سلام
اولش بگم که من فقط 24 سالمه و مجردم پس خیلی تجربه ندارم پس شاید حرف هام هم اشتباه باشه و نتونم منظورم رو درست برسونم
ولی وقتی از دیدگاه خودم به این موضوع نگاه میکنم احساس میکنم شما و خواهر شوهرت مشکلی ندارید بلکه رفتارهاتون متفاوته، شما یه آدم تقریبا درون گرا و حساس هستید که براتون حریم خصوصیتون خیلی مهمه و بیش از حد دارید به رفتارهای خواهر شوهر و اطرافیانتون حساسیت نشون میدید
خواهر شوهر شما هم یه آدم اجتماعیه که دوست داره با آدم های جدید زود صمیمی بشه ولی راه درستش رو بلند نیست
نمیگم که شما اشتباه میکنید یا خواهر شوهرتون اشتباه میکنه
بیاید این موضوع رو از دیدگاه خواهر شوهر و شوهر نگاه کنیم
فرض کنید اومدن توی همدردی و میخوان این مشکل رو مطرح کنن و از شما گله کنه:
سلام
برادرم به همراه زنش خونه مادرم مهمون بود وقتی اومدن اولش با زن برادرم سرد برخورد کردم چون خودش یه جورایی دوست نداره که با هم صمیمی بشیم اما بعدش به خاطر برادرم گفتم بزار باهاش گرم بگیرم ولی هرکاری کردم و هر سوالی میکردم که سر صحبت رو باز کنیم جواب سربالا بهم میداد و انگار دلش نمیخواست که باهاش حرف بزنم بعدش هم با گستاخی ول کرد رفت پیش شوهرش نشست با این وجود بازم بعد شام باهاش شوخی کردم اما بازم سرد برخورد کرد و بدش اومد
یه جورایی انگار که از ما متنفره و دلش نمیخواد مارو ببینه.
خب حالا موضوع رو از دیدگاه همسرتون بررسی میکنیم
امشب خونه پدرم اینا دعوت بودیم اما زنم زیادی حساسه از طرفی هم خواهرم دوست داره با همه زود صمیمی بشه و خیلی روی حرفایی که میزنه فکر نمیکنه و بعضی وقتا با اینکه منظوری نداره چیزایی میگه یا شوخیایی میکنه که باعث ناراحتی میشه همین اتفاق هم افتاد و باعث شد که خانمم ناراحت بشه
من با اینکه حق رو به خانومم دادم و ازش حمایت کردم اما وقتی داشتیم برمیگشتیم به خاطر این موضوع ناراحت بود و من سعی میکردم که سر حرف رو باز کنم و یه جورایی دلداریش بدم اما شروع کرد به پرخاش گری و من رو متهم کرد که تو داری رفتارمو زیر ذره بین قرار میدی و بازم ماجرای اون شب رو پیش کشید که خواهرت این کار کرد و اون حرفو زد و غیره
خیلی ناراحت شدم و شب هم وقتی رسیدیم رفت جاشو جدا انداخت با تمام این رفتارهاش و قهرش فرداش رفتم که باهاش صحبت کنم و آشتی کنیم اما بازم شروع کرد به اینکه دیگه نمیتونم تو و خانوادت رو تحمل کنم و بر میگردم میرم خونه پدرم و بیا تکلیفمو روشن کن، خیلی از این حرفاش و رفتارش ناراحت شدم واقعا با این رفتارش منو از خودش نا امید کرد که به خاطر یه همچین موضوع کوچیکی و با وجود اینکه ازش حمایت کردم و پشتش بودم بخواد حرف از جدایی بزنه به نظرتون چطور رفتار کنم که متوجه اشتباهش بشه؟
.
من خودم توی یه خانواده پر جمعیت و صمیمی بزرگ شدم و هفت تا دایی و چهار تا خاله دارم و همه با هم خیلی صمیمی هستن و از جیک و پوک هم دیگه خبر دارن و اصلا این رو فضولی یا مشکل نمیدونن برای همین منی که توی این شرایط بزرگ شدم نمیتونم این موضوع رو درک کنم که اگه یه نفر قیمت لباسامو پرسید داره توی کارام فضولی میکنه بلکه خوشحال هم میشم و احساس صمیمت میکنم و قیمت که هیچی با آب و تاب بهش اسم مغازه و قیمت و رفتار فروشنده و کل ماجرای خرید رو تعریف میکنم. پس بهتره که با این دیدگاه ها هم به قضیه نگاه کنید و سعی کنید توی رفتارتون با دیگران منعطف تر باشید، خیلی سخت و غیر ممکنه که آدم بخواد همه رو اونطوری که میخواد تغییر بده اما خیلی راحت تر میتونه روی رفتار خودش کارکنه و متناسب با شخصیت طرف مقابلش برخورد کنه و با این حال رفتار خاص خودش هم داشته باشه
اما مسئله ای که از همه ی این ها مهم تره نحوه برخوردتون توی این موضوع با همسرتون بوده که واقعا باهاش بد برخورد کردید و بدونید که هر دفعه با همسرتون اینطور برخورد میکنید و قهر میکنید شاید بعدش با هم آشتی کنید اما یه قسمت از دوست داشتنش رو از دست میدید مثل یه نقاشی میمونه که میتونید اشتباهاتتون رو با پاک کن پاک کنید اما یه لکه ی کمرنگ همیشه ازش روی تابلو میمونه و به مرور زمان نقاشی رو کدر میکنه
ببخشید اگه نتونستم درست راهنمایی کنم
انشاءالله که مشکلاتتون حل بشه
موفق باشید
یاعلی...








علاقه مندی ها (Bookmarks)