واقعا از تغییر تاریخ عروسی ترسیده؟ من فکر میکردم منظورش اینه که منتظره من عروسیو کنسل کنم برای همین عصبانی شدم.
شما خانمها به اینم میگین زورگویی بابا دیگه خیلی حساس فکر میکنین من اینو فقط اصرار میبینم زور تو نظر من این مدلی نیست که. خب جلوی من مینشست فکر میکرد نمیخوردمش که.
اگه نامه رو میدادم خونه بخونه که میخواست یه هفته ناز کنه تا بازش کنه جواب که هیچی. بعد جوابم غیر از اوکی به چه دردم میخورد. نامه رو هم عاشقانه نوشته بودم دیگه توقع داشتم اوکی بده. من اصلا نامه رو نذاشتم که ببره خونه گرفتم ازش. میبرد خونه مادرش پیدا میکرد شر میشد. اونجوری هم نمیتونم بهش بگم عزیزم تنها شدی بخون و اینا.. میتونم براش اینجوری بنویسم ولی نمیتونم بگم تو دهنم نمیاد اصلا انقدر لطیف ظریف حرف زدن و خواهش و اینا.
ممنونم خانم المای. بله اینو میدونم که زن ها از گریه به عنوان سلاح استفاده میکنن روی من اثری نداره این مسئله زیاد.
اینکه نمیفهمه من دوستش دارم و برعکسش میگه تو قلب و عاطفه نداری با اینکه این یه ماه من همش دارم نازشو میکشم منو به این نتیجه رسونده که اصلا محبت منو نمیتونه ببینه که حالا بخواد ازش انرژی هم بگیره. همون ازم بیزار شده فقط.
ممنون بهرحال منم دوست دارم زودتر این جریان تموم بشه.
من حرفاشو گوش میدم خانم مهتابان. پای درددلش اینا هم نشستم هروقت خواسته. شده نصفه شب زنگ زده یه ساعت باهام حرف زده و از همه جا غرغر کرده ولی مثل دوستا و فامیلاش نیستم ابراز تاسف و ناراحتی کنم و هی قربونش برم معمولا همون دنبال عیب و ایراد کار و حل مشکلم این مواقع. اینکه من میخوام مشکلش حل بشه و کمکش کنم که خیلی بهتره تا الکی دلداریش بدم. هیچی نگم چطوری کمکش کنم؟
گریه اونو آروم میکنه خب منم عصبی میکنه اون شبم اگه گریه نمیکرد من نمیزدمش البته مشاور میگه من احتمالا چون اون شب خسته بودم نتونستم عصبانیتمو کنترل کنم.
صبا خانم راجع به ماشین درست فرمودین متاسفانه با من مشکل داره نه ماشینم. سوار ماشین دوستمم به زور شد تازه بدتر هم ترسیده بود که چرا ماشین خودمو نیاوردم و میگفت اگه ماشینت خراب نشده پس نقشه ت چیه!!
نه والله کاش اغراق میکردم. خیلی مصیبت ها داشتیم سر این جریانات شده تو ماشین خودم هم چند دقیقه تنها گذاشته بودمش مشکل پیش اومده مزاحم هم منظورم کسانیه که میخوان بیان شماره بدن پیشنهاد دوستی بدن حرف بیخود بزنن و از این غلطا. دو سال پیش رانندگی میکرد چند نفر لاابالی با ماشین دنبالش افتادن تصادف کرد و دیگه از اون موقع میترسه کلا پشت فرمون بشینه. بحث خواستگارهاشم قبل عقدمون به کنار که بعضیاشون زبون آدم نمیفهمیدن و مجبور شدم برای از سر راه برداشتنشون یه کارهایی بکنم که فقط بین خودم و خدا مونده. مشکل اصلی اینه که خانم من یه چند سالی از شونزده هفده سالگی به بعدش مدل آرایش و عطر و ادکلن و لباس و این چیزا بوده توهم اینو داره که همه دارن نگاش میکنن پس باید همیشه خیلی آراسته و شیک و طبق مد باشه. البته خیلیم خوشگله و جلب توجه میکنه 171 سانت قدشه و با این حال حتی پسرهای کوتاه رو هم جذب میکنه ولی تربیت غلط پدر مادرش و اینکه اجازه دادن تو سن کم بره دنبال مدلینگ و این چیزا باعث شده دچار یه ایده آل گرایی افراطی راجع به تیپ و ظاهرش بشه. اگه شیش صبحم کنارش بیدار بشم باید قبل از من بیدار شده باشه که سر و وضعش مرتب و آرایش کرده باشه وگرنه ناراحته و میگه به من زیاد نگاه نکن در حالی که بی آرایشم خیلی خوشگله. تیپ هم تیپ دختری که صبح تا شب کار و زندگیش آرایشگاه رفتن و خریده رو خودتون تجسم کنید دیگه. امکان نداره یه هفته بیاد و بره و من یه جور ثابت ببینمش همیشه داره روی خودش یه تغییراتی اعمال میکنه. الان که مثلا ناراحتم هست این چیزارو بیخیال نمیشه جز لاینفک زندگیشه. مطمئنم منو حاضره راحت از زندگیش حذف کنه ولی این چیزارو نه. خب هرکسیم خیلی به خودش برسه ظاهرش عادی هم باشه مزاحم پیدا میکنه دیگه.
یه مشکل دیگه شم اینه که همیشه نیشش بازه و به بچه 1 ساله تا پیرمرد 90 ساله میخواد لبخند بزنه البته به پسرها جلوی من جرئت نمیکنه من نباشم نمیدونم. توجهیشم اینه من دارم عشق و محبت پخش میکنم! میگه من به پیرها بچه ها و آدم های تنها لبخند میزنم میگم فقط به منه تنها لبخند بزن میگه تو تنها نیستی منو داری خسیس نباش محبت رو پخش کنی کم نمیشه زیادتر میشه! میگم اینجا اروپا نیست که میخوای به همه لبخند بزنی همین که مردم با مشت همو ناکار نمیکنن عند محبتشونه و منم اگه با این قیافه م وایسم کنار خیابون به همه الکی لبخند بزنم چهار تا دختر فکر میکنن دارم بهشون نخ میدم تو که جای خود داری. میگه تو میخوای منو افسرده کنی! میدونم تز فکریش اینه واقعا و قصد بدی نداره ولی تو بد جامعه ای داره اینو پیاده میکنه. البته الان این یه ماهه دیگه خیلی سر به زیر شده و به کسی نگاهم نمیکنه جلوی من چه برسه بخنده.
میتونه مقابله کنه ضعیف نیست منتها من دوست ندارم با این افراد دهن به دهن بذاره بعدم ممکنه اتفاقی براش بیفته بخواد جواب بده من همیشه بهش گفتم جواب کسیو نده نمیدونیم چی کاره ست ممکنه چاقو هم داشته باشه. ترجیح میدم اصلا این مسائل پیش نیاد که حالا بخواد مقابله بکنه یا نه یا حداقل خودم باشم اونجا. ولی اینکه مراقبت بکنه که اصلا این مسائل پیش نیان تا وقتی دوست داره طبق آخرین مد و توی چشم باشه فکر نمیکنم خودش بتونه کار خاصی بکنه.
جلوی مشاورم که دیروز برگشت به من گفت باید بیای ضجه بزنی و اگه بحث استرسش نبود ولش میکردم همونجا می اومدم بیرون.
مشاور اومد صافکاری کنه حرفی که زده بودو ولی دیگه فایده ای نداره.
برای مشاور سه صفحه کاغذ آچار نوشته بود و نداد منم بخونم برای من یه کلمه حاضر نشد بنویسه! بالاخره برای مشاور جریان اون شبو تعریف کرده و من دیگه رفتم تو اتاق مشاور گفت قبول کرده با منم حرف بزنه خوشحال شدم بهش گفتم پس آشتی ای دیگه حله؟ گفت به این سادگیا نیست من اون شب کلی ضجه زدم! منم گفتم یعنی چی میخوای منم ضجه بزنم؟ دیگه هیچی نگفت و منم جلوی خودمو گرفتم بهش نگم مثل اینکه باید محکم تر میزدم تو دهنت فقط به حرفش خندیدم و گفتم بشین تا من ضجه بزنم. اونم به مشاور گفت ایشون!!! داره به من پوزخند میزنه من با این آدم حرف نمیزنم! منم گفتم به درک حرف نزن. و به مشاور گفتم احتیاج نیست روی بحث قهر و آشتی ما کاری انجام بدین همون بحث استرسشو حل کنین و یکمم بهش یاد بدین جلوی زبونشو بگیره حله. مشاورم گفت ما داریم لجبازی میکنیم و منم بهش گفتم من با زنی که برمیگرده تو روم میگه میخواد ضجه زدن منو ببینه کاری ندارم و مشاور گفت اینجوری اونجوری با هم صحبت کنین مثلا به من گفت احساست نسبت به حرفی که زده چیه و منم گفتم داره سعی میکنه منو تحقیر کنه میخواد من به دست و پاش بیفتم باید اینو تو خواب ببینه و معلومه عصبانیم بعد از خانمم پرسید احساسش چی بوده وقتی اینو گفته اونم گفت میخواد من بفهمم چقدر اذیت شده وقتی به من ضجه زده دیگه نزنمش و من گوش نکردم منم گفتم میفهمم اذیت شدی گفت نمیفهمی و قلب نداری و اینا منم بهش گفتم تو قلب نداری یه ماهه با من حرف نمیزنی و یکم بحث کردیم و مشاورم هی میگفت اینجوری صحبت کنید و حرف زدنامونو خودش درست میکرد. گفت احساساتتونو بهم کامل بگین مثلا نگین تو قلب نداری بگین به نظر من تو قلب نداری به این دلیل.. خلاصه قرار شد یه هفته بریم تو پارک اینجوری حرف بزنیم و احساسات و نوع فکرمون نسبت به حرف همو کامل بهم بگیم که من میدونم از الان نتیجه ش چیه و بخواد اینجوری حرف بزنه قراره هی با هم دعوامون بشه و مشکلی حل نمیشه.
خصوصیم به مشاور گفتم یه مدت ولش کنم کاری بهش نداشته باشم اعصابم نمیکشه دیگه گفت الان اون فکر میکنه من باهاش بدرفتاری کردم کتکش زدم ازش سواستفاده جنسی کردم و الانم ولش کنم بذارم برم دیگه چرخه خشونتم کامل میشه و استرسش بدتر میشه. گفت بهش محبت کنم و بازم هر روز برم ببینمش و سعی کنم پیشم آرامش داشته باشه و اگرم حرفی زد ناراحت نشم و بذارم هرچی خواست بگه.
دیگه اومدیم بیرونم حرف بدی نزد همون جلوی مشاور مدافع پیدا کرده بود اونجوری حرف میزد.
برای خودمم شنبه وقت مشاوره گرفتم
کتاب مردان مریخی زنان ونوسی رو هم دارم میخونم خیلی چیزهای جالبی گفته
بهرحال خوشحال شدم میگین ترسیده از تغییر زمان عروسی
خانم منم به خشونت میگه خشانت!








علاقه مندی ها (Bookmarks)