
نوشته اصلی توسط
خوب من
سلام عزیزان مرسی از وقت و انرژی همتون
میگید تنها برم منم اگه شوخرم میومد دنبالم با کله میرفتم ولی شوهرم بدون خودش میرم جایی یا با خودش نرم جایی کلا انگار ولم میکنه به امان خدا یه زنگ نمیزنه مسیج نمیده انقدر هم مغرور هست که چیزی بهم نگه ولی خوب فکر کنین من ادم شدیدا احساساتی ای هستم و همش هرچقدزم خودمو به اون راه بزنم که من مستقلم من خودمو میتونم شاد کنم و ... ولی باز منتظرم که شوهرم منو ببینه به فکرم باشه دلش برام تنگ شه چه میدونم به خاطر من بیاد فلان جا ولی افسوس و صد افسوس تازه با شوهرم نمیرم پیش مامانش یا این اخرین بار دیگه مسافرتم نرفتم باهاشون هرچی گفت نرفتم خدا میدونه چقدر اذیت شدم که رفت مسافرت با مادرش و اون نوه معروفه سه تایی رفتن خونه گرفتن که چقد مامانش تو لفافه بهم میفهموند که خونه تنهات گذاشت و مارو برد گفتم که کلی هم کلیپ و اینا که تعریف کردم کلی حرص خوردم ناراحت شدم بعدم اومد تا سه هفته با هم قهر نگم ولی باهم حرف نمیزدیم فکر کن انقد ناراحت بودم برگشته باهاش سرسنگینم خیلی حرف ننیزنم بعد منتظرم بیاد نازمو بکشه هی تلفنش زنگ میخوره مادرشه قربون صدقه اش میره دوباره صبح میره سرکار عصر برمیگرده دوباره مادرش زنگ میزنه هیچی سه هفته همینطوری گذشت و پنجشنبه جمعه هاشم میرفت زنگاشونم بود فقط من سرم کلاه رفت شب تا صبحا تنهایی گریه کردم مریص شدم هیچی به هیچی گفتم به شدت مغروره و اصلا واسه حرف زدن و اینا اصراری نداره فقط دو سه بار صدام کرد که نرفتم پیشش و اونم دیگه هیچی نگفت خودم دوباره غرورمو گداشتم زیر پا بهش تو تلگرام صدا فرستادم و گفتم ناراحتم که دلش واسم تنگ نمیشه و جایی تو زندگیش واسه من نیست و خیلی آروم و لحن ناراحت نه عصبانی حرف زدم و گفتم اگه واقعا وقت و حوصله ی منو نداره بره پیش مادرش زندگی کنه و به من فکر نکنه چهار روز افسرده میشم ولی دوباره بلند میشم و حالمو خوب میکنم خلاصه این همه حرف زدم و اینا هیچی جواب نداد فقط از سرکار اومد داشتم نماز میخوندم اومد کنارم دراز کشید دستمو گرفت بغلم کرد و اینا فقط جملاتش همین بود( هرکی اذیتت کرد به خودم بگو،من هرچی میگم گوش کن به نفع خودتم میشه ،من رفتم از دستت ناراحت بودم باهام نیومدی ناراحت باشم اینجوری میشم هیچی واسم مهم نیست) همین بعدم گفت ببین من نازت میکنم دوست دارم هی هم بغلم میکرد و اینا که من گفتم فقط تا وقتی مطابق میلت باشم اینکارارو میکنی که هیچی باز بهش برخورد و رفت کنار و همین شد کل حرفای ما باهمدیگه بعد اون همه حرف که تلگرام زدم و گفتم تصمیم بگیر و بهم بگو و اینا اینجوری شد من دیگه نفهمیدم بالاخره چی هیچی دیگه الان دیگه هرشب بغلم میکنه نازم میکنه ولی هیچ حرف جدی ای رد و بدل نشده و حرفتی عادی و زندگیه عادی داریم فقط روابطمون خیلی کم شده و منم دیگه در درونم شوق و ذوقی ندارم انگار خیلی برام همه چی سنگین بوده ته دلم اصلا راضی به هیچی نیستم این همه عداب کشیدم تنها موندم گریه کردم مریص شدم محلش نذاشت هیچی یعنی آخرم نه معذرت حواهی کرد نه اشتباهشو پذیرفت نه بهم قولی داد فقط فهمیدم دوستم داره ولی باید هرچی میگه بگم چشم
چیکار کنم آخه؟ تمام شور و ذوقم از بین رفته ،تیپ میزنم کتاب میخونم تو خونه مدل موهامو درست میکنم خونه مادرم میرم خونه ی مادرش میرم ولی یه چیزی درونم مرده یه چیزی مثل امید به عشق امید به تنها نبودن تکیه گاه داشتن اولویت بودن نمیدونم چطوری بگم حوصله دعوا و جرو بحث ندارم اهلشم نیستم دوستش دارم و نمیتونم ولش کنم و البته هنوز به نظرم خیلی خوبی ها داره که هرکسی نداره ازونورم اینجور زندگی کردن رو نمیخوام پس چیکار میتونم بکنم؟ تمام مشکلم باهاش و گیر دادنم به رفتارش با مادرش و اینور اونور نیومدنش و .... همه ی دردم اینه که خیلی دوستم داشته باش بهم توجه کن به خوشحالیم ناراحتیم به مریضیم تنهاییم همه چیم ،چطوری میتونم اینارو بگم درحالیکه گدایی نکنم در حالیکه عزت نفس داشته باشم.آه دیگه تقریبا هیچ چیز خوشحالم نمیکنه
علاقه مندی ها (Bookmarks)