عزیزم دقیقا روحیمون حساسه ، وقتی عصبانیه خیلی حرفای بدی بهم میزنه! حرفایی که برام سخت تموم میشن، همونقد که حساسم همونقدم با حساسیت محبت میکنم واسه همین اصلا ازش توقع ندارم! حالا فک کن که سال اول ازدواجمونه اوضاع اینجوریه
، به هرکی میگم که اصلا از درآمد شوهرم خبر ندارم، اینکه چکار میکنه چقد خرج میکنه
همه باهام دعوا میکنن و میگن واقعا خل و چلی
و میگن تا حالا باید دستت میومد، آخه من نمیدونم چطوری ، نمیدونم واقعا! چطور باید اینکارو بکنم، من که صمیمی نیستم با شوهرم! اصلا نمیشه باهاش صمیمی شد!
نه اجازه کار بهم نمیده، میگم بهش برم تدریس زبانم رو ادامه بدم ، میگه یه عالمه آدم زن آدم رو میبینن اصلا خوب نیست
یا اینکه قبلا خونه بابام که بودم کلاس شیرینی پزی و نون پزی گذاشته بودم ، حالا دعوت شد ازم برم توی یه کلاس آشپزی مدرس بشم، اما بازم مخالفت کرد و گفت فقط تو خونه :( . نمیدونم چکار کنم ، کاش میشد لااقل هفته ای دو روز بیرون از خونه باشم، اونم فقط واسه چند ساعت
واقعا اگر شوهرتون میذاشت برین بیرون از خونه عالی بود
بهشون بگین فرض کنه شما زن بعدیشون هستین
بگین اصلا بچتو دوس داری؟ بگین باید بچه رو ببرین بیرون آفتاب بگیره ، بیرون رو ببینه! اگر پارک بانوان دارین ، بگین ببرنتون پارک بانوان چندساعتی رو اونجا بگذرونین
من که با هیچکس آمد و رفت ندارم! حتی خانوما! یه دور همی هفتگی داشتم با دوستام، از وقتی ازدواج کردم لغو شده! میگه این کارا واسه زمان مجردیه، بچه هم که ندارم سرگرم اون بشم
شوهرتون نمیذاره بچه رو تنهایی ببرین دکتر؟ کلاس ورزشی نمیذاره برین؟ یکاری بکنین بالاخره
ذهنم خیلی درگیرتون شده








علاقه مندی ها (Bookmarks)