بزارید یه قضیه رو واستون تعریف کنمیه فامیل دوری داشتیم این بنده خدا سکته کرده بود روی جا افتاده بود قادر به حرکت نبود ایشون یه دختری داشتن به پیشنهاد مادرم رفتیم دیدمشون بد نبود قرار خواستگاری گذاشتیم رفتیم خونشون دختره به من گفت من قصد ازدواج نداشتم و مادرش به زور وادارش کرده بود که منم گفتم مگه ما مسخره شما هستیمو کاری ندارید خداحافظ و رفتیم
شرایط دختره هم اینجور بود بسیار فقیر یعنی همه دارو ندارشونو خرج پدرشون کرده بودن و منبع درامدی نداشتن یعنی من جهاز همه چی به عهده خودم بود که گفتم عیب نداره ثواب داره
گذشت 10 ماه بعد دختره به من زنگ زد و ابراز پشیمونی کرد گویا امار منو دراورده بودن چون اون موقع شناختی از ما اصلا نداشتن که منم گفتم شرمنده من دیگه قصد ازدواج ندارم و خداحافظ
این دختر ول کن نبود گفت عاشقت شدم خودمو میکشم منم گفتم خب برو بکش به من چه شما بوی کباب شنیدی
خلاصه همه عالم ادمو واسطه کرد دوستاشو میفرستاد سراغم تو تلگرام پیام میدادن کلا نرمال نبود منم روز به روز بیشتر ازش بدم میومد
تا اینکه چند ماه پیش یکی از همون دوستای علافش به من پیام داد منم جوابشو ندادم با کلی التماس باهاش صحبت کردم مثل اینکه با دختره بحصش شده بود به اصطلاح اومده بود زیرابشو بزنه میگفت فلانی مطمعن هست تو ازدواج نمیکنیو و اخرش میری باهش ازدواج میکنیو مرموزه و از این حرفا
من ادم خرافاتی نیستم ولی به اصرار مادرم یه بنده خدایی یه سر کتاب واسه ما باز کرده بود گفته بود یه مادر و دختر بختتو بستن من گفتم اینا الکیه ولی بعد تو خلوتم فکر کردم اون دعا نویس که این جریانو نمیدونسته تازه خیلی بی راهم نمیگه
خواهشا اگر تجربه ای دارید بگید خیلی گیج شدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)