سلام و سپاس بابت نظرات صمیمانتون....
دوستان عزیز... خواستم نظرتونو در مورد دو کیسی ک بعد از صحبت باهمدیگه منتفی شد رو بدونم....

مورد اول خانم مطلقه متولد 69 فوق لیسانسه و شاغل شرکت خصوصی بود ک عمه اش به مادرم معرفی کرد....همه چیز از طریق پیامک و نه صحبت حضوری یا تلفنی معمولی پیش رفت تا اینکه سریع رفت سراغ دو موضوع...اول اینکه میگفت من دختری هستم ک بابام تو ناز ونعمت بزرگم کرده و زندگی مرفح رو انتظار دارم....دوم اینکه عمه ام گفته شما چند سال قبل مریض شده بودی....ک براش توضیح دادم ک بله من پنهان کاری ندارم و خداروشکر درمان کردم و الان در سلامتی کامل بسر میبرم...ازاین مسئله ک گذر کردیم ....مجددا سر مسائل مالی صحبت کرد ک دوس دارم شوهر جدیدم ماشین داشته باشه...خسیس نباشه...هر سال سفر بریم......من مذهبی نیستم شوهرم به تیپم گیر نده... من در نهایت همه شرایط خودم رو مجددا با پیامهای مناسب و صمیمانه اما شفاف توضیح دادم ...و آخرش هم گفتمش ک ببین خانم فلانی..! ب قول اخوان ثالث منم من....لولی وش مغموم ...نه از رومم ن از زنگم همان بیرنگ بیرنگم...منم همسری میخوام ک باهام دوست و صمیمی باشه ولی مهمتر از اون درکم کنه و ایمانی داشته باشه خدارو در نظربگیره نه مثل زن قبلم با موج ثروت پسرعموش با یک سناریو زندگی چند ساله رو خراب کنه ...پس باوفا باشه ...اهل زندگی و پایه باشه تو خوشی و ناخوشی هم کنارم باشه...تو ساختن زندگی بهم کمک فکری کنه و حتی اگه خانمی مثل شما تحصیلات و یا مهارتی داشت ک میتونست و دوست داشت ک تو جامعه کار کنه به صورت پاره وقت یا حالتی ک به زندگی مشترکمون آسیب نزنه استقبال میکنم....سرتونو درد نیارم ....آخرش گفت ک اقای فلانی من بخاطر مسائل مالی جوابم منفیه....

مورد دوم خانم مجرد اصفهانی بود ک سه سال از من بزرگتر بود متولد 61 بود و منبا سنش مشکل نداشتم ...شاغل بود از لحاظ تیپ رفتاری درونگرا و کمالگرا بود ...جوری ک خودش میگفت....حالا نمیدونست ک من با این اصطلاحها بواسطه رفتن پیش مشاوره آشنا بودم ....تو دیدار حضوریمون ی برگه بزرگ دراورد و گفت ببینید شما از یک قومیت دیگه هستین و من اصفهانیم و ما رسم و رسوممون فرق داره....از رسمهاشون گفت که مثلا ما توی رفت و آمد فامیلی مثلا جلوی دامادمون روسری نمیزنیم وبه هم دست میدیم....ک بعد از بررسی چندین مصذاق متوجه شدیم ک اصلاتفاوتی نداریم و تواین قضیه اختلاف فاحش و متناقضی نداریم ...تو اون مثالی ک گفتم ، بهش گفتم ماهم
همینطوریم....تا رسید ب اینجا ک اسممو گفت و رو کرد بهم ی چیزی گفت...صریح گفت ببین اقا... من حسین و محمد رو قبول ندارم...گذاشتم حرفش تموم بشه....گفتمش ک شما چیو قبول داری و همونو عمل کن....هر کس را در قبر خودش میگذارند من مجبورت نمیکنم ولی عقیده من اینطور نیست ....بعد کلاس علاقه به انگلیسی گذاشت ...انگار نه انگار سن و سالی ازش گذشته بود...گفتم من خودم هم عاشق زبانم و کار تفننی و تفریحی من ترجمه است...از موافقت یا مخالفت با اشتغال و تحصیل گفت ک گفتم من خودم تحصیلکردم و باافتخار قبول میکنم و تشویقتون میکنم کارهم با کارتون ک شاغل دانشگاهین مشکلی ندارم...تا اینکه بعد از چند روز بهم پیام داد ک ما از لحاظ عقیدتی بهم نمیخوریم و جواب منفی است....در حالی ک قراربود چندین جلسه صحبت و بررسی شود و بعد جمع بندی کنیم چون من خودم هم هنوز به این نتیجه نرسیده بودم که این خانم رو ب همسری قبول کنم یا نه... ک یهویی اینطوری بوسیله خودش تموم شد ...


ولی عجیبه برام خانمهایی ک باشون صحبت کردم اینطوری صحبت میکنن و اصلا انگار فازشون ، احوالشون ی چیز دیگس...!!!!