خونه مامانم که بودیم مامانم گفت فلانی گفته تهران یه منطقه ایش هست که فقط جنس خارجی خرید و فروش میشه یعنی خیلی پولدارن 10 یا 20 میلیون پولی براشون نیست دیدم یهویی با پرخاش زد تو حرف مامانم که حالا چطور شد که فلانی در مورد کار من حرف زد . بهش میگم رفتارتو لحنت خیلی تند بود من نمیدونم چرا مامانم اصلا ناراحت نمیشه و به دل نمیگیره .گفت اخه دوست ندارم بگن محمد اخراج شده گفتم مگه تو میدونی اونا اینو گفتن میگه خب حتما گفتن که فامیلتون هم اینو گفته بهش میگم تو خودت اون روز به عموم گفتی تعدیل نیرو داشتن من هم جزشون بودم خب شاید عموم گفته اونا هر روز پیش همن میگه نه من نگفتم
کلا دیگه خسته شدم فکر کن بعد از 4 روز تازه 2 ساعت بود که از تهران اومده بود چقدر ناراحتی و اختلاف به خدا من خیلی میگذرم خیلی چیزها قلبم رو میشکنه میشینم تو خلوت یا سر نماز گریه میکنم اما به شوهر م نمیگم میگم نمیخوام مشکلی پیش بیاد (قبلا خیلی از دست خانواده شوهرم ناراهحت میشدم خیلی اذیت شدم به شوهرم میگفتم تهش بعد از یه مدت گفت تو با مامان من بدی اصلا با مامان من مشکل داری یعنی همچی سر من خراب شد) دیگه هیچی نمیگم واگذار میکنم به خدا مطمئم خدا جواب خوبی و بدی ر و میده. اما برعکس شوهر من .نمیدونم حس میکنم تمام وجودش پر از خشم و ناراحتیه.
اگه میتونید کمکم کنید الان اشکم سرازیره که دارم مینویسم








علاقه مندی ها (Bookmarks)