ممنونم جناب یه دوست عزیز. روش های تقویت اراده رو سرچ کردم بیشترش با توجه به شرایط زندگی من غیرقابل اجرا هستن. مثلا خواب هشت ساعته برای من امکانش نیست. اراده خودم به صورت طبیعی اصلا ضعیف نبوده و نیست. خشم و کمبود صبر نقطه ضعف هستن برام.
حرف دیگران برام هیچ اهمیتی نداره اصلا کسی هم قرار نیست متوجه بشه دارو میخورم. فقط نظر خانمم برام مهمه اونم بیشتر از این جهت که نگرانم دیگه منو تکیه گاه قوی ای حساب نکنه. و البته من نمیخوام فکر کنه لازمه ازم مراقبت کنه چون روحیه شو میدونم وقتی من یه سرماخوردگی هم میگیرم اون شروع میکنه ازم مراقبت کردن البته میفهمم که از روی محبت زیادش اینکارو میکنه و تشکر هم میکنم ولی دلم نمیخواد کاری بکنه و ممکنه اگه خیلی گیر بده عمدی هم باهاش بداخلاقی بکنم که دست از مراقبت من برداره. نمیدونم دلیلش چیه ولی نه دوست دارم نگرانش کنم نه دوست دارم از من مراقبت کنه و نه دوست دارم منو در ذهنش ضعیف و غیرقابل اعتماد ببینه. و فکر میکنم اگر بفهمه داروی اعصاب میخورم همه این اتفاقات با هم می افته. از این بابت اگر داروهارو توی گاوصندوق بذارم هم نگران هستم یه زمان بفهمه.


ممنونم خانم گیسو کمند از راهی که پیشنهاد دادین. یکم گنگ هست چیزی که فرمودین. چطوری در اون موقعیت که میخوام خرخره یکی رو بجوم از دور به رفتارم توجه کنم؟ من همینجوریشم زیاد برام مهم نیست دیگران چطوری منو میبینن چه برسه موقع عصبانیت (البته نظر خانمم مهمه و کنترل خشم رو هم فقط برای خانمم نیاز دارم) ولی کلا آدمی نیستم که خیلی چشمم به حرف و قضاوت دیگران باشه که همچین چیزی به تنهایی بتونه بازدارنده قوی ای برام باشه. من فقط وقتی خانمم گریه میکنه یا میبینم خیلی ترسیده متوجه زشتی کارم میشم که اونم دیگه کار از کار گذشته و بازم آرومم نمیکنه یعنی حتی وقتی میفهمم کارم زیاده رویه یا زشته هم طول میکشه تا بتونم بیخیال بشم جدای از اینکه خود گریه یا فرار کردنش منو بیشتر کفری و عصبانی میکنه. میخوام راهی پیدا کنم کار اصلا به این جاها کشیده نشه چون غیرقابل پیش بینی میشم در این مواقع حتی برای خودم.
فرمودین قایم نکنم منظورتون اینه که خودم مستقیم به خانمم بگم میخوام برم دکتر و دارو مصرف کنم؟ به نظرتون اگر نگم بهش، تغییر رفتار در اثر دارو انقدر شدید هست که خودش متوجه بشه یا شک کنه؟ ممکنه دارو باعث بشه کاری کنم که در حیطه شخصیت من نباشه و منو لو بده؟
خب طبیعتا من خودم که هیچ نظر مثبتی به دارو ندارم از سر اضطرار به فکر این کار افتادم ولی راهی وجود داره به نظرتون من بدون اینکه باعث القای ذهنیت منفی در خانمم بشم بتونم بهش بگم؟


ممنونم خانم پاییزه
یادتونه گفته بودم مشاورم میگه احتمالا بخاطر خستگی، اون شب کذایی نتونستم عصبانیتمو کنترل کنم و اون اتفاق افتاده؟ الان فکر میکنم شاید دلیل اصلی اون اتفاق همین بوده البته من کلا از زمان های قدیم خیلی مواقع مشکل کنترل خشم داشتم ولی شاید خستگی هم تشدیدش کرده چون الان که مثلا فشار کار و ناراحتی های زندگیم بیشتر شده کنترلم خیلی کمتر شده و تقریبا هردفعه که میبینمش یه اتفاقی داره بینمون می افته. استرس و فشار هم ممکنه اثرگذار باشه که من تقریبا تمام زندگیم تحت فشار بودم و الانم مدت زیادیه از هر طرف فشارها زیادتر شدن. انتظارات اطرافیانم از من زیاده و منو یک شخصیت خیلی محکم و قوی میدونن که هیچی خمش نمیکنه و تمام مسائلم حل میکنه. کسی این حقو به من نمیده که مثلا برای چیزی ناراحت بشم و غصه بخورم اجازه دارم عصبانی بشم بزنم همه چیزو داغون کنم ولی غیر از عصبانیت حق دیگه ای انگار ندارم منم احساسات دیگه مو بستم نه خیلی عمیق ناراحت میشم نه دلم میشکنه نه از کسی برای امورات شخصی خودم کمک میگیرم نه ضعف و خستگی و نیاز نشون میدم همونیم که ازم انتظار دارن. درحقیقت خودمم دیگه مطمئن نیستم این احساسات در من واقعا و به اندازه آدم های دیگه وجود دارن یا خیر.



نه واقعا امکان کم کردن کارم نیست فعلا. اینطور نیست که من همه کارهارو هم خودم انجام بدم من با دو نفر شریک هستم و مثلا همونطوری که الان من دو روز میرم بالای سر کار اون دو نفر دیگه هم چهار روز دیگه هفته رو میرن. ولی اونا از طرف اعضای خانواده شون کمک زیاد دارن و خانمهای بسیار بسازی هم دارن کلا آرامش از زندگیشون چیکه میکنه. کارهارو تقسیم میکنیم ولی اینکه مثلا مهندس ناظر استخدام کنیم تو این مرحله دیگه امکانش نیست و باید حتما خودمون سرکشی کنیم. یکم هم راستش شرایط کاری من حساسه یعنی جدای از ضرر و خسارت مادی اگه کار درست و به موقع پیش نره یا با خودت مشکل پیدا کنن و فکر کنن داری اهمال میکنی میتونن بندازنت تو گونی. خواب من مواقع عادی که حالا جریان بیمارستان و گرفتاری های عروسی هم نبود چهار پنج ساعت بیشتر نبود جمعه ها گاهی تلافی میکنم و اگه نرم سر کار و خانمم برنامه ای نداشته باشه صبح ها یکم میخوابم.


تغذیه م هم بد نیست چون خودمم حواسم نباشه مرتب سر کار بهم میرسن گرسنگی زیاد رو هم نمیتونم اصلا تحمل کنم خودش بدتر عصبانیم میکنه. کافئین و هایپ هم مرتب میخورم. فقط الان شب هایی که خونه تنهام حوصله شام ندارم دیگه و انقدر خسته م که با همین لباسای بیرونم خوابم میبره. یه وقتایی هم دیگه احساس میکنم به خوابیدن کلا احتیاج ندارم و دارم ماهیت انسانیمو از دست میدم. دو روزی که الان میرم سر پروژه فعالیتم زیاده ولی تهران فعالیت فیزیکی چندانی ندارم و پیاده رویم در حد پارک و خرید با خانممه که اونم رو حالت اسلوموشنه فعالیتی حساب نمیشه. بخوام صبح زود برم پیاده روی جای پنج و نیم باید چهار بیدار بشم دیگه خیلی سخت میشه برام. شب ها هم اگه کارم زود تموم بشه اینور اونور درگیر کارهای دیگه م یا پیش خانمم هستم بازم فرصت ورزش ندارم وگرنه اگه وقت آزادتری داشتم خودمم خیلی علاقه داشتم.