سلام پريا جان
مادرم درخيلي چيزها يادخالت ميكرده ياوقتي ميديد من به حرفش نميرم به من بد ميگفت وسرمن حرف ميزد كه بچه حرف گوش كني نيستم...من رويطوري بار اورده كه وقتي يه كاري بكنم وبدونم ناراحت ميشه ازش پنهون ميكنم وميزارم همه بدونن جز اون...ترسي كه ازگذشته ازش داشتم
الان بهم ميگه اگه لباسشويي نياري نميزارم يه قاشق ازجهازت روببري خونت...من اخلاق مادرم ميشناسم به ميلش عمل نكنم زهرمارم ميكنه...دارم باسياست باهاش رفتارميكنم اين روزها...كه بادعوا يا درگيري نرم سرخونه وزندگيم...يانفرينم نكنه...مادرم سرهرچيزي بهم نفرينم ميكنه...بهم ميگه خيرنبيني...آهم ميگيرتت
سلام نارديل
خوبي؟
بله خانواده همه چيزآدمه...من برام دردناكه كه يه روزي پدرومادرم خداي ناكرده ازدست بدم...خانواده من خوبم ولي بعضي وقتها نميدونم بايه كاراشون سوهان روحم ميشن
يه شرح حالي ازخانوادم بهت بگم
بله خانوادم مقطع دانشگاهي ندارن سنشون بالاس...پدرم 75سالش...مادرم 65سال...پدرم تاسيكل درس خونده بازنشسته اداره دولتي هستش...پدرم خيلي اهل مطالعه وكتابه...بزرگ فاميله عموها وپدرم همه مذهبي ..همه هم كارمند دولت هستن
مادرم سواد نداره...تلفن نميتونه بگيره همه كارهاش ماميكنيم ازشماهر گرفتن تلوزيون روشن كردن وچيزاي ديگه...ولي برادرهاش همه كارمند دولت ورئيس اداره
مادرم درسن يازده سالگي ازدواج كرده...هشت تا بچه داره من اخرين بچه هستم تمام اين بچه ها روبخاطر پسردارشدن بدنيااورد اخرين پسرش كه بدنيااورد ديگه بچه نخواست كه بعدازاون من ناخواسته حامله شد
ماخيلي ميتونستيم زندگي راحتتري داشته باشيم..ولي پرجمعيت بودن خانوادم زود بازنشستگي پدرم...خريد يه خانه كلنگي كه تمام سرمايه پدرم صرف تعمير ان خانه شد...مانع شدن كه خانوادم باداشتن چندتا بچه كوچك ودختراي دم بخت كلي زير قرض برن...سالها طول كشيد تابتونيم خودمون جمع وجوركنيم...خواهرام همه دانشگاه رفتن ليسانس گرفتم وسركار رفتن
ولي اين من بودم كه شدم قرباني
خانوادم به هيچ وجه اهل مسافرت نيستن هرده سال يك بارميرن...بودجش دارن ولي ادمايي نيستن كه باهم برن سفر..ماتاسرخيابان بريم باهمديگه دعواميكنيم...خانواده متحدي نيستيم...مافقط توخونه همديگرروميبينيم...هركي تو اتاقش نشسته...برادرم ازسركارمياد پاي تلوزيون ميشينه...خواهرم ازسركار مياد پاي لب تاپ ميشينه ومنم همچنيم...هركي توي لاك خودشه...هروقت جايي بخوايم خواستيم باهم بريم بحثمون شده...دادوبيداد راه ميندازن...اونروز خواستيم بريم خونه عموم باهمديگه اونم بعدازيك سال...آژانس اومد دم خونه بوق زد من هنوز توحياط بودم داشتم كفشم ميپوشيدم كه مادرم توكوچه ايستاده بلند داد زده ذليل مرده كجاست بهش بگين زودبياد...درطول راه باهاش حرف نزدم اعصابم خورد شد كه اهالي كوچه راننده آژانس حرفش شنيدن
من نميخوام وقتي برم خونه خودم...پلهاي پشت سرم روخراب كنم وبرم
توي يكي از تايپيكهام شيدا گفت توهمش ميترسي....ترس از اشپزي ترس ازكار...ترس از ازدواج...وووووووو
نميدونيد من چقدر آدم قوي اي بودم...چقدر جنگيدم...چقدر سختي كشيدم...ديگه بعوان يه دختر ديگه بسمه...ميخوام مثل ملكه ها باشم...ميخوام براي خودم ارزش قائل باشم...ديگه مثل قبل ساده نيستم مهربون نيستم...به هركسي كمك نميكنم...توي هركسي نمخيندم...قبلا اينطوربودم...ولي ديگه نميخوام اينطورباشم...اونروز يكي از ارباب رجوعم گفت خانم فلاني قبلا خيلي خنده رو وبشاش بودي چي شده ...آدما وقتي تو جوونياشون زياد بفهمن زود پيرميشن
سرلباسشويي ديگه واقعا موندم...اختيار دادم به مادرم...خودش ومادرم قراره وانت بگيرن فردابيارنش...شوهرم ميدونه...گفت بزارهركاري بخوان بكنن...ميخوام به برادرم هشداربدم شايد اون ازهشدارهام كمي بترسه
فرزانه جان مرسي...ان شاءالله موفق باشي وخداياورت باشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)