سلام ممنون ازجواباوهمدردیتون
فکورجان من هنوزنامه ننوشتم یعنی نمیدونم شایدترسیدم ازاینکه شوهرم فکرکنه ادم ضعیفی هستم ک رودررو حرفاموبههش نگفتم و جرعت نکردم هنوزبنویسم
اماب حرف لاله بهشتی جان گوش کردم ووقتی باهم خوب بودیم و یه برنامه درمورد بارداری میدیدیم ازتلویزیون به شوخی یکم ازحرفاموزدم واونم گفت.بعدیکم جدی ترحرف زدیم واخرشم قبل اینکه بغضم بگیره باشوخیه شوهرم ب خیرگذشت.
گفتم ک تواین دوران من عصبی ترم وحساس ترازهمیشه وبایدبیشترحواست باشه بمن وزودعصبانی نشی اونم ب شوخی گفت ک خیلی گیرمیدم وغرغروشدم.خب حداقل فهمیدک بخاطربارداریم بیشترمراعات کنه. چندروزیه ک بهتریم ومهربون تریم.منم حواسم هست توجمع وتوخونه بهش گیرندم.
لاله جان حق باشماست خیلی دوسش دارم وشایدتوقع زیاد دارم ولی دوس ندارم همه چی واسمون عادی بشه وبااومدن بچه دیگه چیزایی ک ازهم انتظارداشتیم یادمون بره وروزمره گی جای همه چی روبگیره..
کاش یه آقا میومدومیگفت آقایون توقع شون چیه ک یهورفتارشون تغییرمیکنه واون ادم قبل نمیشن..من میترسم وقتی ناراحتم وباید حرفاموجدی ودرست وبموقع بگم بازگریه کنم و.قهروبعدم یادم بره مشکلم چی بودوناراحتی هام جمع بشه روهمو یهومثل بمب منفجربشمو دیگه حرمت بینمون ازبین بره...گریه های لعنتی..خودموهمیشه فحش میدم بخاطردل نازکی وناتوانی توحرف زدن..من تلاش میکنم اگه بیشترراهنماییم کنین وبگیدشماچکارمیکنیداینجورم واقع
ممنون ببخشیدطولانی شد