اقای جوادیان من تو شرایط همسر شما بوده ام همسر من فرزند اخر خانواده هست و مسوولیت پذیریش در قبال اونا خیلی زیاده .اوایل ازدواجمون منم ازین قضیه خیلی اذیت میشدم چون مادرشوهرم هرکاری داشت توقع داشت همسرم انجام بده و به بقیه برادرا و خواهرا چیزی نمیگفتن.یه جورایی عادت شده بود براشون پدرشوهرم که بیمار بود تمام کارای بیمارستان و دکتر بردن و ازمایش و ...همه رو همسرم انجام میداد و بقیه هم به روی خودشون نمیاوردن و خوشحالم بودن.حتی بعد از فوت پدرشوهرم این شوهرم بود که هرپنجشنبه عصر میبرد سرخاک و برمیگردوند با وجود اینکه من کلاس میرفتم و مجبور بودن تو سرما و گرما دختر یه سالمم با خودشون ببرن.تازه هر هفته هم بعضی از خواهرو برادرا تماس میگرفتن که مادرو میبری دنبال ماهم بیا.ولی یه بار پیشنهاد نمیدادن که اینبار ما مادرو ببریم چون نمیخواستن مسوولیتی رو دوششون بیفته!منم احساس همسر شمارو داشتم.به همسرم هم که میگفتم دقیقا جواب شمارو میداد و میگفت نمیخوام مادرم بی عزت بشه و ...ولی تمام خواسته من این بود که بعضی وقتا خودت به برادرا زنگ بزن و ازشون بخواه که فلان کارو انجام بدن چون خودت وقت نمیکنی...اینجوری بقیه هم عادت میکنن کم کم تو مسوولیتا سهیم شن!پست شیوا رو که خوندم هزار درصد باهاش موافق بودم..تمام حرف دل منو زد.اگه همسر منم باهام از لحاظ عاطفی همراهی میکرد و بهم حق میداد که از رفتار خواهر برادرش ناراضی باشم قضیه برای من خیلی راحت تر حل میشد.ولی ایشون با حرفا و رفتارش به من این حسو میداد که ادم نامهربون و بی عاطفه ای هستم !..








علاقه مندی ها (Bookmarks)