من در طول زندگيم از مجردي تا الان هميشه سعي كردم جوري زندگي كنم كه با اين اون كاري نداشته باشم و سعي كنم هر كاري از دستم بر مياد بكنم و در مقابل خواسته هيچ كسي نه نگم از دوستام گرفته تا پدر مادرم و الان هم شوهرم خانوادش. هميشه كوتاه اومدم نميگم تو سري خور بودم نه ولي هميشه سعي كردم همه از من راضي باشن. ولي واقعيتش خانواده شوهرم تمام حسن نيتهام و رفتارهاي من جز وظيفه من دونستن من الان ٤ سال ازدواج كردم و يه دختر ٢ ساله دارم خيلي سختي ها توزندگيم كشيدم خيلييييي ما با مادر شوهرم اينا و جاريم تو يه آپارتمان سه طبقه زندگي ميكنيم و دو سال پيش پدرم از دست دادم و چه مصيبتها و فشارهايي كه نكشيدم اون موقع دختر من دو ماهه بود و دلم نميخواد بگم كه مادر شوهرم و برادر شوهرم چه حرفهايي كه نگفتن و شوهرم چه رفتارهايي كه نكرد و من ، من ابله در مقابل اين رفتارها هيچ عكس العملي نشون ندادم و تمام اينا باعث شدن من فقط تو خودم برم و ديگه حوصله جرو بحث نداشتم و كلا شوهرم بيخيال شدم بزرگترين مشكل ما رفت آمد به خونه مامان من بود كه از اولين روز ازدواج نميزاشت درست حسابي برم خودشم نميومد وقتي هم كه ميومد فقط پر حرف بود كه مامانت اين گفت بابات اين گفت و تا چند روز هم زندگيم زهر مار ميكرد بعد فوت پدرم من دو هفته تو خونه مادرم موندم و بعدش اومدم خونه خودم بعد از حرفها و كارهاي شوهرم و خانوادش من كاملا رفتم تو لاك خودم ديگه برام مهم نبود برم خونه مامانم يا نه مهم نبود شوهرم مياد يا نه از روز چهلم پدرم تا به امروز كه دو سال ميشه من به شوهرم نگفتم بريم خونه مامانم. خودم تنهايي هفته يك بار ميرفتم از اونهم گله نداشتم بي تفاوت بودم تا اينكه شوهرم كم كم احساس كرد نه تنها نبودش در جمع خانواده من احساس نميشه بلكه راحت تر هم بودم و اين باعث شد از محرم ماه امسال اين رفتاراش بزار كنار اكثرا عصرا ميريم خونه مامانم گاها شب ميمونيم و جالبش اينجاس خودش ميره من اصلا حرفي از مامانم نميارم باخانوادم گرم گرفته با من تغريبا مهربون الان هوديگر بيشتر دوست داريم و منهم سعي ميكنم با كارها و حرفها و رفتارهام با اون خوب باشم و تمام فشارها و حرفها يي كه ميون من شوهرم بهم ميزنه همشون حرفها خانوادش كه نميتونه در مقابلش به ايسته به من فشار مياره هر روز خدا ميخواد برم پايين ميخواد وقتي مادرش نيست دم به ديقه زنگ بزنم حق مسافرت دو نفري نداريم حق بيرون رفتن تنها رو ندارم و و و كلي كارهايي كه همشون خواسته خانوادش نه خودش. خانوادشم كلا آدمايي هستن كه با همه چي كار دارن انسانهاي شديدا پر رو هستن و چيزي به معناي خجالت مفهوم نداره و كلا تو دخالت هستن و حرفهاي خيلي نا بجا ميزنن و مشكل اينجاس كه من جواب درست و قاطعي ندارم براشون باورتون ميشه حتي خيلي هاش به شوهرم نميگم چون توري برخورد ميكنه كه انگار حق با اوناس و اون موقع من خيلي زجر ميكشم و زندگيم از چشمم ميوفته و به اين نتيجه رسيدم كه خودم بايد جواب بدم و عكس العمل نشون بدم ولي نميدم.
مثلا دايي شوهرم افتاده بود بيمارستان و تو كما بود من توي روز دوبار به زن دايي شوهرم زنگ زدم جوياي حال شدم ولي بيمارستان نرفتم عصر كه رفتم خونه مادر شوهرم خواهرشوهر بزرگم اونجا بود گفتم دايي چه طور برگشت با صداي بلند گفت حالا ميپرسي ديگه عوض اينكه بياي بيمارستان عوض اينكه به من زنگ بزني الان ميپرسي تو بايد خانواده شوهرت دستت نگه داري تو بايد بياي آويزون من شي تا من تو رو ببرم بيمارستان همسايه آدم مياد ببينه چه شه تو از غريبه بد تري و هزار تا حرفهاي ديگه كه يادم نمياد منم گفتم ميرفتي بيمارستان به منم ميگفتي برگشته ميگه من عمرا به تو التماس كنم بياي تو بايد التماس كني من خواهر شوهرم هزارتا دري وري ديگه آخر سر منم گفتم شما انگار اعصابت خورده برو هر وقت آروم شدي حرف ميزنيم واقعا من در مقابل اون موندم چي كار كنم بعدا حتي تو دلم به اون حق ميدادم كه ميدونم اشتباهه
وخلاصه اينكه از حرفها رفتارها و كنايه هاي خانواده شوهرم خسته شدم دوست دارم جوري رفتار كنم تا بشينن سر جاشون جوري برخورد كنم تارحق دخالت حتي نظر هم نداشته باشن. نميدونينن كه خيلي دخالت ميكنن و بايد ترموزشون بكشم بدبختي هم اينجاس جوري وانمود ميكنن كه دلسوز برادرشون هستن و به فكرش هستن و ما اينجا مترسكيم شايدم برگ چغندر. خواهر شوهرم رفته معجون درست كرده داده به شوهرم كه بخور تا پسرت بشه انقدر ناراحت شدماااا يكي نيست بگه تو كي هستي آخه از كجا اين همه جرات جسارت دارين. زنگ ميزنه دندان پزشك برا شوهرم وقت امپلنت ميگيره. منم ناراحت ميشم دلمم نميخواد زياد تند برم كه تا اون تغييريم كه شوهرم كرده بر گرده به روز اول.
هميشه از اينكه نميتونم در مقابل رفتارها عكس العمل درستي داشته باشم ناراحت بودم همش احساس ميكنم حقم ضايع ميشه ولي نميدونستم مشكل ١٠٠٪ از خودم ولي با مطلب مهر طلبي كلي چشم باز شد من كلي بايد رو خودم كار كنم و برنامه بريزم نمونه اي از كاراي غلطم اينكه اكثرا هر روز ظهر خواهرشوهرم با بچش مياد خونه ما كه دخترش اومده تا با دخترت بازي كنه ميزاره ميره خودش خونه مادرشوهرم و من اعصابم خيلي خورد ميشه خيلي كه من نميتونم بچه خودم نگه دارم تو هم بچه ات آوردي آخه كه چي بشه نميتونمم بهش نه بگم بعد رفتنش پشت سرش بد و بيارا ميگم و اعصابم خورد ميشه اين شده كار تغريبا هر روز ما
من كلا بايد رويه زندگيم تغيير بدم بعدش دنبال خواسته هاي خودم بگيرم ولي چه طوري برنامه ريزي كنم نميدونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)