سلام دوست عزیز
من هم با آقای رامین موافقم، کیس هایی که لیست کردین تو نوشته تون اصلا اسم خواستگار نمیشه روشون گذاشت. بیشتر شبیه دوستی های زودگذر و بر پایه ی فان میمونه که حالا اگر یکی از طرفین ببخشید پخمه بود اون یکی استفادشو بکنه.
اما از این نظر که با مادرت خیلی ابتون تو یه جوب نمیره! منم دقیقا با مادرم طرز فکرم، معیارام، دیدم، نوع رفتارم، نوع پوششم و ... متفاوته. قبلا خیلی باهاش دعوا میکردم اما الان نه. مادر من با من 30 سال فاصله ی سنی داره، 6 سال کلا تحصیل کرده، شاغل نبوده، هیچ زمانی توی اجتماع نبوده و تنها چیزی که از جامعه دیده همسایه های خونه ی پدریش و بعدم خونه ی خودمونه و لاغیر، سطح مالی خانواده ی پدریش تعریف خاصی نداشته، روابط گرمی بین اعضای خانواده ش نبوده، چون فرزند اول خانواده بوده طوری بارش اورده مادرش که خودشو مادر تمام 5 تا خواهر و برادر کوچیکتر از خودش میدونه، بنا به تربیت خانوادگیش شوهر و بچه رو در رده ی چندم زندگیش میبینه و همیشه مادر و پدر و خواهر و برادراش براش تو اولویتن، هیچ وقت با کسی صحبت نمیکنه تا چیزی یاد بگیره بلکه صحبت میکنه تا تایید بشه، توی جمعی باشیم که 10 تا خانم 50 ساله ی روشن فکر اونجا باشن یه دونه خانم 90 ساله ی بیسواد، مادر من قطعا با اون 90 ساله میشینه صحبت میکنه، به هر حال طرز فکرش اونطوریه و کلا نمیتونه با ادمای جوون و اجتماع دیده و تحصیل کرده همکلام بشه و ... یعنی کلا با من زمین تا اسمون متفاوته. مخصوصا من چون تک دختر هستم کسی رو نداشتم تایم بیکاریم باهاش باشم و با مادرم بودم که اونم منجر به نزاع میشد. اما یک بار برای همیشه تصمیم رو گرفتم که باهاش کنتاکتم رو کم کنم. در جریان مسایل کاری و تحصیلی و ازدواجم نزارمش و باهاش زیاد صحبت کلامی نداشته باشم. همیشه الان سرم تو کار خودمه و به درسم و کارم و زندگی شخصی خودم میپردازم و یه رابطه ی فرمالیته باهاش دارم صرفا. نه انتظاری ازش دارم و نه مسئولیتی رو که به عهده ی اون باشه من انجام میدم. با پدرم و برادرم و خانمش رابطه مو حفظ کردم چون پدر و برادرم که مردن و خانمش هم تحصیل کرده س و در جای خودشون باهاشون لینکم. حتی بیکار شم لباسمو میپوشم حتی شده تنهایی میرم یه دور میزنم اما دیگه با مادرم بیرون نمیرم. کلا خصوصیات بدش رو همگی تو خونه متوجه شدیم و این روش توصیه ی برادرم بود به من.
پس اولا رابطه ت رو با مادرت رسمی کن و اصلا نخواه بیش از حد بهش نزدیک بشی. بپذیر ایشون فقط مادرته. الان تو سنی هستی که باید همسرت بغلت کنه و بوست کنه و نازتو بکشه و ... . اصلا این انتظارات رو از مادرت نداشته باش، کسی که تا حالا نتونسته عشق رو به دخترش منتقل کنه من بعد هم نمیتونه. مادر من هم هرگز منو با عشق تو اغوش نگرفته و نبوسیده اما چن روز پیش خواست اینکارو بکنه خودمو کنار کشیدم و بهش گفتم الان دیگه به اغوش همسر نیاز دارم نه مادر و عقب رفت. دوما خودتو درگیر کارای خودت کن و اصلا تایمت رو با مادرت سپری نکن، قبلا خیلی ازش میخواستم بریم بیرون و با هم باشیم اما همیشه مادرشو به من ترجیح میداد الان اون میگه با هم بریم فلان جا؟ ولی من میگم نه و فاصله ای رو که اون با من تو این 27 سال داشت الان من خیلی پر رنگ تر با خودش دارم. سوما هرگز بهش نظری نده و ازش نظری نخواه. چهارما هیچ زمان باهاش بحث نکن و اصلا باهاش وارد گفت و گو نشو و طوری وانمود کن که اصلا نظری برای کاراش نداری و نظر اونم برای کارای تو لازم نیست. هرگز نمیتونی اونو بعد اینهمه سال تغییرش بدی و ازش بخوای اپدیت بشه و از طرفی خودت یه ادم جوونی که باید تو این اجتماع با فاکتورهای خودش زندگی کنی، معیارهای 30 سال پیش الان دیگه کارایی نداره تو جامعه پس چون نه تو باید مثل اون بشی و نه اون میتونه مثل تو بشه تنها راه اینه که فاصله ت رو حفظ کنی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)