شمیم جان منظورم از معنا یک چیز خیلی خاص نیست که صرفا در حالاتِ روحی خاصی به قلب و ذهنِ آدم میاد. مثلا این معناست:
البته جا داره بیشتر به کنهِ این حرفت توجه کنی و برای خودت روشن تر و ملموس ترش کنی. اما همینجوری هم مشخصه یکی از چیزهایی که به زندگیِ تو (منظورم زندگی زناشویی نیست) معنا می ده، اینه که حضورت حال و زندگی همسرت رو بهتر کنه. روحت ارضا می شه، چون معنای حالِ خوب همسرت، رضایتِ پروردگارته. نه فقط رضایتش از تو، بلکه رضایتش از اینکه یکی از مخلوقاتِ عزیزش در شرایط بهتریه، در حال بهتریه.
ما معمولا در شرایطِ بهتر، انسان های بهتری می شیم. درسته؟ و تو اینو حس می کنی که با کارهای هرچند کوچیک برای همسرت، داری کار بزرگی از دیدِ خالقش انجام می دی.
من به اینجور چیزها می گم معنای زندگی. اینا به رابطه عمق می دن و باعث می شن همه چی تحتِ تاثیر رفتارهای طرف مقابل نباشه. یه وقتایی می شه که اون آدم عصبیه یا قلبش سیاه می شه و تعمدا رفتار بدی می کنه، اما تو اسیرِ اون فضا نیستی، تو در اون آدم چیزی رو می بینی که فراتر از اخلاق و رفتار و اهدافشه. و اتفاقا همین به تدریج اون آدم رو هم تغییر می ده. هرچند این تغییرِ رفتارش با شخصِ تو اصلا هدف نبوده. تو هدف دیگه ای داشتی که در همون لحظه برآورده شده.
اینا رو در توضیحِ پست اولم نوشتم. در اصل همه ی چیزیکه می خوام بگم، در همون پسته.
در مجموع: هم تو و هم همسرت با وجود تفاوت هاتون، با وجود اینکه دل خوشی از همدیگه ندارید، و با وجود اینکه خیلی راحت می تونستید از همدیگه جدا بشید، و بعد از جدایی هم شرایط خوبی داشته باشید، با همدیگه موندید. این برای من نشونه ی اینه که این زندگی برای هر دو نفرتون معناداره. یعنی ارزش هایی رو براتون محقق می کنه که باعث میشن نخواید ازش دل بکنید.
بله کاملا درسته. البته من فکر می کنم تو همسرت رو دوست داری، اما هوای قلبت غبارآلوده و صاف نیست که محبت حقیقی ای که بهش داری رو حس کنی.
قسمتِ آخر پست زندگی خوب هرچند شاید به واقعیت اشاره نکنه، ولی به هرحال یه چیزِ درستی هم انگار توشه. اینکه وقتی خوبی های همسرت رو می گی، اون خوبی ها چیزهایی هستند که با توجه به شخصیتی که ازت سراغ داریم، برات زیاد ارزشمند نیستند. چیزهاییکه اگه بی خیالشون بشی، اونوقت ممکنه اون عوامل واقعی رو لمس کنی. یعنی اگه از این دوست داشتنِ ذهنی دست برداری، خودت رو به چیزی مجبور نکنی، و از حقیقت نترسی، احتمالا بعد از مدتی، محبت قلبی و خالصانه ای که بهش داری رو کشف می کنی. البته تو هم درست می گی که اینجا ازت نخواستید ویژگی های مثبت همسرت رو بگی. ممکنه خیلی چیزها باشن که ما ازشون خبر نداریم.
پستِ خانم مهندس هم توضیحِ همینهاییه که من دارم می گم. لطفا خیلی با دقت بخونش.
خب... فکر کنم همینا رو می خواستم بگم. بعلاوه ی اینکه اگه یه وقت تاپیک زدی و دیر یا زود سروکله ی من پیدا نشد، بدون که یا ندیدم یا چیزی به عقلم نرسیده که گفتنش بهتر از نگفتنش باشه.
....
راستی صبا چرا به شمیم التماس می کنی دیگه بچه دار نشه؟ چطور مطمئنی وضعیت خونه ی شمیم و همسرش اونقدر بده که جا داره برای انسانی که اونجا به دنیا میاد و رشد می کنه احساس ترحم کنی؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)