سلام
ممنون از همدرديتون... من مطمئنم كه كه شوهرم بهم خيانت مى كنه. مچشو نگرفتم ولى صد در صد مطمئنم به علت حرفهاى ضد و نقيضى كه مى زنه و شواهدى كه خودم جمع كردم، خب الان چكار كنم؟ انكار مى كنه. نميخوام زندگيمو با دستهاى خودم نابود كنه كه، راهنمايى ميخوام كه چطور پاى اون زن رو از زندگى شوهرم ببرم، همسرم اون خونه كه بى هدف اجاره كرده بود رو گفته ميخوام پس بدم، كليدشو ازم گرفته با اين حال من وقتى دوباره همراه خودش رفتم اونجا با وجودى كه خونه رو گند برداشته بود و معلوم بود كسى اونجارو هفته هاست تميز نكرده، ظرف شيرينى داخل يخچال بود، مدام بهم دروغ ميگه و پنهان كارى مى كنه، متاسفانه خواهرش باهاش همكارى مى كنه همسرم يه خواهر كوچيكتر داره كه يك سال از من كوچيكتره و اينجا تنها زندگى مى كنه به علت اين كه خانواده همسرم اكثرا شهرستان هستند، و گاهى به خاطر بيمارى پدر شوهرم به تهران ميان، خواهرش به خاطر درسش و كارش تنهاست و من اصلا نتونستم با اين دختر ارتباط خوبى داشته باشم، متاسفانه در همه چيز وحشتناك با من رقابت مى كنه، تو خريد كردن، لباس پوشيدن، حتى محبت كردن به شوهرم، تمام لباسهايى كه من ميخرم عينا لنگه شونو ميخره، جورى به همسرم محبت مى كنه كه انگار زنشه، مثلا دو روز قبل تولد شوهرم مارو دعوت كرد يه كافه و همونجا براى شوهرم تولد گرفت با وجودى كه اصلا با من هماهنگ نكرده بود، بعد از اون وقتى همكاران شوهرم عكس اون شبو تو صفحه اينستاگرام شوهرم ديدند براش تو شركت تولد گرفتند و تمام اون سورپرايزها و نقشه هايى كه خودم براى تولدش تو ذهنم بود خراب كردند، بعد من سرماى بدى خوردم و شوهرم كه ميدونست چقدر از اين كه نتونستم قبل از همه سورپرايزش كنم و براش مهمونى بگيرم ناراحتم ازم خواست براى تولدش خودمو تو زحمت نندازم، با اين حال من بازم با اون حال خرابم تا يه مسير طولانى مجبور شدم برم تا براى شوهرم هديه بگيرم و كيك سفارش بدم و براش غذايى كه دوست داشت پختم تا خودمون دوتايى جشن بگيريم، اما اون روز همسرم وقتى خونه اومد رفتارش اونقدر زشت بود كه خودمو لعنت مى كردم، بهم گفت كارى نكردم كه اينقدر خودمو لوس مى كنم و يه كيك و هديه و شامه، و توقعش اين بود كه چون مادرش و پدرش تهران بودند من اونها رو هم دعوت مى كردم و من كه جون داشتم براى دو نفر غذا بپزم پس فرقى نمى كرد كه دو تا مهمونم دعوت كنم، بعدم مجبورم كرد كه آخر شب كيك رو برداريم بريم پيش مامانش اينا با اونها بخوريم، كيكى كه اونقدر با وسواس انتخاب كرده بودم كه خودش تا الان ميگه هر كيكى ديدم به پاى اون نمى رسه و چقدر با سليقه و دقت انتخاب شده بود! الان هر دفعه بحث مى كنيم ميگه تو مريض نبودى، فقط از حسادتت به خواهرم نميخواستى اونهارو دعوت كنى تا پاى مادرم رسيد تهران خودتو به بيحالى زدى! بايد ديدى مادرم تهرانه برام مهمونى ميگرفتى اونهارو هم دعوت مى كردى.
كلا مادر شوهرم بنده خدا خيلى دوسم داره، خيلى زن مؤمن و متين و با شخصيتيه و من از خدام بود كه دعوتش كنم اما واقعا توان نداشتم، جشنى كه آدم براى خودش تو خونه خودش ميگيره كجا و اين كه بخواى مهمون دعوت كنى ولو سه نفر اصلا كجا!
خواهر شوهرم اما يه عوضى به تمام معناست، و شوهرم به كمك اون خيلى بهم دروغ ميگه، مثلا يهو به بهانه يه كارى شوهرمو روز تعطيل از خونه مى كشه بيرون، در حالى كه بعدا ميفهمم بهانه بوده، و من اينارم واقعا چون خودم زنى هستم كه مو رو از ماست بيرون مى كشم فهميدم وگرنه اينقدر تميز و حساب شده جلو ميرن و با جديت دروغ ميگن كه هر كسى باور مى كنه
راستى من بعد از دعواى اخيرمون با همسرم احساس مى كنم علاقه اش بهم خيلى كم شده، و متاسفانه هر چقدر احساس مى كنم علاقه اش كمتر شده خودم بيشتر آويزون ميشم و تعداد زنگهام بالاتر ميره، ديروز بازم از كوره در رفتم و يكى دوتا وسيله خونه رو پرت كردم بعد حالم بد شد و ميخواستم برم تو بغلش، با وجودى كه هميشه اينجور مواقع بغلم مى كرد و آرومم ميكرد، هولم ميداد و من هر چى بيشتر ميرفتم سمتش فرار مى كرد! بعد هم كلا باهام سرسنگين شده، ميترسم طلاقم بده چون تهديدم كرده بود اگه رفتارمو نتونم درست كنم حتما ازم جدا ميشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)