به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    سلام

    آقای xox متاسفم بخاطر گرفتاری ای که پیش اومده.

    درک می کنم که الان باورش براتون سخت باشه که این گرفتاری هم می تونه برطرف بشه.

    تجربه ی خودم رو می خوام بهتون بگم.

    من هم یکی دو ماه بود که یه گرفتاری ای داشتم که حسابی عرصه رو بهم تنگ کرده بود. این اضافه شده بود به یه گرفتاری چند ماهه.

    دیروز صبح خیلی خسته بودم، نه فقط جسمی، بلکه فکری و روانی. داشتم به خواب و بی خوابی های اخیرم فکر می کردم، اینکه چقدر قدر نشناس بودم، قدرش رو ندونستم. فکر می کردم دیگه هیچوقت نمی شه من یه خواب بی دغدغه داشته باشم. آروم بخوابم. و آروم بیدار بشم.

    ناامید بودم. من افسردگی دارم، و وقتی توی مخمصه ای گیر میفتم و گرفتاریم طولانی می شه، کم یا زیاد گرفتارش می شم. اما دیگه یاد گرفتم که وقتی افسرده هستم هم تسلیم ناامیدی نشم. یاد گرفتم به خودم یادآوری کنم این دیوار سیاه بلندی که جلوم می بینم، دری داره، دری که باز می شه.

    حتی حالا هم کاملا باورم نشده. دیروز حوالی ظهر کمر اون گرفتاری چند ماهه شکست. دیروز عصر هم اون یکی به شکلی که فکرشو نمی کردم برطرف شد. امروز ظهر هم قطعی شد.

    من دیشب بعد از یکی دو ماه، می تونم بگم که خوابیدم.

    الان هم باورم نمی شه که قراره برم چند ساعت بخوابم. خواب واقعی. و تازه چند روز آینده رو آزادم. آزادِ آزاد. می خوام حسابی زندگی کنم. الان قدر خیلی چیزها رو بیشتر می دونم.

    یه وقتایی واقعا همه چی تاریک و سخت و ناامید کننده ست. مثل یه دیوار سیاهِ بلند. اما یهو دیواره می شکنه و نور همه جا رو می گیره.

    امروز به این فکر می کردم که واقعا از این ستون تا اون ستون فرجه. داستانشو شنیدید؟ مادربزرگم می گفت یه کسی رو می خواستن اعدام کنن، بستنش به یه ستونی. گفتن خواسته ای داری؟ گفت آره، منو باز کنید ببندید به اون یکی ستون! توی این فاصله هم حکم آزادیش اومد.

    بعضی وقتها هم فکر می کنیم چقدر یه اتفاقی سخت و ناگواره، و هیچ خیری درش نیست. ولی وقتی پیش میاد، و درگیرش می شیم، تازه می فهمیم که خیرش کجاش بوده.

    نتیجه گیری دیگه ای ندارم. امیدوارم گفتن تجربه م، از نزدیک بودن تاریکی به روشنایی، و سختی به راحتی، براتون مفهومی رو زنده کنه.

    و از نوشتار شما این تصور برای من ایجاد شد که قوی هستید، خودکشی بهتون نمیاد، شما این اتفاق رو به خوبی پشت سر می گذارید.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  2. 4 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    Quality (یکشنبه 02 مهر 96), XoX (دوشنبه 23 مرداد 96), Ye_Doost (شنبه 01 مهر 96), آنیتا123 (دوشنبه 23 مرداد 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:08 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.