ما خاطرات خوب هم داشتیم. شاید 90 درصد خاطراتمون خوب بود. اون ابراز علاقه میکرد ولی رفتارهایی هم نشون میداد که انگار با من راحت نیست. توی دوران نامزدی خیلی با هم خوب بودیم. تو دوران عقدم همینطور بعضی وقتا با هم خوب بودیم. به پدر و مادرش گفتم این ناراحتیا تو عقد طبیعیه ولی باباش گفت نه طبیعی نیست و خودشو خانمش تا حالا این چیزا رو نداشتن. ولی من میدیدم اختلاف دارن ولی با هم کنار میان. مثلا یک روز مادر خانمم ما و فامیلاشو دعوت کرد رستوران ولی پدر خانمم نیومد. هرچی وسط جمع بهش اصرار کرد اونم گفت نمیام مادر خانمم هم کلی حرص میخورد، این نوعی اختلاف بود ولی قهر و بحث توش نبود. من شاید دو بار با خانمم تند حرف زدم ولی براش جبران کردم. مثلا برا اینکه فراموش کنه رفتم واسش آیفون 10 گرفتم. سه شیفت کار میکردم ولی اون بی توجه بود. احساس میکردم منو دوست نداره. عکس پروفایلشو گذاشته بود: " بریدند، دوختند برایم مبادا از آنروزی که خدا واسشون ببره و بدوزه". ازش که میپرسیدم چرا اینو گذاشتی میگفت همینجوری منظوری ندارم. زنگش که میزدم انگار داشت به زور با من صحبت میکرد. انگار میل نداشت با من صحبت کنه. ولی گاهی اوقات هم میومد طرفم، انگار دمدمی مزاج بود. گاهی اوقات خیلی کم بهم زنگ میزد. نمیدونم چرا اینجوری بود. منم از بی محلیاش حوصلم سر رفت. از خدمت که اومدم دیدم انگار خیلی دیگه داره بی محلی میکنه. دلم شکست. بهش گفتم من همین فردا میرم طلاقت میدم. فرداش اونا رفتن کیش. هرچی التماسشون کردم فایده نداشت. خودشون گفتن مهریه رو میبخشیم طلاق بده. پدر و مادر منم پاپیچم شدم گفتن زودتر برو برا طلاق. هیچکس گا در میونی نکرد. همه اصرار و عجله برا طلاق داشتند. اون توی جلسات مشاوره میگفت شوهرمو دوست نداشتم و ندارم به زور پدر و مادرم ازدواج کردم.
خیلیا میگن تو تقاص پس نمیدی چون اگه دوست داشت حتی وقتی پیشنهاد طلاق دادی میومد طرفت نه اینکه خودش پاپیچت بشه.
ولی من الان محبتاشو یادم میاد، بدیای خودمم یادم میاد. نمیدونم چه کار کنم. انگار من مقصر بودم. انگار من باید مردونگی به خرج میدادم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)