گلنوش عزیز سلام تشکر بابت پاسخت. ببین من خیلی وقتا زمانی که شرایط آروم و خوبه سعی میکنم با خوبی خواسته هامو بگم چیزایی که دوست دارم یا چیزایی که آزارم میدن اما مهم اینه که شوهرم خیلی گوش نمیده و یه جورایی کار خودشو میکنه و زمانی که من این بی اهمیتیشو نسبت به حرفام میبینم خیلی به هم میریزم ایندفه هم ناراحتیم از اینه که یه ذره از کارش پشیمون نیست و انگار اون طلبکاره . نمیدونم خودمم احساس میکنم من توی رابطه با شوهرم سیاست و درایت کاملو نداشتم و نتونستم حتی مثل جاریای خودم رگ خواب شوهرم دستم بیاد یه فاصله و عدم صمیمیت بینمون هست که تا یه بحث پیش میاد حسابی از هم دور میشیم
همچنین ممنون از توجه ye doost عزیز
مشکل اینجاست که اینا از اقوام نزدیک شوهرم هستن و توی همه مهمونیا و جشنهاشون هستن توی این چندساله به غیر از این دو مورد اخیر شاید دو سه بار همچین موردی پیش اومده بود که شوهرم قاطی اونا بشه و من تقریبا مطمئن بودم که شوهرم اهل این مسائل نیست تصمیم خودم هم همین بود که از این به بعد جایی که اون اقا باشه حداقل من نرم ولی نمیدونم چقدر امکان داره. خونواده ی شوهرم با اینکه مثلا مقید هستن اما اگه بهشون بگم قطعا طرفداری پسرشون میکنن همونطور که اون شب شاهد کارای شوهرم بودن و هیچی بهش نگفتن خونواده ی خودم هم که بنده خداها اهل دخالت نیستن و شوهرم همینطوری نسبت بهشون جبهه میگیره