میدونم نگرانی من برای غذا نخوردن بچم غیرطبیعیه
متاسفانه من همه چیزو مربوط به خودم میدونم مثلا غذا نمیخوره میگم حتما من بلدنیستم وزن نمیگیره میگم من بلدنیستم خوب بهش برسم
نه فقط من خیلیا این چیزا رو به مادرمربوط میدونن مثلا وقتی دوماهش بودبردمش دکتروخیلی خوب وزن گرفته بوددکترش بهم گفت خداخیرت بده خیلی خوب به این بچه رسیدی خیلی خوب وزن گرفته درصورتیکه من کارخاصی نکرده بودم فقط بهش شیرداده بودم تازه اون موقع اونقدرناشی بودم خیلی چیزا رو نمیدونستم قلق بچه داری دستم نیومده بود چه برسه به اینکه بهش رسیده باشم
چندوقت پیش مادرشوهرم توی جمع بهم گفت یه کم سیب زمینی سرخ کن بهش بده چاق بشه خیلی لاغره
خب ببینید همه منومسئول لاغریش میدونن مادرشوهرم خبرنداره من ماهی 60تومن ماهیچه میخرم براش هنوزغذای جداگونه براش درست میکنم وبهش میرسم ولی وقتی نمیخوره یاکم نمیخوره من چکارکنم
چون نمیخوره تومهمونی ها من کاری به بچم ندارم ولش میکنم خودم میشینم غذامومیخورم خانواده شوهرم فکرمیکنن من یه آدم بیخیالم که فقط به فکرشکم خودمم خواهرشوهرم هی صداش میکنه میگه بیاعمه بهت غذابده دوساعت بعدبازغذارو گرم میکنه میاره براش که البته دخترمم نمیخوره وضایع شون میکنه
ازشانس یه دختربچه همسن وسال دخترم توفامیلشون هست که تپلیه موهای پرپشتی داره هروقت مهمونی باشه من غصه دارم واسترس که اوناهم اگه باشن وبچش بازتپل ترباشه من چکارکنم اون غذا بخوره وبچه من نخوره چکارکنم
وای مقایسه پدرمنودرآورده مثلا تویه گروه بودم ازوزن بچه هاشون ازغذاخوردن هاشون میگفتن من چقدربهم میریختم همش حس میکردم همه بچه هادارن چیزای مقوی میخورن رشد میکنن فقط بچه من عقب مونده
شیدا جان اگه غذاشو بخوره مگه من مریضم مضطرب وناراحت باشم تازه وقتی میخوره من خیلی خوشحال میشم احساس آرامش میکنم
بعدهم بعدازسرماخوردگیش اتفاق خاصی نیفتاده که بخوادناراحت باشه وغذا نخوره










علاقه مندی ها (Bookmarks)