این دنیا عجب حکایتی دارد
وتنها چیزی که باز باعث میشود از زیبایی آن چیزی کم نشود تویی !
هرکاری کنی باز من از بودن در محضر تو لذت می برم و سرخوشم
تکیه گاهم تویی پس من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم چون به داشتن الهه ای به زیبایی تو ایمان دارم و می دانم این مسایل و این ابتلاءات نه ماندنی اند نه ازلی اند و نه ابدی هرچند که تمام طول عمرم همراهم بمانند ...
این ها صورتند که هرروز از شکلی به شکل دیگر در می آیند تا مرا مقاوم کنند ... ولی تو همچنان هستی و خواهی بود اصل تویی ...
ومن همیشگی ام و جوهرم برای توست...
یا رب ! الهه ی من ! معبود من ! معشوق من ! رحمن من! جان و جهان من! وجود من ! وای که صدا کردنت دلم را آب می کند ...
میدانم که تو عادلی و تلاش من را برای حل مشکلات کودکی ام میبینی که چگونه گریبانگیرم کرده ولی هیچ گله ای ندارم و فقط نگاه و عشق تو را می طلبم
آن کودکی ، بزرگ بودن را ، آن مطلوبی که میخواهم بشوم را برای من سخت کرده و چه هدفی بالاتر ازین که خودم را بسازم و مربی ام تو باشی چنان که بودی
هدفی که تا آخرین نفس پابرجاست و تمامی ندارد ...
چون وجود و تربیت من انسان نامتناهی است و به اندازه به تو رسیدن جا برای رشد کردن دارد ...
هدایتم کن تا مبادا این سختی ها عنان از کفم بگیرد و آواره کوه و بیابان ضلالت شوم و میدانم که چنین نمیشود چرا که تو مرا آفریدی تا تربیتم کنی و هدایت شوم ...
هر دم از درد بنالم که فلک هرساعت کندم قصد دل ریش به آزار دگر
باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند دراین بادیه بسیار دگر
خدایا ازت سپاسگزارم![]()







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)