سلام دوستان. حدود 6 ماه قبل این تاپیک رو ایجاد کردم تا از ارتباطم با دختری بگم که 6 ساله دورادور می شناختمش. از رابطه ای که حدود 6 ماه پیش جدی شد و کم کم وقت زیادی رو با هم می گذروندیم. هفته ای دو بار بیرون می رفتیم. پارک سینما رستوران.... همه جا.... بارها بهش ابراز علاقه کردم و گفتم دوست دارم و اون هم چیزی نمی گفت و خوششم می اومد....تا این که به دفعه گفت با پسر دیگه ای در ارتباط هست.... مدتی قطع رابطه کردیم...اما دوباره خودش با من تماس گرفت و خواست هم دیگه رو ببینیم و حتی ارتباطمون بیشتر هم شد..... دوباره بهش گفتم دوستت دارم و حتی یک بار هم که مریض بود خواست ببرمش دکتر....دیگه رسما ازش درخواست ازدواج کردم اما قبول نکرد وگفت کسی تو زندگیم هست...عوضش دوستش رو بهم معرفی کرد و گفت دختر خوبی هست.... مدتی با ایشون بودم که از ایشون هم خیری ندیدم و جدا شدیم.... دوباره خودش با من تماس گرفت و منو خر کرد و با هم بیرون می رفتیم...حتی یه بار که مریض شدم اصرار کرد واسم نوبت دکتر بگیره و با هم بریم دکتر....دوباره ازش درخواست ازدواج کردم و قبول نکرد و گفت کسی تو زندگیش هست....منم عصبانی شدم و باهاش دعوا کردم....اما بعدش از حرفایی که زدم پشیمون شدم و عذرخواهی کردم.... بعد یه مدت خودش باز با من تماس گرفت و رابطمون دوباره شروع شد.... تا اینکه یه بار گفت بریم سینما...اما من سرم شلوغ بود و نرفتم...چندبار گفت بریم سینما و بعدشم بریم شام رستوران..... با اینکه گرفتار بودم از کارم زدم و قبول کردم که بریم.... اما یک باره نصف شب پیام داد که من به کس دیگه ای متعهدم و بهش خیانت نمی کنم... منم از کوره در رفتم و باهاش حسابی دعوا کردم....اون هم به کلی منکر همه چی شد و گفت تو همیشه دنبال من بودی و اون دوستم هم خبر داره باهات در تماسم...ما روشنفکریم! در حالی که دقیقا برعکس بود همیشه اون می گفت بریم فلان جا و تازه بعد از 6 ماه یادش اومد به کسی متعهد هست و مدعی هست که قبل از من با ایشون آشنا شده.... آخرشم گفت من تو رو به بازی نگرفتم....خواستم کمکت کنم.... در حالی که دروغ می گفت.... بهش گفتم تو هم من رو به بازی گرفتی هم اون دوست پسر دیگت رو....گفتم تو فقط دنبال یه نفزی که تا وقتی ایران هستی باهاش خوش بگذرونی.... اونم ناراحت شد و گفت که این حرفم یعنی اینکه بهش گفتم هرزه و خراب و اشکشم در اومد....اولش ناراحت شدم که گریه کرد و بهش گفتم کاش همون روز اولی که باهت تماس گرفتم می گفتی با پسر دیگه ای در تماس هستی و منو این همه وقت سرکار نمی ذاشتی.... خلاصه زیر بار نرفت و همش منو متهم می کرد... من هم برای همیشه باهش قطع رابطه کردم.... اما انتقام سختی ازش خواهم گرفت.... خانوادش به کلی با ازدواجش با این پسره مخالفن چون اصل و نسبش روستایی هست و خانواده اینها پولدارن و مثلا خیلی با کلاسن....ماجرای ازدواج قبلیشو که خانوادش بهم زدن در پست های قبلی تعریف کردم.... و بعدشم از خونه فرار کرد و دست به خودکشی زد و از خانوادش طرد شد..... کاری به طرز فکر احمقانه خانوادش ندارم....اما به شدت وسوسه شدم تا این مسیله رو به خانوادش اطلاع بدم...چون خواهرش هم با ما در دانشگاه هم دوره بود و من رو می شناسه.... و از این راه انتقام سختی از این دختره هرزه و نمک نشناس بگیرم.... هرچند شاید بهتر باشه دیگه خودمو درگیر این مسایل نکنم و خدا رو شکر کنم که 6 ماه بیشتر علاف این دختره نشدم.... الانم خیلی خوشحالم که با این خانواده متکبر که خودشون رو به واسطه پولشون یه سر و گردن بالاتر از بقیه می دونن وصلت نکردم....
از همه دوستانی که این مدت من رو راهنمایی کردن صمیمانه سپاسگزارم.... حق با شما بود دوستان... من اشتباه کردم... نسنجیده عمل کردم.... و تاوانشم پس دادم...اما خدا رو شکر که زودتر متوجه اشباهم شدم و به خوبی فهمیدم که چرا میگن دوستی های طولانی مدت صحیح نیست.... نیاز دارم مدتی تنها باشم و آروم بشم.... به لطف خدا الان یه شغل آبرومند پیدا کردم.... بدون نیاز به کمک اون دختر نمک نشناس.... اگه عنوان تاپیک رو خونده باشیم همه مشکلات من از همون قضیه کار شروع شد....قصد دارم یه زندگی جدید رو شروع کنم و کم کم اگه خدا بخواد مستقل شم.....اما قبلش نیاز دارم کمی آروم شم و لازم هست برم پیش روانپزشک و مصرف دارو رو شروع کنم....
این مطلبو نوشتم تا شاید تجربیات تلخ من راهگشای افرادی باشه که زمانی نوشته های منو می خونن و از سرنوشتم عبرت بگیرن.... ببخشید که با رفتار کودکانم در این مدت وقت شما رو گرفتم.... از تک تک دوستانی که تو این مدت کمکم کردن صمیمانه سپاسگزارم.
در پناه حق پیروز و سربلند باشید
ارادتمند- سینای همیشه تنها








علاقه مندی ها (Bookmarks)