خدایا
روزگاری بر من گذشت روزگاری سخت دوسالی که شاید بیست سال طول کشید ؛
همه کسانی که اندازه ی چشم هایم دوستشان داشتم در راه ماندند و نتوانستند همراهیم کنند کسانی که همراهیشان کرده بودم و به گمانم گزینه های مناسبی بودند...
و من در تاریکی های ذهنم بالا رفتم جایی که کسی به آن راه نداشت تو بودی و من عجب خلوت دل انگیزی ولی آن ها فکر میکردند من در عذابم
و باز درد کشیدم دردی که تا مغز استخوانم را سوزاند ؛
فکر کن همه علاقه مندی هایم کذب نمودند و خالی شدند ؛
رفتند و امدند
این ها و ان ها ؛
عوض شدند رنگ گرفتند رنگ باختند ؛
طلوع کردندو پنهان شدند ؛
دل بستم بندش را پاره کردند ؛
با همه تلخی ها این دردها شیرین بودند چون ماهیتش را میشناختم دردش به جانم نشست؛
دردش بزرگم کرد ؛
حرف هایم با تو کم شده است ولی میتوانم بگویم که یار روزهای سخت همیم، من و تو !
تو تنها کسی هستی که هیچ وقت رهایم نکردی و من هم نکردم ولی به بند نگسستن من اعتباری نیست
چرا که در معرض جهل و غفلت و وسوسه ام
آن روز که از مرگ نجات یافتم گمان کردم که به راز حیات رسیده ام و بنده نابت شدم ولی باز امواج غفلت یکی بالای دیگری روی هم انباشه شدند و دیدگانم تار شد ...
من زنده ام با تمام ذوق با کمال شوق ...
برای تو زنده ام و هر از گاهی که این را از یاد میبرم هزاران قاعده و قانون راه را بر من ناهموار و سخت می کنند و بر سر هزار راهی قرار میگیرم ،
ولی تو که بر من روشن میشوی ، راه یکی میشود و چه قطعیتی دارد ...
خدایا قلبم را با دردهایی که میکشم در حال زدودنم ...
کی بشود باز بزرگواری را تجربه کنم بزرگ شوم و وصل به دریای بی کران تو ...
به چه زبانی بگویم که از حضورت و این نمایش های زیبایت در پوست خودم نمی گنجم؟؟!
چه کنم که پوست ظرفیتش را ندارد مگر آن که این حس قشنگ را از طریق قلمی روی فلزی قلم زنی کند
یا اره ای شود و بجان چوبی بیفتد و تورا به تنش معرقی کند ...
و یا با ناخن بلندش ضربه هایی به جان تارها بزند و تو را بنوازد ...
و یا شاید پوستم نوازش هایش را نصیب مردزندگی ام بکند و با تو اینگونه عشق بازی کند
شاید این گونه درون خودم بگنجم...
"أللَّهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّىٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُّبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لَّا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِى ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَآءُ وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَىْءٍ عَلِیمٌ (۳۵)"
خداوند، نور آسمانها وزمین است. مَثَل نور او همچون چراغدانى است که در آن چراغى (پر فروغ) باشد. آن چراغ در میان حبابى شیشهاى و آن شیشه همچون ستارهاى تابان و درخشان، چراغ از روغن درخت پر برکت زیتونى بر افروخته شده، که نه شرقى است و نه غربى. (روغنش به قدرى صاف و شفّاف است) که بدون تماس آتش نزدیک است (شعله ور شود و) روشنى دهد. نورى است بر فراز نور دیگر. هر کس را خداوند بخواهد به نور خویش هدایت مىکند، و خداوند براى مردم مَثَلها مىزند و به هر چیزى آگاه است.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)