عهد کرده بودم دیگه مطلبی در این تاپیک ننویسم...اما دیدم دوستان محبت دارند و همچنان راهنمایی می کنند... به رسم ادب عهدم رو شکستم تا از دوستانی که در این مدت من رو راهنمایی کردن تشکر کنم.... از تمام دوستانی که راهنمایی کردن...دعوام کردن....کمک کردن ..... از همه سپاسگزارم....
البته این دختر خانم هنوز هم با من در تماس هست.... درست زمانی که داشتم فراموشش می کردم با من تماس گرفت و خواست که من رو ببینه.... من قبول نکردم و نرفتم..... اما گفت که مریضم....تنهام....کسی نیست همراهم بیاد.... دلم سوخت و رفتم دیدنش....واقعا مریض احوال بود....تمام داستان زندگیش رو برام تعریف کرد.... این که والدینش جدا شدن.... این که یک ازدواج ناموفق داشته....تمام کارهای ازدواج رو انجام داده بوده....لباس عروس رو سفارش داده بوده....آزمایشگاه رفته بودن... پدرش ابتدا قبول کرده.... ولی مادرش که از پدرش جدا زندگی می کرده پدرش رو تحریک کرده تا ازدواجش رو به هم بزنه.... و در نهایت از خونه فرار می کنه و یک ماه در کمپ بهزیستی زندگی می کنه.... پسره بهش میگه برگرد خونتون من دوباره میام خواستگاریت....بر می گرده خونه....اما پسره نمی یاد خواستگاریش و در نهایت با یک نفر دیگه ازدواج می کنه.... و بعدش هم این دخترخانم دست به خودکشی می زنه که وقتی قرص خورد و رفت بیمارستان خودم شاهد این مسیله بودم..... سرانجام گفت خانوادش برای ازدواجش خیلی سخت گیری می کنن و الان از سر ناچاری با پسری دوست شده تا به اتفاق اون بتونه از کشو خارج شه....پدرش قبلا اجازه خروج از کشورشو داده....فقط نیاز به پول داره که این پسره گفته تامین می کنه..... هرچند بعید می دونم بتونه با این پسره مهاجرت کنه.... کسایی که قوانین مهاجرت رو مطالعه کردن می دونن که واسه مهاجرت گروهی لازم نیست حتما دو طرف ازدواج رسمی داشته باشن.... می تونن به عنوان پارتنر درخواست بدن.... اما دوست پسر ایشون امتیاز کافی نداره.... زبان بلد نیست....رشته به دردخوری درس نخونده.... فقط پول داره که اونم تو سال اول مهاجرت خرج میشه.... تازه اگه بتونن برن... که بعیده.... خلاصه گفت از سر ناچاری به این رابطه تن داده..... من برای آخرین بار پیشنهادم رو دادم.... گفتم خودم میام خواستگاریت و کمکت می کنم....قبول نکرد....گفت من وارد رایطه عاطفی شدم.....درست نیست به همش بزنم....تازه خانوادم نه تو رو قبول می کنن نه این رو.....نمی خوام بلایی که سر خواستگار قبلی اومد سر تو بیاد....
خلاصه من دیگه ادامه ندادم....این بار دیگه احساسی عمل نکردم.....بهش گفتم این پیشنهاد من بود..... دیگه انتخاب با خودته..... چند روز بعد دوباره تماس گرفت و گفت کاش زودتر این پیشنهادو می دادی.....این همه سال کجا بودی.....یه بار گفت با دوست پسرش دعواش شده.... بهش گفتم به عواقب کاری که داری انجام می دی خوب فکر کن.... گفت می ترسم وقتی رفتیم کانادا بازم شرایط خوب نشه.... ولی چاره ای ندارم..... منم گفتم صبر کن ببین اصلا می تونی بری یا نه....
من دیگه ادامه ندادم..... اما بعد از چند روز به بهانه یه مسیله کاری دختری به من معرفی کرد و گفت دختر خوبی هست..... من هم ایشون رو دیدم.... هنوز هیچ احساسی نسبت بهش ندارم....اما بواسطه کارمون مدتی همکار هستیم....بعضی اخلاقاش خیلی به من می خوره.... می خوام رابطه جدیدی رو شروع می کنم....اما با تجربه ای که دارم بهتر عمل می کنم....
ولی خب هنوز نگران دوست قدیمم هستم.... بعید می دونم با این وضع موفق بشه....من که از خیر ازدواج با ایشون گذشتم.... اما می دونم که دوباره تماس می گیره.... هر بار که با دوست پسرش دعواش می شه...یا از مهاجرت ناامید میشه با من تماس می گیره.... من هم به صراحت بهش گفتم یا ازدواج یا تمام.... یه بار بهش گفتم از زندگیت برای همیشه میرم بیرون و ناراحت شد.... من دارم رابطه جدیدی رو شروع می کنم.... اونم با کسی که خودش معرفی کرده.... نمی دونم می تونم برای دوست سابقم کاری انجام بدم یا نه.... تعادل رفتاری نداره.... می ترسم دوباره دست به خودکشی بزنه.... یا دوست پسرش بعد از مهاجرت ولش کنه.... هرچند بعیده اصلا بتونن برن.... به نظرتون میشه براش کاری کرد؟ خیلی هم مشاوره رفته و قرص اعصاب هم می خوره.... اما فرقی نکرده... از چند ماه پیش دوبار شغل عوض کرده.... هر جا میره بعد یک ماه دعواش میشه میاد بیرون....
خب .... شاید بیان این مطالب دیگه ضرورتی نداشت.... اما خواستم تاپیک به نتیجه ای رسیده باشه..... گفتم شاید یه روز کسی این تاپیکو بخونه و بتونه کمکش کنه....
در این ماجراها منم تجربیات جدیدی کسب کردم.... رفتار بادخترها رو یاد گرفتم....من قبلا بیش از حد مذهبی بودم و الکی از دخترها فاصله می گرفتم....اما الان راحت تر باهشون برخورد می کنم... با رعایت تمام حریم ها....من وقت زیادی رو با دوست دختر قبلیم گدروندم.....اما در تمام این مدت تمام حریم ها رو رعایت کردیم..... یه بار تو یه کلبه جنگلی 4 ساعت با هم تنها بودیم و حتی دستمون هم به هم نخورد.... حتی اونجا نماز هم خوندیم......منظورم اینه که روابط ما با جنس مخالف به جنبه ما بستگی داره.....مثل اروپا که دختر و پسر کنار هم کار می کنن و هیچ اتفاقی هم نمی افته..... به نظرم آدم نباد الکی از جنس مخالف دوری کنه.....نه این که کار بدی انجام بده....اما تعصب بیش از حد هم خوب نیست.... ما بیخودی با تعصبات مذهبی زندگی رو به خودمون سخت می گیریم.... چه اشکالی داره یه دختر و پسر با هم بیرون برن وقتی اونقدر جنبه دارن که می تونن تمام حریم ها رو رعایت کنن....تو خارج هم دختر و پسر با هم می رن مسافرت و هیچ اتفاق بدی هم نمی افته..... متاسفانه این تو جامعه ماست که اینقدر دختر و پسر رو از هم الکی دور کردن که ملت عقده ای شدن و تا با هم تنها میشن کار دست خودشون می دن..... از اون طرف آمار تجاوز هم این همه رفته بالا..... دوست جدیدم هم از روابطم با دوست قبلیم خبر داره و ایشون هم به مهاجرت بی میل نیست.... دوست پسر دوست قبلیم هم می دونه که ما یه مدتی با هم بودیم..... خلاصه چون آدمای با جنبه ای بودیم نذاشتیم این ارتباطات به انحراف کشیده بشه..... یکی از فانتزی هامونم این هست که تو کانادا دوستای خانوادگی خوبی برای هم باشیم.... اما این صرفا یه فانتزی هست.... من هنوز تازه رابطه جدیدی رو شروع کردم و باید بیشتر با طرف مقابلم آشنا شم.... از طرفی دوست قبلی هم معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارشه....
به قول خانم شیدا رفتارم در حد یک فرد 30 ساله نبود.... شاید یک دلیلش این بود که تجربه ای نداشتم و در خانواده و محیط متعصب و بسته ای رشد کردم..... اما الان با تجربه ای که کسب کردم نمی ذارم بچه هام در آینده عقده ای بشن....








علاقه مندی ها (Bookmarks)