سلام ریحانه جان...تبریک میگم بهت...ان شالله به سلامتی هردوتون ازاین مرحله عبورکنید
ازتجربه خودم بهت میگم!!منم 6ماه استراحت مطلق بودم...درنتیجه کاملا درک میکنم که چی میگی...
این حس هایی که داری طبیعی هستش...این که نگران همسرتی..اینکه به بچه حسی نداری وهزاوحوراحساس دیگه که هنوزمونده تاسراغت بیاد
خونه مامانم نزدیکه بودومن تموم اون شش ماه خونه خودم بودم...به نظرمن اگه دکترگفت مشکلی نیست بروپیش همسرت...اگه دوست داری واسه زایمان بیای دوباره بیاامابعدازده روزبرگرد....نه یک ماه
من خودم ده روزخونه مامانم بودم...بعدش دیگه دوست نداشتم کسی به بچه ام دست بزنه.چون عاشق این بودم که خودم همه چی روزودازبربشم...درسته سخته اماباورکم اصلا خسته نمیشی...اصلا محاله..خیلی هم شیرینه...مدام دنبال روشهای مختلف توی دوره ای مختلف سنش بودم که چه رفتاری باهاش کنم...شایدباورت نشه اماخیلی ازروشهای مامانم یامادرشوهرموقبول نداشتم چون واقعا اشتباه بود...سراین مسایل خیلی هم بامن بحث میکردن اما من ایمان داشتم که روش خودم درسته...تاالان هم که بچه ام23ماهشه این موضوع ادامه داره..
پس نترس ومثل یه مادرنمونه همه مسولیتهاروگردن بگیر..
عمر که بی عشق رفت
هیچ حسابش مگیر...
علاقه مندی ها (Bookmarks)