یکیشون زیادی میخوابید، یعنی غیر عادی بود. از ساعت 2 و 3 صبح الی 16 و 17 و اینا
من خودم بچه یافت آبادم تقریبا و خلاف رو دیدم و حس کردم.می دونستم که یه جای کار ایراد داره. یه ظهر پاییزی با میلاد از دانشگاه داشتیم میرفتیم سمت خونه و آهنگ گوش میدادیم ، یادمه آهنگ عشق (داریوش بود) . رسیدیم دم در خونه و میلاد یهو مث سگ شروع کردن بو کشیدن. به م گفت علی بوی بنگ رو احساس میکنی؟؟ منم که واقعا حس نکرده بودم ، سرم رو تکون دادم که یعنی نه
رفتیم تو خونه و دیدیم مهدی و حامد و اون دوتا نشستن و هرهر و کرکر به هرچی که فکرش رو بکنی.....
میلاد اخم کرد و رفت اتاقش. من اما کنجکاو و گرسنه ، نشستم یه چیزی بخورم که میلاد داد زد و من رو کشوند اتاق. بهم گفت دیدی گفتم که بوهای ناجور میاد؟؟؟؟؟؟؟
پاییز 96
می دانم که در آپارتمان کوچکمان به انتظار بابا نشسته ای و در را می پایی، این شوقی عمیق را در وجودم می گستراند ، اما درست در وسط همان خانه ، هیولای چند سر قهر کنار مادرت نشسته است. از هر دو قدم که به سمت تو باید با هیجان طی شود ، یکی بخاطر قهر های مادرت عقب گرد میشود. و من دست تنها نمیتوانم نجاتتان دهم.
- - - Updated - - -
یادمه روزهای اول ازدواجمون براش مینوشتم ، کوتاه و عاشقانه
همون موقع بهم گفت که از نوشتن خوشش نمیاد،لاجرم قلم و دفتر رو از دستم زمین گذاشتم.
اشتباه نکنید!!!! قصدم مظلوم نمایی و نشون دادن اینکه من یه بیچاره بودم توی دستای ستمگر اون نیست. نیتم فقط اینه که بگم من تا جایی که تونستم تغییر کردم تا قطار زندگیم از ریل خارج نشه. حالا هم یه طرفه به قاضی نریم و پشت کسی که نیست تا از خودش دفاع کنه موضع خصمانه نگیریم.
اینا فقط سمت دید من از طرف خودمه و بس
- - - Updated - - -
یه موضوعش خیلی اذیتم میکنه و اون اینه که هیچوقت عذرخواهی نکرده ، و من همیشه تمام قسمت بد ماجرارو گردن گرفتم . بخاطر همه بجز خودم. حسم بهم میگه از این جدایی من موقتا افسرده و در ادامه موفق تر خواهم بود








علاقه مندی ها (Bookmarks)