سلام دوستان
ممنون از پاسخ هاتون
ببخشید دیر جواب میدم حال مناسب و فرصت کافی نداشتم
میشل من یکبار یک پیام بلند بالا واس گیسو کمند(چقد دلم براش تنگ شده کجاست اخه) نوشتم و ارسال که زدم کلا پرید! اینقد ناراحت شدم که فقط براش نوشتم اینطوری شده و هیچوقت دیگه دوباره حرفامو نگفتم از ناراحتی کاملا میفهمم چه سخته تو سعی کن قوی باشی دوباره حرفاتو بگی (من بعد ازون مصیبت بزرگ دیگه کلا تو ورد مینویسم و بعد کپی میکنم اینجا)

دوست خوب سحر بهاری نمیدونم چرا حرفاتون مخصوصا این قسمت های اخر که با ستاره هست برام مثل حرفای قشنگیه که درک خاصی ازش نمیکنم. ملموس نیست مثلا گفت و گوی صمیمانه با همسر درباره حد نامحرم منظورتون دقیقا چجور و چیه.
به جز خانوادش که روشون خیلی حساسه و اصلا راهی براش فعلا نداشتیم در امور دیگه اغلب تفاهمات ناگفته ای ماباهم داریم. مثلا همسر من به یکسری مسایل که برای من مهمه چون براشون اصلا قابل درک نیست اهمیت نمیدن و من کوتاه میام و به یکسری اهمیت میدن با اینکه خودشون انجام نمیدن مثال: داریم میریم سینما و اذان میگن همسرم میگن میتونی بری نماز بخونی منم میرم تو سالن بعدش بیا (قبلا اصلا چنین اجازه ای نمیداد) یا شب هایی مثل قدر قبلا اغلب خونه بودیم یا با اکراه و بداخلاقی جایی میومدو تاکید میکرد منکه قبول ندارم واس تو میام. اما الان با روی باز میگه تو برو من خونه راحترم و منم میرمو هردو راضییم.

درقبال همراهی و همدلی من سعیمو میکنم ولی بعضی کارا و جاها واقعا جوری حالمو بد میکنه که همراه خوبی ننمیتونم باشم و وانمود کنم الان به من خوش میگذره مثال: همسرم و برادرش و خواهراش و خواهرزاده هاش همه با مایو میرن استخر (ویلای پدرشوهرم تقریبا هر هفته میریم) حال خیلی بدی پیدا میکنم از دیدن این صحنه ها و فقط سعی میکنم سرمو با پسرم گرم کنم اما چون پسرم دوست داره بیاد کنار استخر اونارو نگاه کنه اغلب مجبورم منم اونجا باشم اونم با چادر تو آفتاب و گرما تا الان هم هیچ راه حلی پیدا نکردم. صحبت با همسرمو حذف کنین که ابدا نمیشه بهش گفت که وضعیت اونا برای من ناراحت کنندست فقط در قبال گرما بهم گفت میتونی هروقت خواستی تو نیای و بری خونه مادرت. که من دوبار اینکارو کردم و اون مستقیم به رو نیاورد ولی خیلییی عصبانی بود و اخلاقش بدتر شده بود و مشخص بود ازینکه تنها بره ناراحته درحالیکه خیلی پیشنهاد خوبی خودش داده بود.

این جریانات منو برای تربیت پسرم خیلی نگران میکنه چون حیا و خودکنترلی از همین کوچیکی شکل میگیره....
البته گاهی هم حرفای میشل میاد تو ذهنم و خودمو رها میکنم در آغوش خدا و به اون میسپارم همه چیو...

زندگی خوب عزیز من نمدونم چرا کلا حرفای شماهم برام گنگی زیادی داره البته قسمتی که گفتید پسرم با تجریه بزرگ میشه خیلی خوب بود واقعا منم از خدا میخوام این شرایط اونو در راه بندگی خدا محکمتر کنه و ایمانش ریشه ای تر باشه
فکنم چاره ای ندارم جز اینکه بپذیرم همینه که هست! تو کلاه خودتو محکم بچسب که باد نبره