از اول زندگی نتونستم رابطه خوبی با خانواده همسرم ایجاد کنم. ایرادات و اشتباهات و توقعاتشون برام عجیب و غیر قابل تحمل بود. سیاست نداشتم. همسرم در مقابل صمیمیت با من همیشه احتیاط میکرد. اعتمادش رو نتونستم به دست بیارم. با اینکه خیلی از خودم مایه گذاشتم و حقوقم رو بهش میدادم. اما الان هیچی به نام من نیست. هیچ وقت خرجی به من نمیداد. منم این چندسال آخر حقوقم رو جدا کردم و خرج خودم رو فقط دادم. این ندادن حقوقم خیلی توی جدایی ما تاثیر داشت. عادت کرده بود پولم رو بدم و همه چی هم به نام اون باشه. هیچ مسئولیتی در مقابل خرج من نداشت. نه خرج دکتر و دوا و نه خرج لباس و آرایشگاه. میگفت یا نمیذارم بری سر کار یا باید خرج خودت رو حداقل بدی... بحث راجع به حقوق من و تلاش برای گرفتن بقیه اش تمومی نداشت. نه من دیگه بهش اعتماد داشتم نه اون به من.

دلم میخواست مسئولیت داشته باشه در مقابل من. دلش بخواد منو خوشحال کنه. ولی نه هدیه ای نه تولدی نه روز زنی نه مسافرتی ....
نه اهل خنده و شوخی هست نه اینکه باهات مثل یه دوست صمیمیه که احساس نزدیکی کنی باهاش. همش گارد داره. همش مواظبه. غریبه است. پنهان کاری های بیخودی و دروغ های الکی داره فقط برای اینکه فاصله اش رو حفظ کنه.
یا کاملا بهم بی اعتناست یا کنترلگر و زورگو میشه. مثلا یه مدت انگار نه انگار من وجود دارم. یه مدت گیر میده بخوای خوانواده ات رو هم ببینی باید اجازه بگیری. از در خونه بخوای بری بیرون باید اجازه بگیری.

لجباز_ کینه ای _ انتقام جو_ حساس_ اهل تلافی و جبران بدتر از گناه
دل مرده و ساکت و سرد _ یا با کار و دوست و همکار مشغوله یا با خانواده اش یا با تلویزیون.
قهرهای طولانی سال و ماه میکنه و جدا میخوابه.
پرخاشگر هم هست به موقعش.
خسته ام. دلخوشی ندارم. تنهام. میخوام جدا شم. مثلا اسمش اینه که شوهر دارم. ولی سخته. اینبار دیگه یه سرش میکنم.