
نوشته اصلی توسط
نارجیس 2
ان.. راستشو بخواین یه جورایی میدوننم این مشکلم راه حل خاصی نداره و اگر هم قرار اتفاقی بیفته باید از جانب شوهرم باشه...
. 3 یا 4 سال اول زندگی آنچنان دوست و صمیمی بودیم که کسی باورش نمیشد.
هیچی بدون هیچ دلیلی کم کم صمیمیت از بین رفت و الان چیزی ازش باقی نمونده...
دیگه به شوهرم نمیتونم حرفای دلمو بزنم چون به دعوا و ناراحتی و بدتر شدن اوضاع کشیده میشه.
الان تو اوووج درسهام هستم و یکماه دیگه امتحان مهمی دارم ولی ولی... کاش فقط صبح ها یه لبخند و صبح بخیر معمولی رو ازم دریغ نمیکرد.
کاااااش بعد اونهمه گله و شکایتهای من از بی توجهی و محبت نکردن فقط یکبار نقش بازی میکرد
اوج بی تفاوتیش بهم از زمان تولد بچم بود... دو سالی میشه که منو حذف کرده
دلموبرای بچه نازنینم میسوزه.... چقدر دوست داشتم مادر شاد و پرانرژی باشم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)