و دلیل اختلاف را بدونند
اگر پدرت به نتیجه مطلوب رسید و شما هم با خودت اتمام حجت کردین که با سختیها ست که به تکامل میرسین و صبور هستین
و چون نامزدتون را دوست دارید ادامه میدهید ان وقت میتونی موفق شوی

الان پدرم با پدرش صحبت کرده ولی تو خانواده ما و حتما اونها همه یه طور سردن و بی میل. حتی من وقتی نظر میخوام که ادامه بدم یا نه کسی چیزی نمیگه. فکرشو بکن میدونم اشتباه که حساسم اما حالا اون ادم حساس تو این موقعیت قرار گرفته حس میکنم بزرگتر شدم اما خیلی رنج اوره! حتی مادرم درست نمیگه نظرش چیه. من با نامزدم صحبت کردم و گفتم بیشتر از همه بی احترامی کردنش برای من درداوره و این سردیش. اونم گفت سعی میکنه بی احترامی نکنه ولی قبلا هم قول داده بود بهم اما با کوچکترین مشکلی نسبت به خانواده من جبهه میگیره. در مورد سردیش هم گفت یک سری رفتارهای من باعثش بوده. اینکه حریمشو نگه نداشتم، یا زیادی حساسم و ...
من بیشتر از همه از ادامه بی احترامی ها میترسم. از اینکه چند روز دیگه روز عقد هست و اگه برگزار بشه دو تا خانواده با بی میلی کنار هم چه فایده ای داره! از طرفی نامزدم میگه دوست داره ادامه بده و تلاششو بکنه. منم ازش یه کم دیگه زمان خواستم تا فکر کنم.
یکی از دوستام پیشنهاد داد که بهش بگم نه و اون اگه منو واقعا بخواد باز هم پافشاری میکنه. به نظرتون این کار درسته؟
الان تو مقطعی هستم که هرچند اگه تمومش کنم همه خاطرات این یک سال و خرده ای ازاردهنده هست اما دیگه بیشتر برای زندگی خودم نگرانم که باید چیکار کنم تا اینکه برای احساسم و عشق از دست رفتم. وقتی به تموم کردن این رابطه فکر میکنم ادامه همه کارهام سخته چون برای همش با هم برنامه داشتیم حتی برای بعضیاش نمیدونم چیکار بکنم. میدونم این احساسات زودگذر هست اما به هرحال میترسم روی تصمیم تاثیر بگذاره.
وقتم خیلی کمه خواهشا کمک کنین تا نظراتتون رو بشنوم.