به نظرم رفتاراتون برای یک آدم مجرد طبیعیه...
منم مجرد بودم فکر میکردم باید با یه آدم بی عیب و نقص ازدواج کنم (چون خودم از لحاظ ظاهری همیشه مورد توجه و تحسین دیگران بودم... ) یادمه یکبار توی کتابخونه ی دانشگاه یه پسری رو دیدم چهره اش خیلی زیبا و محجوب بود توی دلم گفتم چقدر خوب میشد با یکی مثل این ازدواج کنم...
بعدها به طور اتفاقی فهمیدم ده ساله خونه ی مجردی داره از 16سالگی با همه جور زن ارتباط میگرفته... همه جور ارتباطی...
حتی خانواده اش و خواهرش هم در جریان نبودن و فکر میکردن پسرشون مجسمه ی نجابته...چون تنها توی یه شهر دیگه زندگی میکرد...
به نظرم حالا که مجردی تمرکزت رو از اینکه به این نگاه نکنم... نکنه پسری رو ببینم و این افکار بردار... اتفاقا به نظرم سعی کن آدمها رو ببینی(منظورم این نیست که چشم چرانی کنی منظورم اینه که یک مدتی این فشار رو از خودت بردار که چشمت به هیچکی نباید بیفته)... قصه ی های زندگی آدمها رو بخونی و بشنوی... سطح فکرت رو با مطالعه و تعمق بالا ببری..اینجوری به درک عمیق تری از زندگی میرسی و در پرتو اون درک عمیق تر دیگه مجبور نیستی برای نگاه نکردن به پسرها همیشه با خودت کله بزنی...








علاقه مندی ها (Bookmarks)