سلام ممنون از پاسخ های شما
تمنا عزیز چندین بار شده با ملایمت پرسیدیم ولی اون کلا منکر میشه میگه شما میخوایین منو افسرده جلوه بدین!!!
7 عزیزم به نکات خوبی اشاره کردید منو همسرم چند باری خیلی بد دعوا کردیم و من حسابی پر از خشم شده بودم تا جایی که رفتم و گفتم فقط طلاق میخوام بگیرم... واقعا مشکل بزرگی نبود ولی من نمیدونم چرا بزرگش کردم و همین باعث شد تا چند روزی خانواده در استرس باشن به خصوص اینکه ما نزدیک هم هم زندگی میکنیم و در جریان کارهای هم هستیم البته اینم بگم دعوای ما خیلی بعد تر از افسردگی ایشون اتفاق افتاد ولی صد در صد نمیشه گفت تاثیری روی بدتر شدن حالش نذاشته
دوری برادرم هم خیلی موثر بود چون مادرم بی نهایت برادرم رو دوست داره و همیشه وقتی از برادرم حرف میزنیم گریه میکنه
چیزی که هست اینه که گریه هاش طبیعی نیست مثلا یهو میبینی یک نفر هفت پشت غریبه زنگ میزنه خونه مادرم و کاری داره بعد یهو پشت تلفن به مامانم میگه سرما خوردی انگار صدات گرفته بعد مامانم میزنه زیر گریه هر چقدر میگم مادرم اینجوری نکن حیثیت برای ما نذاشتی... یا یهو دیدی الکی خندید... خیلی فراموش کار هم شده مثلا میریم باشگاه همیشه شماره کمدش رو یادش میره من به روش نمیارم ولی خیلی وقتها شده زمان کارهایی که کرده قاطی میکنه مثلا اگر دیروز رفته باشه جایی فکر میکنه امروز رفته به ظاهرش هم نمبرسه در صورتی که قبلا همیشه آرایش داشت الان جلو همه همیشه چشماش نیمه باز و خماره شل صحبت میکنه اصلا وحشتناکه حال همه ما خراب شده پریشب پدر شوهرم پرسید مامانت چی شده اون آدم سابق نیست نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر گریه واقعا موندم چکار کنم همه ما داغون شدیم
پدرم کارمند بازنشسته هستند و همیشه در کنار ما بودن