ریحانه جون منم مثل خودتم از بچه دار شدن میترسم از مسولیتهاش و...
اما بزار یه چیزی رو از مادرم برات بگم...
مادرم وقتی داشت بچه ی اولش رو به دنیا میاورد دردش که شروع شده بود اول لباسهای بابام رو با دست شسته بود و پهن کرده بود بعد برده بودنش بیمارستان... بعد از زایمان هم موقع برگشتن به خونه انقدر تند راه میرفت که بیاد خونه و به کارا برسه عمه ام به مامانم گفته بود انقدر تند راه نرو تازه زایمان کردی مردم چشمت میزنن
حالا در مورد استراحت زمان بارداری من متخصص نیستم و نظری ندارم اما راجع به بعد زایمان و اینکه میگی نمیتونی بچه رو تنهایی بزرگ کنی و اینکه دیگران بچه ی دومشون رو هم مادرشون بزرگ میکنه باید بگم که مادرهای ما هر چی به خودشون سخت گرفتن همونقدر به ما آسون گرفتن و خیلی از ماها رو ترسو و تنبل بارآوردن... به ما ظلم کردن... ما رو تک بعدی بارآوردن... جوری که از کاه کوه میسازیم...
من توی خونه ی مادرم بلد نبودم ماشین لباسشویی رو روشن کنم باورت میشه؟؟؟؟
همه میگفتن نیکیا چطور میخاد خونه داری کنه...
اما وقتی ازدواج کردم خواستم و تونستم که تصور همه رو در مورد خودم بشکنم و عوض کنم...
از روز اول نذاشتم مادرم یه استکان برام جا به جا کنه... تمااااام کارهای خونه رو خودم کم کم یاد گرفتم... خدا رحمت کنه مادربزرگم رو، همیشه نگران خونه داری من بود![]()
ریحانه جان ما خیلی قوی هستیم ، خیلی کارها میتونیم انجام بدیم فقط کافیه که بخوایم...
زندگی در پرتو خواستن ها و توانستن های ماست که اصیل و با معنا میشه...
تو میتونی از همون هفته ی دوم بچه ی نازت رو با کمک همسرت نگه داری و بیست سال دیگه وقتی یاد این روزها میفتی به خودت افتخار کنی...
منم اگر یکی از دغدغه های زندگیم حل بشه قصد دارم بچه دار بشم... بیا به هم قول بدیم شیرزن باشیم و سالها بعد با افتخار از قوی بودن هامون برای بچه هامون تعریف کنیم![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)