سلام.دوستان با ناامیدی دارم پیامم رو ارسال میکنم چون از دیشب میگه به ماکسیممپست رسیدم.
در مورد درخواست تعیین تکلیف هیچ چی نمی دونستم.حالا در موردش تحقیق می کنم و اگر وضعیت به همین صورت ادامه پیدا کنه بیشتر از یکماه صبر نمی کنم و دست به کار میشم
علت تعلل خودم و موندن تو این شرایط اینکه خواستم به خودم فرصت بدم چون روزهای اول جدایی به شدت می خواستم جدا بشم و یک درصد فکر نمی کردم می تونم به این زندگی ادامه بدم ولی بعد از گذشت یکی دو ماه احساسم تغییر کرد و دلم می خواست فرصت دوباره به هم بدیم
الان تو شرایطی هستم که نه دلم می خواد ازش جدا شم و نه در خودم می بینم بتونم برگردم و همه چیز رو فراموش کنم...بخصوص الان که همه خانوادم متوجه شدن اون حاضر نیست دنبال من بیادش و خیلی سرافکنده شدم
در مورد جدی بودن مشکل جنسی...راستش اونقدر جدی نبوده
همسرم از یک مورد به شدت ناراضی بود و می گفت که ریشه همه مشکلات ما همین بوده و اون نفرت از مادرم هستش
حتی آرزوی مرگش رو می کرد و می گفت اگر بمیره نه تنها ما بلکه بشریت راحت میشه
مورد دوم نفرت ایشون از باجناقش بود
که البته من هیچ وقت علت نفرتش از مادرم و دامادمون رو نفهمیدم!!!!
و اینکه انقدر بی پروا و علنی به مادر بد و بیراه می گفت برام غیر قابل تحمل بود
اصلا نمی خوام به روابط مادرم و همسرم بپردازم فقط در همین حد بگم که روابط کاملا نرمال بود به ظاهر و هیچ وقت دچار بگومگو لفظی هم نشدن نه با مادرم و نه با دامادمون
در وهله بعدی شکایتش از رابطه جنسی بود که البته زمانی که باهاش منطقی صحبت می کردم می گفت تو این رابطه هم تو مشکلی نداری و خیلی وقت هام عالی هستی ولی من چون از مادرت خوشم نمیاد سر تو خالی می کردم و اعتماد به نفست رو می گرفتم
در مورد اینکه تمایلات خاصی داشته باشه...بله روابط رمانتیک و با احترام رو دوست نداشت.و من با این چیزها مشکل داشتم دوست داشتم احترامم حفظ بشه
و از نظر اعتقادی هم من نجسی برام مهم بود و ایشون اصلا اهمیت نمیداد اکر تخت و فرش نجس بشه.
شایسته عزیز ممنونم از پستت راستش من ایرادم این بود که یای زیادی داشتم و لی این بلد نبودن در مورد خود ایشون هم صادق بودش و شناختی رو احساسات من نداشت.منون از وقتی که گذاشتی در مورد یکه تازی درست گفتی








علاقه مندی ها (Bookmarks)