داستان من از این شب شروع میشه ...
وقتی رفتم اونجا دقیقا یادمه من و نشوند تو اشپرخونه و نسترن هم صدا زد . گفت نسترن این پسر رو دوست داری . گفت اره .. از من پرسید دختر من و دوست داری گفتم اره گفت غلط کردی و بعد خندید ... حرف های اون شبش زندگیم رو عوض کرد .. گفت شما دوتا از الان به بعد مال هم هستین و به من گفت ازت هیچی نمیخوام نه خونه نه ماشین نه پول نه جشن انچنانی فقط و فقط اذیتش نکن و خوشبختش کن . گفتم باشه چشم ...
شرایط اون زمان زندگیم اینطوری بود . خونه ای برای زندگی نداشتیم . پدرم حدودا 500 میلیون بدهی داشت من خودن 160 میلیون بدهی داشتم و بیکار بودم و فقط و فقط یه مغازه داشتیم با موقعیت خوب ولی چون مدیریت نداشت درامدی نداشت
محمد 27 سال زندگی کرده بود و تو عمرش کار انجام نداده بود ..
عوض شدن زندگی من از اون شب بود ... وقتی پام و از در خونه گذاشتم بیرون عوض شدم ..... یه ادم دیگه شدم . محمد قبل مرد و این محمد مسیولیتی بزرگ رو شونش بود ... محمد اگر میخواست به عشقش برسه به دختری که دوسش داره باید کارهای غیر ممکن زیادی انجام میداد . باید دیگه تمام گذشته رو میذاشت کنار و هیچ اشتباهی انجام نمیداد . درسته پدرش از من هیچی نمیخواست ولی من میخواستم بهترین زندگی رو براش بسازم همه چی بهش بدم یه زندگی زیبا بدون هیچ دغدغه و مشکلی یه زندگی زیبا که همه حسرت بخورن .
یادمه اون شب بارون میبارید از خونشون تا تا یه پارکی زیر بارون راه رفتم و فکر میکردم به من پیام میداد خیلی خوشحال بود و فقط میگفت دوست دارم عاشقتم...
من میترسیدم .. میترسیدم از اینکه نشه و نتونم خوشبختش کنم ولی باید مشکلات رو حل میکردم
از صبح روز بعد شروع کردم رفتم مغازه ای که تاحالا کار نکرده بودم شروع کردم به کار کردن
تمام بدهی ها و مشکلات رو لیست گرفتم .
یه زمین داشتیم خیلی کوچیک بود گذاشتم برای فروش
فروختیم یه خونه رهن کردم و یه مشکل رو حل کردم
میموند بدهی 700 میلیونی من و خانوادم
50 برگ دست چک من بیرون بود و فشار میاوردن یادمه روزی چند ساعت میخوابیدم برای تک تک بدهی ها برنامه ریزی کردم .. اول ویترین مغازه رو دست زدم و عوض کردم و بعد دکور رو
جنس هارو زیاد کردم با اعتبار پدرم
سود احناس رو بردم بالا . رقیب های شغلی رو پیدا میکردم و زیر نظر داشتم . شب ها چند ساعت به این فکر میکردم چطور حل کنم و نقشه میکشیدم هر شب رویا میدیدم و رویای زندگی با نسترن . بچه های زیبا . اینکه با افتخار به همه نشونش بدم رویای شب جشن عقد عروسی رویای اینکه دیگه نسترن با حسرت چیزی رو نگاه نکنه ..
من جاده ای رو میرفتم که کلا سر بالایی داشت و تنها و تنها خدا و نسترن بودند که هوامو داشتن ... 16 ماه گذشت من محمد از درامد ماهی 200 هزاز تومن زسیدم به درامد ماهی 10 میلیون .. تمام بدهی هارو دادم و چک هارو جابجا کردم با کمک داداشم البته ... تمام روزها نسترن بهم میگفت عاشقمه و من هم براش توضیح میدادم که چه کارهایی دارم انجام میدم
هیچ شبی بدون دوست دارم و شب بخیر نخوابیدم . تمام صبح ها با صدای اون ا ز خواب بیدار میشدم انگار انرژی چندین برابری داشتم ... انگار همه ی دنیا دست تو دست هم داده بودند که مشکلاتم حل شه ... مشکلاتی که میتونست چند خانواده رو بپاشونه ...
من نسترن رو زیاد نمیدیدم ولی همون دیدار کم هم با جون و دل بود ..
زیاد نمیتونستم بیرون ببرم همیشه هم بهش میگفتم 1 2 سال سختی میکشیم ولی بعدش راحت زندگی میکنیم
روزی نبود که اینده زیبا با نسترن رو نبینم و رویا بافی نکنم
پدر مادرم از هم جدا شده بودند حتی ماهی یه بار مادرم رو میدیدم
هیچ دوستی نداشتم چون وقتی نداشتم
تمام دنیای من شده بود این دختر ...
خدای من بود ..
عشق اون من و موفق کرد عشق اون من و تو زندگی نجات داد
قرار بود برج 11 یا 12 برم خاستگاریش لحظه شماری میکردم
ماه های اخر نسترن میرفت پیش همین حوریا که خونه دانشجویی داشت اونجا میموند صبح تا غروب
هرچی میگفتم چرا میری اونجا میگفت غیر من کسی و نداره
من هم خیلی روزها براشون غذا میفرستادم و همیشه حال حوریا رو میپرسیدم
تا اینکه یه روز تو دعوا نسترن بهم گفت دیگه نمیخوامت
گفتم یعنی چی ؟ شوخی ش هم قشنگ نیست
ولی جدی بود گفت دیگه نمیخوامت ...
گفتم یعنی چی .. این حرف و نزن
گفت خسته شدم . گفتم از چی ؟ تموم شد مشکلات دیگه تموم شد داستان ها استرس ها و درد ها ..
گفت نمیخوامت .. شوکه شدم گفتم چرا . گفت خسته شدم
گفتم از چی . گفت خسته شدم دیگه گفتم خوب از چی هیچ جوابی نداشت
تا اینکه فهمیدم با یکی دوست شده
یه پسره که تو تهران بود داداش حوریا .. حوریا کسی بود که من و با نسترن دوست کرد کسی بود که میدونست من عاشقشم میدونست دوسش دارم کسی بود که به نسترن اجازه میدادم برای اینکه تنها نباشه روزها بره پیشش . با کسی دوست شد که میشناختمش
نسترن من تمام مشکلات رو حل کردم
من همه چیز رو گذروندم نسترن من و تا بالای قله برد بعد تنهام گذاشت و من دوباره افتادم پایین نابود شدم هرچی که داشتم رو از دست دادم
این سربالایی زندگی رو با نسترن رفتم و نسترن اخر راه تنهام گذاشتن 4 ماه گذشته ولی شب ها تا صبح بیدارم و اه میکشم و اشک میریزم
زندگیم سیاه شد و نابود شد وقتی فهمیدم نسترن با داداش حوریا دوست شده و قرار ازدواج گذاشتن
تمام زمانی که اونجا بود با داداش حوریا در ارتباط بود
یه دوستی که بعد دو ماه فهمیدم
خیلی سخته روزهای قشنگ و به یکی نشون بدی بعد تنهاش بذاری ...
خیلی درد داره تو کویر باشی و باغ سبز رو ببینی ولی دقیقا زمانی که بهش برسی ببینی سراب بوده
خیلی درد داره هرروز 2 سال تمام بهت بگه اقای من زندگی من مرد من زود حل میشه باهم زندگی میکنیم بعد یهو تنهات بذاره
تو دنیا عاشقی مثل من وجود نداره
اندازه ی یه کتاب واسش نوشتم
تمام شهر باهاش خاطره دارم
دیگه سر کار نمیرم
انگیزه به زندگی رو از دست دادم
شدم یه ادم مرده یه ادمی که فقط نفس میکشه
شدم یه مرد ضعیف و بدبخت که هرکسی رد میشه یه اهی میکشه از کنارم میره
حتی یه عذر خواهی هم نکرد
حتی دلیلشم نمیدونم چرا تنهام گذاشت
میخوام بمیرم ولی قبلش خیلی برنامه ها ریختم ..
برای هم فایل صوتی درست کردم وصیت کردم
نمیخوام بی هدف بمیرم میخوام بمیرم تا مردم من و جدی بگیرن
میخوام نصیحت کنم به مردمی که توی این دنیا یه سره خیانت و نامردی میکنند
میخوام به ادم ها بگم هیچ وقت هیچ وقت به کسی تعهد ندین
تا از دوست داشتن کسی مطمین نیستین قول ندین
کلمه ی عاشقتم دوست دارم حرمت داره این کلمات ارزش داره
برای هرکسی به کار نبرید
میخوام مردم بدونند
وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !
وقتی کسی از صمیم قلبش صادقانه دوستمان دارد
در برابرش مسئولیم...
در برابر اشکهایش؛شکستن غرورش ،
لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش...
و اگر یادمان برود!
در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،
و این بار ما خود فراموش خواهیم شد...
و این قانون زندگیست!!!!!
عشق میتواند سالمی را دیوانه کند
عشق میتواند دیوانه ای را عاقل کند
میخوام همه بدونن
قدر باهم بودن رو بدونید
قدر پدر مادر رو بدونید
قدر ارامش رو بدونید
قدر عشق ی که کنارتون هست رو بدونید
شاید همین لحظه ها تکرارش بشه اروزی محال








علاقه مندی ها (Bookmarks)