امروز همسرم با مادرش حرف زد. دربين حرف هاش هم گفت كه چرا جواب من را نمي دهد. (چند روز قبل كه براي تبريك تولد پسر خواهر شوهرم باهاش تماس گرفته بودم اون گله كرد كه چرا مادرشوهرم را با خودمان مسافرت نمي بريم. من هم گفتم ما هر جا دعوت مي شويم همسرم نمي ياد. خيلي دوست دارم با مامانم بريم مشهد. ولي اون همش كار رو بهانه مي ياره. فقط يه بار با من مشهد آمده آن هم با مامان و (مادربزرگ همسرم )بوده. حالا بهشون بر خورده كه منت گذاشتي كه مامانم رو بردي مسافرت. و بخاطر همين موضوع قلب مادر شوهرم درد گرفته و بيمارستان بستري شده 😳😳😳
من هم گفتم خواهرشوهرم هر جور دوست داره فكر كنه و برداشت كنه. ولي من اصلا منظورم منت گذاشتن و ناراحت كردن شما نبوده. شما مثل مادرم برايم قابل احترام هستيد. و اگر هم كاري مي كنيم وظيفه مان است. جالب بود با تمام حرف هاي من باز هم طرف دخترش بود. هيچ وقت منصفانه تصميم نگرفتم. حالا من ماندم واقعا چطور باهاشون برخورد كنم. خيلي از چشمم أفتادند. همش دنبال حاشيه. همش انتقاد. رها كنمشان ؟