به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 159

Hybrid View

  1. #1
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 25 بهمن 04 [ 23:11]
    تاریخ عضویت
    1393-12-20
    نوشته ها
    3,225
    امتیاز
    98,492
    سطح
    100
    Points: 98,492, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    8,100

    تشکرشده 7,109 در 2,468 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با سلام و احترام


    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها

    ديروز نوشته هاى شما رو به مامانم نشون دادم، مامانم كلى گريه كرد و طفلك تا صبح نخوابيده، امروز صبح ميگفت حنا خيلى غصه تو رو ميخورم، گفت ولش كن بره به دردت نميخوره، گفت نترس از طلاق من هميشه پشتت هستم، گفت سلامتى تو واسه من از هر چيزى مهمتره، گفت مگه محمد كيه كه كرديش مركز زندگيت، تو لياقتت بالاتر از اين آدمه.... از صبح تا حالا ده بار بهم زنگ زده و روحيه داده بهم.


    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها

    من چند روزى بود خونه خودمون بودم و داشتم كلا به نبود محمد فكر ميكردم، خيلى وضع روحى بدى داشتم، من باز با مامانم حرفم شد و باز جمع كردم اومدم خونه محمد.


    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها


    من محمد رو كشيدم اينور گفتم چرا با من اينجورى حرف ميزنى، مادر و پسر از وقتى سوار ماشين شدم هر چى از دهنتون دراومد گفتين. گفت چيزى نگفتيم بزرگش نكن. بعدشم گفت صداتو بيار پايين گفتم من اصلا ميرم خونمون، مامانش جلو اون همه آدم تو مغازه داد زد گفت برو به جهنم. منم با گريه رفتم بيرون، محمد هم پشت سرم اومد بيرون و داد ميزد منم جوابشو ميدادم كه باباش از ماشين پياده شد داد زد سرم گفت واسه چى داد ميزنى بيا سوار شو. منم رفتم نشستم تو ماشين محمد اومد پيش باباش تو خيابون يه سيلى زد تو صورتم.
    بعدش رفتيم خونه، من بدون اينكه چيزى بگم از ماشين پياده شدم رفتم خونه، به محمد گفتم من نميام مهمونى سرم درد ميكنه، گفت ميل خودته، گفت با مامان و بابام خداحافظى كردى، گفتم نه. برگشتم برم كه باهاشون خداحافظى كنم محمد گفت تو چرا به پدرمادر من بى احترامى ميكنى، گفتم من كى بى احترامى كردم. گفت برو وسايلاتو بردار ببرم بذارمت خونه مامانت. رفتم وسايلامو جمع كردم اومدم پايين ديدم رفتن. منم كليداى خونش رو گذاشتم اونجا و اومدم خونمون.


    حنا خانم ، اسم شما منو یاد این میندازه :




    حنا خانم ، مارکوپولو هم اینقدر جمع نمی کرد بره و بیاد - بنده خدا ( مارکوپولو می گم ) یه سفر که می رفت یه 1 ماهی - دو ماهی - دیگه 15 روزی می موند - بعد می رفت جای دیگه !

    این جوری فایده نداره ! خواهر گلم .

    .................................................. ...


    شما این کارها را انجام بده :

    عزت نفس - اعتماد به نفس - هوش هیجانی - مهارت ارتباطی و .. ...... را افرایش بده !

    اگر اینا را افزایش ندی با این محمد بنده خدا که هیچ ، یا هیچ مرد دیگه ای در زندگییت نمی تونه موفق بشی .

    پس برو کار کن روی خودت !

    برو به یه رواشناس بالینی مشورت کن و بهش بگو مهارت های بالا را چطوری زیاد کنم

    روانشناس بهت تمرین میده و شما هم باید انجام بدی !


    برای این کار فعلا به مدت یک ماه یا بیشتر این آقا محمد را بی خیال شو - ( برای اینکه حس وابستگی را کم کنی و تو تصمیم نهاییت اثر نذاره !)

    تو این مدت مهارت های خودت را بالاببر .



    ..................................

    ببین خانم حنا - ما شوهر شما را ندیدیم و این جا هم حضور نداره ! پس منبع ما شما هستی !

    یعنی فقط 50 درصد ! اطلاعات داریم .

    تکلیف را از خودت بردار و مهارت های خودت را بالا ببر

    من شما بی تقصیر ندیدم تو تاپیک ها تون !!!

    ولی با این حال زحمات شما جای تقدیر داره .

    ..........................


    مادر شوهرتو نمی تونی تغییر بدی ! باید بری تو قلبش

    مشکل شما اینکه می خوای اطرافیانت را تغییر بدی ( شوهر - مادر - مادر شوهر نازنینتان )

    یعنی وقتی اتفاقی می یافته دوست داری اون اتفاق با سلسه نظام فکری خودت هماهنک باشه !! اگه نباشه جمع می کنی می ری

    انسانها تغییر نمی کنند ، مگر اینکه اون تغییر را ضرورت بدونند !! - یعنی انسانها به باورها و نظام باورهایشان حساس هستند !!

    برای ایجاد تغییر از دریچه قلب انسانها وارد شو نه ذهن و مغز !! ( منظورم بهبود مهارت های ارتباطی )


    ............................................


    یاد شعر زیر افتادم :



    بلبل : مادر شوهر
    گل : حنا


    خوشا وقتِ سحر ، آواز بُلبُل

    خوشا بر شاخ گل ، پرواز بلبل

    گلستان محول عِش است آنجا

    همه برگِ گل است تو ، سازِ بلبل

    نوای چنگ و بانگِ عاشقان است

    به هر شام و سحر ، دم سازِ بلبل

    جهان در بزن نوروزی نشسته است


    ​​
    ویرایش توسط باغبان : پنجشنبه 13 آبان 95 در ساعت 14:05

  2. 2 کاربر از پست مفید باغبان تشکرکرده اند .

    masomeh2016 (پنجشنبه 13 آبان 95), tavalode arezoo (جمعه 14 آبان 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.