zemestoni عزیز من بخوام ازبیرون به قضیه شما نگاه کنم 80 درصد تقصیرات رو به گردن شما میندازم.
من هم شوهرم قبل از ازذواجمون که پیش هم نبودیم مثل شما بود. ولی من از وقتی رفتیم خونه خودمون رفتارامو عوض کردم. و کلا شوهرم یه ادم دیگه شده.
الان همه هم میدونن شوهرم چقدر دوسم داره هم خودم ازش راضی ام. باز بحث پیش میاد مشکل پیش میاد ولی تو همه خونه ها هست. ولی دبگه اصلا یادم نمیاد صداش بلند شده باشه
یادم نمیاد به خانوادم توهین کرده باشه... و حتی به قول همسر شما 100 درصد منو به خانوادش ترجیبه میده و اولویتش منم همیشه.
شما که الان اوضاعتون گل و بلبل نیست که انتظار داشتی قبل خواهرش با شما هماهنگ کنه..
همین که بخاطر شما نرفتن همین که دوباره ازتون خواستن برین خیلی دوستون داشته
دوست عزیزممم همسرت که علم غیب نداره دندونت درد میکنه یه بار گفتی اون موقع پول دستش نبدو تموم شد رفت!!
اصلا سیاست ندارین
من اگه جای شما بودم واسه کیک ازدواج حتی وقتی میرفت بخوابه. میگفتم امروز سالگرد ازدواجمون بود کیک پخته بودم میخوای بیارم حداقل با چای بخوری. که بدونه من پختم. یا حداقل فرداش که پرسید کجا بود میگفتم دیشب پخته بودم سالگرد ازدواجمون بود خسته بودی گفتم بزارم بخوابی امروز بخوریم. خلاصه حتما میگفتم بهش.
واسه اون قضصیه گل میرفتم. حتما هم میرفتم کلی هم ازش تشکر میکرد. عیبی هم نداشت که با خواهرش هماهنگ کرده اول. کاری میکرد دفعه بعد اول به من بگه
واسه قضیه خواستگاری. لباسامو که میپوشیدم یا خودم زنگ میزدم مادر شوهرم یا میگفتم همسرم زنگ بزنه. میگفتم من اماده ام ولی ممکنه جلسه یه مقدار رسمی باشه. دلخور شن بی هماهنگی بیام. یه تماس با مامان مگیری ببینی صلاح میدونن منم باشم یا نه! خود اون بنده خدارو نمیزاشتم تو امپاس! که خب اره چرا نگفتن زمستونی بیاد ولی خب نیادم نمیشه و... توپو مینداختم تو زمین مادر شوهر و شوهرم.. یا حتی قبلش زنگ میزدم مامان جان برا امشب کاری دارین. من کمکی میتونم کنم!
شم با حرفاتون کاملا نشون دادین که شاکی هستین که بهتون نگفتن!
یا واسه زود اومدنش اصلا اونجوری که شما فتین نیمگم. فوقش میگه اا چه زود اومدی گلم! اونم با خوشحالی نه با تعجب. میگفتم کاش خبر میدادی چای میزاشتم. بعد یه مدت میگفتم حالا چطو شد زودتر اومدی. خسته بودی!
یا حتی واسه خانه بابام با اینکه گفته بود نمیام من جدی نمیگرفتم حالا عصبی بود یه چیزی گفته.
میگفتم دلم برا بابا اینا تنگ شده. بمونم یه روز که وقت داری باهم بریم. یا اگه سرت شلوغه خودم آزانس بگیرم عزیزم!
یعنی چی که شما رو برسونه خونه باباتون نیاد تو!!!
یه چیزی گفته شما اینقد جدی نگیرین. نخواست بیادم عب نداره نیاد. ولی شما بهش القا نکنید که بخاطر حرف خودت نمیای و رو حرفت وایسادی که اونم حس کنه مجبوره وایهس رو حرفش. بهش القا کن که خسته ای وقت نداری نمیای! شاید دفعه بعدم وقت نکنی ولی بلاخره وقت میکنی و میای!
خواهرتون دعوت کرده یه وقتی که حالش خوبه درگیری ذهنی نداره. بهش بگو عزیزم ابجیم هفته پیش گفت دوسدارن بیان خونمون بازدیدمون. گفتم قبلش باید با شما هماهنگ کنم که وقت و شاریطتش رو داشته باشی.
نظرت چیه عزیزم! به نظرت موقعیت مناسبی هست!
اگه گفت نه و نمیخوام ببینمشون. بگو باشه اگه قرار باشه مهمون بیاد بهت خوش نگذره که فایده نداره. ولی میشه خودت به.... اقا بگی که حالا مشکل کاری چیزی پیش اومده. اگه باز گفت نه.
بگو باشه خودم میگم کار داری و... واقعا هم به ابجیت بگو ی کاری پیش اومده خبرش میکنی حتما/. و بزار یه مدت بگذره.
و وقتی هم به ابجیت گفتی حتما بهش بگو که این کارو انجام دادی. که بدونه ارزش قائل شدی..
شوهرت وقتی میگه زن ادم خوب باشه ادم همه کاری میکنه.. یعنی از شما راضی نیست. یعنی داره خط میده من ازت ناراحتم دوس دارم خوبباشی که من همه کاری برات کنم. خب دوست من بگیر این خطووووووووووودیگه از این واضحتر بگه!!!!









علاقه مندی ها (Bookmarks)