سلام
در مورد ثبات شخصیتی و غیره هم که دوستان خیلی اشاره کردن حرفتون رو قبول دارم و اتفاقا خودم هم بهش این موضوع رو بارها گفتم و درخواست کردم که تغییر اساسی در رفتارهاش بده.
بعدش هم بگم من تا حالا به ایشون خیانت نکردم ، ایشون هم باره اوله که این کار رو میکنه
به گفته خودش چون اون روزا حال خوشی نداشته و دیده چند نفر از اطرافیان و همکارانش به جز شوهر معشوقه هم دارن که موقع ناراحتی به اونا پناه میبرن خواسته اون هم یه امتحانی بکنه !!! و فکر نمیکرده کار به رابطه جنسی بکشه....
البته الان میگه نمیدونه چرا اون کار رو کرده و از اول فکر داشتن معشوقه یک فاجعه و احمقیت محض بوده
میگه حتی هیچ حرف جنسی بعد از اون روز کذایی اجازه نداده بینشون رد و بدل بشه...
رابطه اش با اون آقا کلا ۵ ماه طول کشیده و ۳ بار بیشتر از نزدیک همدیگر رو ندیدن و اون آقا کاملا میدونست که ایشون نامزد دارن و حتی بار آخر به گفته نامزدم بهش گفته بود من عاشقتم و اگر نامزدت رو ول کنی من باهات ازدواج میکنم و تا آخر عمر باهات میمونم اما نامزد من مخالفت کرده و بهش گفته بود که باهاش دیگه تماس نگیره که از ریز مکالماتی که گرفتم و قطع ارتباطی که دیدم تقریبا حرفش درست به نظر می اومد
من بعد از لو رفتن رابطشون با اون آقا تماس گرفتم و بهش گفتم تو دین و وجدان نداری که از بیخ تمام قضایا را انکار کرد و گفت من اصلا نمیدونم شما ها کی هستید !!! اینقدر عصبانی بودم که گفتم میام و یه بلایی سرت میارم که از اون روز به بعد آدمی که ادعای عاشقی و دلدادگی میکرد کلا غیب شد رفت !!!
در مورد زندگی این روزهام هم بگم که دیروز وقتی باز بهم فشار اومد و جر و بحث کردم و گفتم آخه چرا اینکار رو کردی؟
اول گفت تورو خدا اینقدر اون روزهای کثیف رو به روم نیار ، بیا یه زندگی جدیدی بسازیم و قول میدم یه آینده خوب برات بسازم و تا آخر عمر بهت وفادار باشم و جز تو کسی رو ندارم
بعد که من آروم نشدم برای اولین بار توی زندگیش شروع به خود زدنی کرد و گفت: اینقدر نگو میدونم اشتباه کردم و آبرو و حیثیت خودم رو لکه دار کردم و سر احمقیت شرافتم رو فروختم ...
طوری که تا رفتم ایشون رو بگیرم چند جای بدنش به خاطر خود زنی کبود شد. حتی میگفت میخوام خودم رو بکشم، از این همه ننگ خسته شدم که با کلی صحبت ارومش کردم...
پدرش که خانواده رو کلا ترک کرده و خانواده اش هم به هیچ وجه پشتوانه اش نیستن واقعا توی دنیا فقط منو داره
واقعا نمیدونم چیکار کنم حال خودم کم خرابه باید ایشون رو هم آروم کنم واقعا ریخته بهم...
نمیدونم اگر حرفی نزنم و ساکت باشم خودم رو داغون میکنم اگر حرفی میزنم خودش بهم میریزه
میتونم بگم سیاه ترین روزهای زندگیم رو دارم میگذرونم و
هیچ وقت فکر نمیکردم این بلا سرم بیاد
هدفم از این که این تاپیک رو زدم فقط این بود که جایی حرفامو بزنم و خالی بشم و هم کمکی بگیرم و هم زندگیم درس عبرتی بشه برای بقیه...
فقط میخوام یه توصیه ای به دوستان بکنم هیچ وقت سمت خیانت نرید که جز بدبخت کردن خودتون و شریکتون هیچ چیز دیگه ای براتون به بار نمیاره اگر واقعا زندگیتون به بن بست رسیده و شریکتون رو دوس ندارید و کسی دیگه ای رو میخواید اول از شریکتون رسما جدا بشید بعد برید سمت کسای دیگه...








علاقه مندی ها (Bookmarks)