سلام عزیزان همدردیان شاالله همتون سلامت باشین
چند وقته شروع کردم به درس خوندن، خیلی حالمو بهتر میکنه. خدارو صد مرتبه شکر که درسی برای خوندن دارم
حس و حال اول مهر دارم، دلم میخواد میشد برم سر کلاس، یک دختر 18 ساله مجرد که اولین روز دانشگاش تو رشته مورد علاقشه! همه انرژیش میخواد واسه درس بذاره...
بوی لوازم تحریر نو حس میکنم... من عاشق خرید لوازم تحرریرم. خودکارای رنگ و وارنگ، جامدادی... ( تو ارشد خیلیا منو به خاطر لوازم تحریرای زیادم مسخره میکردنولی من اینقد عاشق لوازم تحرریرم که منم باهاشون میخندیدم. یعنی سر کلاس بچه ها خودکار رنگی عوض کردنای من موقع نوشتنو به شکل استند آپ کمدی درآورده بودن
)
صبح ها تو فضای دل انگیز پر درخت محوطه دانشگاه من زودتر از زمان کلاس میومدم از خوابگاه بیرون تا بتونم آب هویج تازه از بوفه بخرموای که چه هوای تازه ای بود...
مزار شهدای گمنام دانشگاه، مسجد با صفا، پیست دوچرخه سواری، خوابگاه، سلف، تا دیروقت بیدار بودنا، مثل یک رویا بود دلم برای همه اون لحظات بی دغدغه و حتی سختی های فشار درسی و جسمی و رفت و امدهای هر هفته تنگ شده...
جوونی کجایی که یادت بخیر....
اول میخواستم بیام غر غر کنم و یکم دردو دل کنم اما دلم نیومد یک متن تلخ بذارم و برم... این نیز بگذرد![]()







ان شاالله همتون سلامت باشین
ولی من اینقد عاشق لوازم تحرریرم که منم باهاشون میخندیدم. یعنی سر کلاس بچه ها خودکار رنگی عوض کردنای من موقع نوشتنو به شکل استند آپ کمدی درآورده بودن
)
وای که چه هوای تازه ای بود... 

علاقه مندی ها (Bookmarks)