به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 05 دی 95 [ 18:01]
    تاریخ عضویت
    1395-2-31
    نوشته ها
    20
    امتیاز
    542
    سطح
    10
    Points: 542, Level: 10
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 15.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 4 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مادر شوهر من از همون روزی که اومدن خواستگاری از من بدش میومد کلا مخالف ازدواج ما بوده .از اول بهش زنگ میزدم که باهاش صحبت کنم احوالش بپرسم جواب تلفنم نمیداد زنگ میزدم شماره خونشون جواب نمیداد بعد به همه میگفت عروسم بهم زنگ نمیزنه به شوهرم میگفت که بهش زنگ نمیزنم واینا من فک میکردم سواد نداره که نمیتونه شماره من که میفته روگوشیش بخونه ولی بعد فهمیدم این طور نیست .بعد گفتم شاید جایی میخواد بره گوشیش همراهش نیست ولی دیدم نه همیشه گوشیش پیشه هرکسی هم زنگ میزنه جوابش میده حتی اگه کسی زنگ بزنه ومتوجه نشه بعد که شمارش رو دید بهش زنگ میزنه .وقتی میرفتم خونشون همش عنق بود اغلب اوقات جواب سلام من رو هم نمیدادن .باراولی که من رفتم خونشون باهام بدرفتاری میکردن کم محلی میکردن من میرفتم پیششون بشینم بلند میشدن میرفتن تو اتاق درروهم میبستن.برا بار اولی میخواستم برم خونه خواهر شوهرم خواهر شوهرم زنگ زده به شوهرم میگه به رها بگو هرچی نیاز داره بخره اومدین پولش بدم اخه این چه مدل هدیه دادنه.خلاصه بگم ازاین بی احترامی ها وکم محلی ها و تیکه انداختنا زیییییاد دیدم ازشون .تومدتی که عقد بودیم وقتی این اتفاقا میفتاد چون از شوهرم دور بودم خودم کنترل میگردم اروم میکردم که وقتی شوهرم بهم زنگ زد یا اومد پیشم ارامش داشته باشم .ولی الان عروسی کردیم وهمیشه کنار هم هستیم تا بخوام به این مسائل اهمیت ندم برام مهم نباشه زمان میبره وناخوداگاه روی رفتارم با شوهرم تاثیر میذاره.البته الان چندروزیه اوضاع رو تقریبا کنترل کردم فکرم میبرم سمته ارامش شوهرم وخودم ودراینده فرزندم

  2. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 21 اسفند 02 [ 21:46]
    تاریخ عضویت
    1395-4-24
    نوشته ها
    56
    امتیاز
    6,302
    سطح
    51
    Points: 6,302, Level: 51
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    3

    تشکرشده 34 در 23 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط raha2 نمایش پست ها
    مادر شوهر من از همون روزی که اومدن خواستگاری از من بدش میومد کلا مخالف ازدواج ما بوده .از اول بهش زنگ میزدم که باهاش صحبت کنم احوالش بپرسم جواب تلفنم نمیداد زنگ میزدم شماره خونشون جواب نمیداد بعد به همه میگفت عروسم بهم زنگ نمیزنه به شوهرم میگفت که بهش زنگ نمیزنم واینا من فک میکردم سواد نداره که نمیتونه شماره من که میفته روگوشیش بخونه ولی بعد فهمیدم این طور نیست .بعد گفتم شاید جایی میخواد بره گوشیش همراهش نیست ولی دیدم نه همیشه گوشیش پیشه هرکسی هم زنگ میزنه جوابش میده حتی اگه کسی زنگ بزنه ومتوجه نشه بعد که شمارش رو دید بهش زنگ میزنه .وقتی میرفتم خونشون همش عنق بود اغلب اوقات جواب سلام من رو هم نمیدادن .باراولی که من رفتم خونشون باهام بدرفتاری میکردن کم محلی میکردن من میرفتم پیششون بشینم بلند میشدن میرفتن تو اتاق درروهم میبستن.برا بار اولی میخواستم برم خونه خواهر شوهرم خواهر شوهرم زنگ زده به شوهرم میگه به رها بگو هرچی نیاز داره بخره اومدین پولش بدم اخه این چه مدل هدیه دادنه.خلاصه بگم ازاین بی احترامی ها وکم محلی ها و تیکه انداختنا زیییییاد دیدم ازشون .تومدتی که عقد بودیم وقتی این اتفاقا میفتاد چون از شوهرم دور بودم خودم کنترل میگردم اروم میکردم که وقتی شوهرم بهم زنگ زد یا اومد پیشم ارامش داشته باشم .ولی الان عروسی کردیم وهمیشه کنار هم هستیم تا بخوام به این مسائل اهمیت ندم برام مهم نباشه زمان میبره وناخوداگاه روی رفتارم با شوهرم تاثیر میذاره.البته الان چندروزیه اوضاع رو تقریبا کنترل کردم فکرم میبرم سمته ارامش شوهرم وخودم ودراینده فرزندم
    سلام عزیزم
    رهاجان خلاصه میگم، نمیگم که حق نداری و درکت نمیکنم اما یه کم کم تجربگی هم داری. تو هرچیزی میشه تحلیلش میکنی البته من این رو تو اخلاق اکثر خانم ها دیدم ولی این جوری خیلی اذیت میشی. مثلا خواهر شوهرت گفته هرچی میخواد بخره من پولش رو میدم، به من هم تا حالا از این حرفا زده شده اما اینکه بد نیست! گاهی واقعا یکی نمیدونه چه طور هدیه بخره و اهل تجملات و رسومات هم نیست برای اینکه خودمانی تر باشه میگه خودت بگیر. یا مادر شوهرت میره تو اتاق، شاید میخواد شما راحت باشین. شماره رو جواب نمیده و توبا توجه به شواهد قضات کردی که فقط از تو رو جواب نمیده درصورتیکه ایا واقعا مطمئنی؟! تو فقط شواهد رو داری میبینی، سعی میکنی عقلانی فکر کنی و تحلیل میکنی درصورتیکه این میشه قضاوت ادمهای اطرافت و این خیلی میتونه اذیتت کنه. شاید اگه رفتارهای خانواده خودت رو هم با این ریزبینی تحلیل کنی متوجه بشی که شوهرت هم میتونه دلخور بشه. من اصلا نمیخوام بگم تو مقصری و درکت نکنم. برعکس سعی کردم درکت کنم و با زندگی خودم جاهای موفق و ناموفقش مقایسه کنم تا ببینم مشکل کجاست. به نظر من
    اولا، به رفتارهای خانواده همسرت اهمیت نده فقط و فقط احترام بگذار.
    دوم، کمتر قضاوتشون کن. تا داری فکر میکنی که شاید اینجور و اونجور، یک نفس عمسق بکش و بگو البته من همه چیز رو نمیدونم که قضاوت کنم! (فقط وقتایی این قدر ریزبینی کن که ممکنه به رابطتت کسی اسیبی بزنه که برای جلوگیری از این اسیب لازم باشه دست طرفو بخونی که یک راهکار همیشگی هم اینه که همسرت رو از ارامش پر کنی تا همیشه یک قدر برای نقشه های پلید جلوتر باشی)
    سوم اینکه، یک وقتایی حرفایی که نارحتت کرده رو به همسرت انتقال بده اما نه به صورت دلخوری. البته هرکس اخلاقی داره و تو بهتر میتونی بفهمی چه طوری باید به همسرت بگی که از تو دلزده نشه و برای دفاع از خانوادش گارد نگیره ولی در صورت کلی باید در خلال تعریف کارهای ناراحت کنندشون رو تعریف کنی براش و خیلی اروم و متین بگی مثلا "اون بار که رفته بودیم این طور شد و مادرت گفت به فلانی که عروشم زنگ نمیزنه و ... و من ناراحت شدم گفتم نکنه فک کردن من زنگ نمیزنم. فک کنم شماره منو نداره!" ببین این طوری رفتار ناراحت کننده رو منتقل کردی، دغدغه ات از احترامت به خانوادش رو هم مطرح کردی، گفتی که هیچ بدی هم نکردی، قضاوت منفی رو هم بستی چون گفتی من به دل نگرفتم و میدونم که شمارمو نداره و دنبال راهکاری، از همه مهمتر حالت بازخواست یا عیب گویی نداره و باید وقت مناسبی حرفتو در خلال تعریف بگی. لازم هم نیست همه چیزها رو رو تعریفت بگنجونی واقعا چیزهایی که ارامش همسرت رو خیلی میگیره و دلخورش میکنه رو حذف کن و اصل مطلب رو بگو. این کار رو هم هر از گاهی بکن و نه همیشه تا فقط همسرت بدونه که چنین چیزی هست و تو خیلی داری خانومانه رفتار میکنی.
    چهارم اینکه عزیزم به نظر من اول خودتو تغییر بده و حساسیت رو کم کن، قضاوت نکن، صبورتر باش، فکرای منفی رو از رابطتتون حذف کن و ... بعد سعی کن در صدد اصلاح همسرت قدم برداری. درواقع شروع کننده اصلاح تو باش. اینجوری مطمئنا نتایج خوبی میگیری.
    برات ارزوی موفقیت دارم


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جدایی اززندگی دوم
    توسط Elijan در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: جمعه 24 شهریور 96, 09:32
  2. اززندگیم به شدت ناراضیم احساس کپک زدگی میکنم
    توسط مامان فربد در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 71
    آخرين نوشته: چهارشنبه 21 خرداد 93, 00:47
  3. اززندگی خسته ام امیدی ندارم
    توسط khanome tanha در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 53
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 تیر 90, 14:51
  4. دلسردي اززندگي
    توسط serareh59 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: سه شنبه 18 فروردین 88, 14:19
  5. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: دوشنبه 29 مهر 87, 17:05

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.