عزیزم نگفت تلفنی اشنا بشید فقط گفت می خواستم ازت اجازه بگیرم تلفنت رو به برادرم بدم تا تو تعطیلات عید از هم شناخت پیدا کنید..
من سوالم این بود که چطوری باید برخورد کنم...
سلام سحر عزیز ممنون که پست من رو خوندی
نه عزیزم مجذوب ازدواج با برادرش نشدم ، ولی خب شخصیت خودش مادرش دلگرمی شد واسه این که اجازه بدم شمارم رو بده به برادرش تا همدیگر رو بشناسیم
میگم که من بعد از یکسری داستانهایی که داشتم،من حدود 5 سال پیش با یک اقای نامزد کردیم (دوماه صیغه نامزدی برای ازمایش و اشنایی) که من متوجه شدم
خانواده ی خیلی بازی هستند و ما تا حدودی متعصب واسه همین بهم زدم نامزدیرو تو این مدت خاستگارام رو رد میکردم به نظر یه چیز مثبتی باید جذب کننده باشه
تا یه دختر یا پسر اجازه اشنایی بیشتر بده به خودش
تو این مدت من همه رو رد میکردم تا اینکه تو تایپیک قبلیم درباره خاستگاری گفتم که بعد اینهمه مدت همه چیزش با من هم خوانی داشت با بدی ها و خوبی هاش
قبولش داشتم اما نشد اینبار بخاطر مخالفت مادر پسر بخاطر یکسری تهمت و .....
بعد از اون که خاستگاری دوستم پیش اومد،خب خانواده خوبش (نمیگم از همه لحاظ بینظیر) ولی خب خانواده خوبش مجذوبم کرد که به خودم فرصت بدم
واسه اشنایی بیشتر نه اینکه مجذوب ازدواج با این اقا بشم اصلا!
جواب سوال یک و دو:
خب من فکر میکنم از لحاظ روحی فکری و جسمی اونقدری به بلوغ رسیدم که مستقل بشم و خودم یه زندگیرو بگردونم در نقش زن خونه..
من فکر میکنم ازدواج به زندگیم معنا میده خوشبختیم رو کامل میکنه ، ازدواج کردن بنظرم یعنی رسیدن به ارامش تکمیل شدن ،مونس داشتن ،انسان ذاتش اینجوریه
که تا وقتی تنهاست روانش اروم نیست ، من همین الان هم احساس خوشبختی دارم اما حضور یه همدم تو زندگیم فکر میکنم کمه،احساس میکنم وجودم پر از عشق و عاطفه و مهربونیه که دوست دارم با یه نفر با یه ادم شایسته تقسیمش کنم
و فکر میکنم زندگی بدون عشق بی معنیه درسته عشق به خدا و خانواده رو تو دلم دارم اما عشق به همسرم تو وجودم جاش خالیه
فکر میکنم امادگی دارم بجز فرزند کسی بودن خودمم فرزند داشته باشم یه همراه دلم می خواد و خیلی چیزهای دیگه.
سوال سه خیلی گستردست !
منظورتون از نیاز چیه ؟ مستقل شدن ؟ عشق ورزیدن ، همدم داشتن همراه داشتن موقع سختی و خوشی پیشرفت کردن از لحاظ روحی و روانی و...
چهار
بله کامللا به این موضوع اعتقاد دارم نمیدونم چرا از صحبتهام این برداشت رو کردید که شخص ککمال گرایی هستم و به ازدواج به چشم یک دنیای رویایی و سرتاسر شیرین نگاه میکنم
وی واقعا اینجوری نیست اتفاقا جدا ازینکه خیی احساساتی هستم به شدت هم منطقی هستم ابته اینو خانوادم میگن..
میدونم برای همه دخترها ممکنه خاستگاری ناموفق یا حتی نامزدی ناموفق اتفاق بیوفته ولی این دو اتفاقی که برای من افتاد ذهن من رو شدیدا به خودش
مشغول کرده...
تو ذهنم مقایسه انجام نمیدم به هیچ وجه اما
مواجه با یک ادم جدید ، خاستگاری نامزدی و این چیزها که در گذشته بخازرش عذاب زیادی کشیدم واقعا منرو میترسونه و اعتماد بنفس منرو کاملا گرفته
من خیلی اجتماعی هستم خیلی من واقعا دوست ندارم جواب تلفن برادر دوستم رو بدم
از طرفی خانوادش رو دوست دارم و ازنجا که چندین وقته دوستم رو میشناسم میدونم برادرش خیلی سربزیر و کاریه و سالم هست و اروم و مثبت کلا خانوادی اینطوری ان و این موضوع بهم دلگرمی
میده که شاید این شوهر اینده من باشه و خوبه بهش فرصت بدم ، ارزشش رو داره که بعد از
دوباری که انقدر اذیت شدم بازم سعی کنم با یک نفر دیگه اشنا بشم...
(میدونین چی میگم ؟ انگار امیدی ندارم دیگه کسی که می خوام رو پیدا کنم)
از یه سمتم میگم اگر نشد و دوستیم با دوستم بهم خورد چی ؟؟
ببخشید زیاد حرف زدم
بنظرتون من مشکل روحی دارم ؟











علاقه مندی ها (Bookmarks)