نقل قول نوشته اصلی توسط خندون نمایش پست ها
عزیزم ایشون آسیب مغزی ندیده بود و اگه میشه خیلی وارد جزئیات نشم چون واقعا قلبم رو به درد میاره یادآوریش. ولی اینجور که میگی مثل اینکه شرایط نامزدت حادتره.

میدونم شرایطت سخته،حتی شرایط الانت هم رو درک میکنم و وقتی نوشته هات رو میخونم یاد خودم میفتم و تنم عرق سرد میکنه

گلم باور کن عمر دست خداست. درسته که عزیز من بعد از دعاها و نذر و نیازهای فراوون به زندکی برگشت اما عمرش به دنیا نبود و چند ماه بعد به یک علت دیگه فوت میکنند.

میخوام بگم شاید اون موقع خدا دلش برامون سوخت و فقط دعای ما باعث شد رفتن اون عزیز به تعویق بیفته
دعا کن که عمرش به دنیا باشه و مصلحت خدا بر این باشه

زندگی در جریانه، زندگی باید کرد،گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ..... ایشالا مصلحت خدا و خواسته دلت یکی باشه

مواظب خودت هم باش،اگه خواهری یا دوست صمیمی داری برو پیشش و تو بغلش حسابی گریه کن، نذار این فشار بهت ضربه بزنه
مرسی خندون عزیزم
بله شرایطش خیلی خطرناکه و الان مشکل اصلی برگشتن هشیاریشه اگه برگرده بقیه مشکلاتشو تا حدی میشه حل کرد
متاسفانه الان جوری شده که هی عارضه پشت عارضه پیش میاد
همه این بدبختیای ما سر پنج دقیقه دیر پیدا کردنش!!

من متاسفم بخاطر فوت عزیزتون
ببخشین پرسیدم فقط بخاطر این بود که تو ذهنم قیاس کنم آیا عشق منم برمیگرده؟
برا من تسلیم و پذیرفتن معنی نداره یا اون میاد پیشم
یا من میرم پیشش
دقیقا همین حرف منو مادرشونم میگن
و درستم میگن..

من از ته وجودم دارم خدا رو صدا میزنم نه من همه مون
حتی همین خواهرم که میگی حالش بهتر از من نیس
اونم با عشقم قبلا آشنایی داشت تو دانشگاه و الان خواهرمم حالش خرابه
چقد تو همون دوران از ایشون لطف دیده بود خودش یادش میاد میگه
بیشتر بهمم میریزه
برادرامم به نوعی هرکدومشون عشقمو میشناختن همه کسایی که میشناختنش الان حالشون گرفتس..‌
اینم بگم مادر و پدر ایشون هردو مسلمان هستن
اونام همش دارن خدا رو صدا میزنن..‌