فکور عزیز ممنونم از راهنمایی های خوبتون
اینقد دقیق توضیح دادین که فهمیدم مطلبم رو درست رسوندمم
دقیقااااا چندین بار تا حالا تو دعواها شوهرم ازم خواسته با خانوادش خوب باشم! و میگه خودش چیزی نمیخواد
میدونین مثلا قبلا دقیقا همینطور که گفتین تقریبا هفته ای یکبار زنگ میزدم مادرشوهرم یا به شوهرم میگفتم بهشون بگه که واسه نهار چیزی درست نکنن، و حتما چیزی که دوست داشتن رو میبردم براشون
عصرها یک عصرونه درست میکردم و میرفتم پیششون تا با چای بخوریم
ولی همش پشت سرم حرف در اوردن که منم ازشون فاصله گرفتم
خواهرشوهر کوچیکم همش توقع داره هرچی از دهنش بیرون اومد به من بگه و بعد اسمش رو میذاره شوخی، یا پدر شوهرم میگفت چرا نیومده ظرفهارو بشوره ، یا مادرشوهرم میگفت درست منو تعارف نکرده! اینجوری شد که من پایین رفتنم رو کم کم قطع کردم و اونا ناراحت ازین موضوع، به شوهرم گفتم وقتی میرم پایین بعدش یه مساله درست میشه، گفت که خب تو درست رفتار کن تا مساله نشه! هیچ وقت به خانوادش نمیره بگه که توقعشونو ازم بیارن پایین
.....
بهاره و شیدای عزیز ، من همش اسم خوراکی رو اوردم جهت مثال
خانواده شوهرم توی همه چیز خودشون اول میپرن وسط و بعد به من میگن تو چرا رسیدگی نمیکنی
مثلا من به شوهرم میگم سیبیل بذار خیلی بهت میاد، اصلا اهمیت نمیده
خواهرش بهش میگه سیبیل بذار و تازه دستوری هم میگه ، میبینم که شوهرم در حال سیبیل گذاشتنه! بعد اشتباهم اینجاست که میرم بهش میگم تو که میگفتی سیبیل بهت نمیاد قبلا هم بهت گفتم محل نذاشتی چی شد یهو سیبیل گذاشتی؟!
اینجاست که دلخوری پیش میاد...
واسه هر کاری و هر چیزی خواهر شوهرام (مخصوصا کوچیکی) میپرن وسط و بعد میگن چرا زنت بهت توجه نمیکنه
....
فکور عزیز ، دقیقا از خواهرشوهرم تشکر کردم و گفتم واااای چقد خوشحال شدم شنیدم تو پختی کیک هارو و گفتم اون روز یه عالمه کار داشتم که تو کمک بزرگی بهم کردی که برم به بقیه کارهام برسم، و بهش گفتم از حالا به بعد یه خبر بده چنتا دستور کیک فوق العاده دارم که بیام کمکت بدم اونارو هم یاد بگیری (کیک هاش با کیفیت خوبی نشدن و من دوست داشتم کیک های عالی واسه مغازه درست کنم) ، و بهش گفتم وقتی خبر شدم تو کیک درست کردی خیلی خوشحال شدم چون هنوز دست به کار نشده بودم
دقیقا شما راست میگین باید سیاست داشته باشم
الان دارم تمرکز میکنم و تمرین ، آخه خیلی سخته با خانوادش رفت و آمد کرد و چشم رو بروی خیلی چیزا بست!
مثلا دیشب آش درست کردن و رفتیم پایین، من داشتم کشک میریختم توی آشم ، کشک ها خیلی غلیظ بودن ، یک قاشق برداشتم میخواستم نیمی از کشک ریخته بشه توی آشم، که یهو کل قاشق کشک خالی شد تو بشقابم، یهو دختر خواهر شوهرم داد زد وااااااای چقد زیاااد اووووه خداااا واااای چقد کشک میخوری! هیچکس هیچی بهش نگفت، بچه اینقدی نگاهش به بشقاب منه! همش نگاه میکنن ببینن ادم داره چکار میکنه! یه اوضاعی دارن ، کافیه اینجا مثلا من توضیح میدادم که نمیخواستم کل قاشق رو بریزم که یهو کلش افتاد تو آشم! اگر این توضیح رو میدادم ناراحت میشدن واسه همین سکوت کردم اصلا انگار نشنیدم
، یا مثلا پسر خواهرشوهرم میاد میپره روی سر من پنگول میکشه دستاشو میندازه دور گردنم فشار میده! من حق ندارم چیزی بهش بگم، حتی نباید از خودم جداش کنم باید بشینم تا یکی بیاد نجاتم بده!
دوتا بچه هاش هر ساعتی از شبانه روز یهو در خونمون باز میکنن میان تو... حتی اگر توی حمام باشم میان پشت در حمام ! هیچی هم نباید بهشون بگم! یبار میخواستم اپیلاسیون کنم یهو دروباز کردن بدو اومدن تو خونه صاف اومدن تو اتاق ، به تمام وسیله ها هم دست میزنن و حتما هر دفعه یه خرابکاری میکنن!
کلا یه ادم خیلیییییی سیاستمدار میخواد که با این خانواده زندگی کنه که من همش ساده و رک و پوست کنده حرفم رو زدم و هیچ سیاستی نداشتم
دقیقا فعلا باید یجوری شوهرم رو بیاررم توی تیم خودم، فک کنم یه مدت باید تحمل کنم و نادیده بگیرم رفتاراشون رو!
....
بازم کمکم کنین
مثلا شوهرم رفته کمی چوب اورده واسه شومینه، تنه درخت هستن، من توی تراس واسه گلدون هام تنه درخت گذاشتم و روش گلدون چیدم، خواهرشوهرمم بعد من رفت همینکارو کرد
حالا به شوهرم گفتم ازین چوب هایی که اورده یکی دوتا از تنه هارو واسم بیاره تا روشون گلدون بذارم! شوهرم بهم گفت صبر کنم و گفت اینا مخصوص شومینه هستن، حالا خواهر شوهرم راحت رفت گفت تنه هارو میخواد و شوهرمم گفت واسه شومینه مناسبن اما خواهر شوهرم با قاطعیت و کمی لحن تند و عصبانی بازم گفت میخوامش! و دیگه شوهرم چیزی نگفت!
خب واسم سخته که هر حرفی رو از من نمیپذیره و راحت تسلیم اونا میشه و تازه من که حرف گوشش میکنم جایگاهی ندارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)