بی نهایت عزیز :) و mercedes62 ممنونم ازتون ، حتما سعی میکنم رفتارم رو اصلاح کنم
ولی دیشب باز اتفاق خوبی نیوفتاد
شوهرم عصرها که میره مغازه ساعت های ۱۱ به بعد شب میاد خونه ، معمولا ۱۱ و نیم!
دیشب یهو قبل ساعت ۱۰ و نیم اومد خونه و من یکم تعجب کردم و حتی ازش پرسیدم چی شده زود اومدی ، و جوابی نداد
بعد من از شب قبلش مهمون داشتم (دوست آقای شوهر به همراه همسر و فرزندشون از پریشب اومده بودن خونمون ، و شوهرشون دیروز رفتن سرکار و خانم و بچشون از صبح تا ساعت ۸و نیم شب پیشم بودن و حسابی خسته شده بودم) ، من در حال اماده کردن شام بودم که شوهرم اومد گفت امشب میخوایم بریم گٌل بیاریم ، تو هم میای؟ من گفتم وااااای ارهههه بریم، بعد که حرفم تموم شد سریع گفت، چون خواهرمم میخواد بیاد
....(حدود یک هفته پیش من به شوهرم گفتم یک روز بریم یکم گٌل بگیریم واسه گلدونهای بزرگ روی تراسمون، و ایشون هرشب پشت گوش می انداخت) تا اینکه فهمیدم باز رفته با خواهرش برنامه ریزیاشو کرده و برای همین دیشب زودتر اومده بود خونه! و تازه اومده به من میگه میخوایم بریم گٌل بیاریم تو هم میای!!!؟ این اتفاق باید برعکس میوفتاد، باید برنامه ریزیشو حتی تلفنی با من میکرد و بعد به خواهرش میگفت ما میخوایم بریم، تو هم میای؟
خب من ناراحت شدم ولی نشون ندادم، شام رو اوردم
بعد شام بهم گفت زود بپوش بریم ، بهش گفتم من خیلی خسته هستم میخوای خودتون دوتایی برین و گفتم حالا که میدونم تنها نیستی خیالم راحته ، اگر تنها بودی یجوری میومدم همراهت، بعد با لحن تندی بهم گفت اصلاااا خواهرم نمیاد، بیا بریم
گفتم من کاری به خواهرت ندارم، اصل اینه که تنها نیستی و بهش گفتم برو بسلامتی و خوش بگذره، با لبخند ملیح گفتم.
بعد شوهرم با پوزخند بهم گفت: مگه میخوایم بریم تفریح که خوش بگذره؟ گفتم بالاخره دارین میرین کنار یه عالمه گٌل و گیاه ، خوش میگذره ... و خداحافظی کردم و اومدم تو خونه
داشتم حاضر میشدم بخوابم که دیدم شوهرم برگشت و داره لباسای بیرونیشو عوض میکنه، گفتم نرفتی؟ گفت نه ، گفتتم چرا ، گفت حال نداشتم ، دیگه چیزی نگفتم تا موقع خواب
بعد گرفتمش تو بغلم و گفتم اگر بهت گفتم خوش بگذره بخاطر این بود که فکر نکنی از رفتنت ناراحتم
بعد باز با یه لحن پوزخند گفت ، باااااش
و دیگه چیزی نگفتیم
بعد دیگه از دیشب سر سنگین شده دوباره
نظرتون چیه چکار کنم
.......... این حرف های بالام مال یک روز قبله که میخواستم بذارم و یه اتفاق دیگه افتاد!!!!
****
حالا دیشب قرار بود واسه خواهرشوهرم خواستگار بیاد. شوهرم دو روز پیش به من گفت که قراره سه شنبه خواستگار بیاد، من گفتم عهههه بسلامتی کی هستن، گفت دوست آشنا
اصلا اسم و فامیل و هیچی نگفت و منم دیگه نپرسیدم
همون عصر که روز تولد امام حسین ع بود، عصرش رفتم پایین یه تبریک عید گفتم و مقداری هم شیرینی گرفتم دستم و بردم،(شوهرم طبق معمول قبل از من رفته بود پایین) بعد شوهرم بحث خواستگار و کشید پیش ، اولش خواهرشوهرم گفت چی؟ کجا؟ بعد دیدن خیلی ضایعه اگر هیچی نگن، گفتن اها اره داره خواستگار میاد، فقط در همین حد! منم به مادرشوهرم گفتم ان شاءالله بسلامتی
و دیگه بحث رو عوض کردن و در مورد چیزای دیگه صحبت کردن
....
خب هیچی گذشت و رفت تا شد سه شنبه و من دیدم هیچکس من رو دعوت نکرد که واسه شب برم پایین
تا اینکه شب شد و شوهرم رفت حمام و داشت لباس هاش رو میپوشید ، بهم گفت امشب چکار میکنی میای پایین یا نه؟ گفتم هرچی خودت صلاح بدونی همون کارو میکنم، گفت چیزی تعیین نمیکنم و میگم هرکاری خودت دوست داری بکن، و من بازم گفتم هرچی خودت صلاح میدونی و شوهرم گفت نمیدونم و رفت پایین
بعد نیم ساعتی دوباره اومد بالا و تلویزیون روشن کرد و نشست ، منم کم کمک داشتم لباسامو میپوشیدم، بعد چند دقیقه اومد و جوراباشو پوشید که بره پایین ، من بهش گفتم : پریروز که رفتیم پایین و بحث خواستگاری شد ، کسی من رو دعوت نکرد، و کسی نگفت zemestooni توهم سه شنبه حتما بیا ، و تا امروز هم هیچکس نه زنگی زده نه چیزی گفته و اگر به تو گفته باشن و من رو دعوت کرده باشن ، میام وگرنه کار درستی نیست توی همچین مجلسی بدون دعوت برم
.....
هیچی دیگه ، ازش پرسیدم آیا به تو گفتن یا نه؟ اولش رفت نشست و سکوت کرد و داشت فکر میکرد، هیچی نمیگفت
بهش گفتم ببین من بخاطر تو لباسامم پوشیدم که بیام ولی واقعا اگر حرفی از اومدن من نزدن کار درستی نیست بیام
دیگه یهو شروع کرد داد زدن، گفت اگر بیای خوشحال میشن و اگر نیای هم ناراحت نمیشن و گفت تو همش یه موضوع رو پیچیده میکنی و تو همش دنبال بهونه ای و ...
بهش گفتم صدات رو بیار پایین و گفتم من دعوایی باهات ندارم فقط سوال پرسیدم ، که همینجوری سرم رو نندازم پایین و برم مهمونی! چون الآن مهمونی رسمیه و صاحب خونه باید اعضای مهمونی رو دعوت کنه و نمیشه هرکسی که خبر شد خودش سرخود بره مهمونی
شوهرم شروع کرد داد زدن ، گفت من صدااام و بالا نبردم ، گفتم همیشه صدات رو همینقدر میبری بالا که پایینی ها میفهمن و میان بالا، گفت جوش اونارو نزن دیگه بالا نمیان! گفتم کلا الان صدات رو بیار پایین میشنون
گفت الان صدای من پایینه ، و صدام بلند نیست ، گفت تو منظورت اینه که مامان من بهونه میگرفته و بخاطر صدای بلند من اومده بالا
گفتم چرا بحث رو میکشی به گذشته ، من فقط یه سوال ازت پرسیدم که مطمئن شم دارم کار درستی میکنم میام پایین یا نه، چرا بحث دیگه ای رو میکشی پیش
خلاصه آخرش نگفت دعوتت کردن یا نه
و گفت وقتی من اومدم دارم بهت میگم یعنی اونا خوشحال میشن اگر بیای و نیای هم ناراحت نمیشن
بهش گفتم معلومه اگر من یک شب مهمونی داشته باشم و یک نفر از فامیل و آشنا بدون دعوت بیاد خونه ما ، هیچوقت بهش نمیگم برگرد برو خونتون، یا نمیگم چرا اومدی؟ خب ابراز خوشحالی هم میکنم ولی اگر میخواستم حضور داشته باشه از قبل دعوتش میکردم
خلاصه رفت پایین و دیگه هیچی نگفت
تا اینکه همون موقع دختر خواهر بزرگشو فرستاد و گفت زن دایی ، دایی گفته زودی بیاین پایین مهمونا اومدن
و خودش هم بهم تک زنگ زد
منم رفتم پایین
هیچی دیگه مهمونی گذشت و رفت...
تا خدافظی کردم اومدم بالا
یهو شوهرم اومد و گفت امشب میای بریم دنبال گل؟ گفتم باهمین لباسام بیام یا عوض کنم؟ گفت عوض کن و بیا
رفتم پایین دیدم دوباره خواهرشوهرم آماده نشسته عقب ماشین
دوباره آقای شوهر محترم رفته بودن جلوتر با خواهرشون برنامه ریخته بودن و فقط منو صدا زدن که بیا بریم!
هیچی بروی خودم نیاوردم و رفتم، گل گرفتیم و اومدیم زدیم توی گلدونامون
و اما شب! باز موقع خواب بهم کم محلی کرد
هرچی بغلش کردم و بوس و .... اصلا انگار یه تیکه سنگه
صبحی هم پاشد زود رفت از خونه بیرون ، و هیچی نگفت
تا الانم که خونه نیومده هنوز
عصر هم باید بره مغازه
اعصابم خورده، چرا اینجوریه شوهرم ، همش رو مسائل بی اهمیت اینکارارو میکنه
در ضمن دوباره توی دعوا شروع کرد فحش دادن به خانوادم و ... منم این دفعه فقط نگاه کردم و نگفتم وای هیچی نگو ، نگفتم الان خانوادم چه ربطی دارن به بحث ما... فقط سکوت
...
چه کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)